درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 16 دی 1389
موضوع: روزنوشت
● نمایشی که از سفیدی مطلق آغاز می شود.


پیام رهنما

نگاهی به نمایش "حضرت والا" به کارگردانی حسین پاکدل

درهم ریزی وقایع...

kabous.jpg

نقد پیام رهنما را در ادامه و یا در بخش صحنه سایت روز بخوانید.

نمایش "حضرت‌والا" از سفیدی مطلق آغاز می‌شود.

سفیدی که با صرف دقایقی موجب گسست تماشاگر خود از دنیای واقعی بیرون می‌شود. بعد آرام آرام دنیای درونی شخصیت‌های خود را شکل می‌دهد وتماشاگر را همچنان که نورها بر صحنه تصویر می‌کنند گام به گام به درون وی نزدیک می‌کند. در همان اوان نمایش با حذف تصویر و تکیه بر صدا مواجه هستیم. دراین وجه علاوه براینکه کارگردان نمایش زبان بیانی داستان خود را برای مخاطب بیان می‌کند وی را دعوت می کند تا با تکیه برذهنیت وارد دنیای متن شود. دراین شکل نمایش شخصیت درونیات خود را ازطریق گفتار و تک گویی بر مخاطب عرضه می‌دارد. زبانی که ارتباط او را از دنیای بیرون قطع می‌کند. ارتباطی که به دلیل جهان آشفته بیرون نزج گرفته و از همین روی شخصیت را در درون پیله خود می‌کشاند.
با گذشت لحظات ابتدایی نمایش متوجه می‌شویم که پاکدل از نگره‌هایی دوگانه خود را وارد اثر می‌کند. او با استفاده از تئوری درهم ریزی اشیاء و مکان تلاش می‌کند تا روایت نمایش خود را برای مخاطب جذابتر جلوه نماید. درهم آمیختگی وقایع یکی از نکات مهمی است که فروید نظریه پرداز خواب از منظر روانشناسیک آن را مورد بحث قرار می‌دهد. فروید می‌گوید از ماهیت‌های خواب این است که شخصیت‌ها و اشیاء با یکدیگر جابه‌جا می‌شوند. او ادامه می‌دهد که ذهن سانسورگر رویا پرداز اجازه نمی‌دهد تا عینیت‌ها آن چنان که وجود دارند دردنیای خواب خود را به ما بنمایانند. از همین جاست که بازی جابه‌جایی در نمایش "حضرت‌والا" نیز آغاز شده و شخصیت‌ها با چهره‌هایی متفاوت درمقابل دیدگان مخاطب ظاهر می‌شوند.
دیگر نکته‌ای که فروید در بحث خود درخواب و رویا به آن اشاره می‌کند تصویر شدن ذهنیت خواب بیننده است. در این جا ذهن انسان بسیار شگفت آور همچون اجرای نمایشی زنده متن مورد نظر خود را به شکل تصویری می‌نویسد. پس واژه‌ها نیز جای خود را به تصویر می‌دهند که در بیان سمبولیک فروید، هنرمندان عرصه اکسپرسیونیست سره‌ای تصویری را با استفاده از نورهای تند تدارک می‌بینند. نورهایی که اشخاص را از حالت عادی وطبیعی خارج کرده وآن‌ها را بیشتر به فیگور بدل می‌کند. این سره نیز د رنمایش "حضرت‌والا"مورد توجه قرار گرفته است. نورهای موضعی اندک باعث می‌شود که ما تمام فیزیک شخصیت‌ها را نبینیم. کارگردان آن چه را در هاله‌ای از ابهام قرار می‌دهد تا ما بتوانیم توجه خود را به ذهنیات معطوف کنیم.
نمایش پاکدل براساس هدف و رویکرد ارتباطی‌اش ساختاری متفاوت ونو را به اجرا می‌گذارد که نه در اسارت ساختار کلاسیک است و نه درادامه وتکرار قواعد مورد آزمایش قرار گرفته انواع دیگر ساختارهای اجرایی. در واقع ساختار نمایش را می‌توان به واسطه تازگی آن و نیز بر اساس کارکردهای توجیه پذیر ارتباطی مورد ارزیابی قرار داد.
آن چه در یک نگاه گذرا و سطحی ممکن است نتیجه گرفته شود این است که ساختار نمایش درعین حال که آشفته و نامنظم به نظر می‌رسد به برخی بدیهیات و نگاه سطحی نگر درحوزه محتوا و اجرا وابسته است. اما باید دقت داشت که این آشفتگی ظاهری به گونه‌ای کاملا هدفمند آرایش داده شده و در پس ظاهرش تابع قواعد ساده و منظمی است . اما نمایش با ظاهر آشفته‌اش ناخودآگاه مخاطب را به واکنش وا می‌دارد و با به اشتراک گذاشتن تجربه‌های مخاطب با رمزها ونشانه‌ها وحتی خاطره‌ها، رمزگشایی از آن‌ها را نیز به ناخودآگاه ذهن تماشاگر وامی‌گذارد. نمایش تجربه‌های مخاطبش را فعال کرده و با موقعیت‌های تصویری‌اش به آن ها ارجاع می‌دهد.
ساختار روایت نمایش پاکدل بر خلاف آن چه نشان می‌دهد تابع نظام ساده و هدفمند اصلی و مرکزی که در محتوایش متکی اشارت و هشدار است می‌باشد، دراین ساختار ساده روایی چند موقعیت تاریخی و اجتماعی به یک موقعیت مشترک(میهمانی) ختم می‌شوند. اما نمی‌توان آن را در قالب روایت جای داد مگر آن که زمینه‌های اجتماعی وتاریخی کشف و ادراک شوند، درعین حال آنچه که این ساختار را دیگرگونه نشان می‌دهد همان مولفه‌های بی نظمی است که اثر با استفاده از یادآوری زودگذر وآنی در ذهن تماشاگر قصد دارد تا آن‌ها را از حافظه طولانی مدت به لایه های رویین حافظه بکشاند.
بنابراين پاكدل با زباني بصري داستان خود را بيان كرده و در بيشتر مواقع ارتباط بصري خود را از مجراي نشانه‌هاي تئاتري با مخاطب كامل مي‌كند. در بحث روايت نيز ما با پلاتي رو به رو هستيم كه سير وقايع را از انتها به ابتدا طراحي مي‌كند. در اين خط سير كه تماشاگر انتهاي داستان را مي‌داند، نتيجه داستان مهم نيست و راوي سعي دارد توجه مخاطب خود را بر چرايي رخداد جلب كند. همين آشنايي‌زدايي از روايت مي‌تواند به نشانه‌اي بدل شود تا تماشاگر بيشتر حواس خود را معطوف به چگونگي رخداد داستان نمايد. يعني اين وارونه‌گويي مي‌تواند به رمزگرداني بدل شود كه كارگردان از وراي آن اشاره‌اي خاص را نسبت به تماشاگر خود ادا مي‌كند. اگرچه پاكدل در ادامه اين شيوه روايت را كامل نمي‌كند و در ميانه روايت را به شكل دايره‌اي بدل مي‌كند، يعني ما در انتهاي نمايش دوباره در همان نقطه آغازين هستيم با اين تفاوت كه ديد ما نسبت به شخصيت اصلي و رويدادها تغيير كرده است.
”حسين پاكدل در نمايش خود مي‌كوشد در ارتباط كلامي شخصيت‌ها از زبان آهنگين استفاده كند كه ما آن را بر مبناي تعارف آكادميك، زبان برجسته نامگذاري مي‌كنيم. آدم‌هاي نمايش در طول كار به صورت مسجع سخن مي‌گويند و كلام در اكثر موارد قافيه‌دار است.