درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 23 دی 1389
موضوع: روزنوشت
● یه گوشه تاج، صد کلاه می‌دهد بر باد


بحث چرخش زمان و گذر عمر انسان متاثر از حول محوری به نام قدرت

004 (9).jpg

نقد بهروز خرم در سایت کافه تئاتر بر نمایش "حضرت والا" را اینجا و یا در ادامه بخوانید.

بی شک نمی توان کتمان کرد که مقاطع حساس سیاسی بر رویکرد هنرمندان بر خلق آثار تاثیر می‌گذارد، خواه مستقیم و در متن، خواه با اشارات و بشارات و شاید در حاشیه. همچنین بر کسی پوشیده نیست رخدادهای اخیر به دور از هر قضاوتی یکی از این مقاطع حساس و ماندگار در تاریخ است. اصولا در نگاه نگارنده این مطلب در ارتباطش با نمایش "حضرت والا"، نوشته و کار حسین پاکدل ردپایی از تحلیل تاریخی و سیاسی نخواهید خواند. اما آنچه در کل مهم است، تاثیر یک اتفاق سیاسی بر یک اثر هنری است.

نکته بعدی این که منتقدین آثارهنری در تلاش برای زدن برچسب دسته و گروه و ژانر و مکتب بر هنرمند نیستند و این هنرمند است که با خلق آثاری با زنجیره ی مشترک فرمی یا محتوایی، خودش، دغدغه‌هایش و دنیایش را تعریف می‌کند و حسابش را از آن دسته و گروه یا آن ژانر و کتب جدا می‌کند و یا پای در دنیای تعریف شده درهریک از این وادی‌ها می‌گذارد و یا خودش دنیایی به نام خود می‌آفریند. غرض این که ما در مواجهه با نمایش حضرت والا، یک تئاتر سیاسی را تجربه می‌کنیم. از طرفی با اشاره به همان زنجیره ی مشترک در بین آثار یک هنرمند، حسین پاکدل را نیز می‌توان کارگردان تئاتر سیاسی دانست که نیازی به گفتن ندارد و یادداشت او بر بروشور اثر به خوبی رویکردش را مشخص می‌کند. شاید بد نباشد دوباره آنرا مرور کنیم.
حسین پاکدل در بروشور حضرت والا نوشته:
" چه بخواهیم چه نخواهیم، گذشته را از منظر حال می‌بینیم. قدر مسلم آن که اعمال و رفتار رفتگان زمانی برای ما معانی قابل درکی دارد که به کنه انگیزه‌ها، تضاد منافع و موقعیتی که در آن زیسته‌اند، تا حدودی نزدیک شویم. به همین دلیل ساده در این نمایش اصراری به بازسازی موبه موی تاریخ نبوده است."
در این یادداشت مختصر، دو مساله اساسی به تماشاگر گوشزد می‌شود.
مساله اول: بحث چرخش زمان و گذر عمر انسان متاثر از حول محوری به نام قدرت. در واقع تکرار آنچه در تاریخ گذشته رخ داده و ظهورش با پوشش و آرایشی دیگر و حال تاثیراتش.
مساله دوم: اینکه حسین پاکدل ذهنیت تماشاگر را از تطبیق دقیق یا عینیت یافته تاریخی دور می‌کند. او به ما می‌گوید به دنبال بازسازی مو به موی تاریخ نبوده، پس تماشاگر هم نیازی به داشتن دانش خاصی از تاریخ برای تطبیق و قیاس ندارد کما اینکه جرح و تعدیل کارگردان در تاریخ تالیفی جدید از آن در اختیار می‌گذارد.
آنچه مدنظر است نگاهی معطوف به اجرای این نمایش است. در واقع در وهله ی اول کارگردانی به معنای اخص کلمه و پس از آن عناصر دیگر صحنه.
اول از هرچیزی آنچه برای نگارنده قابل بحث است، مدت زمان نسبتا طولانی اجراست.
قبل از دیدن اجرا از دوستان شنیده بودم، کار طولانی است و می‌شد موجزتر هم باشد. خوب طبیعتا این نظرات تا حدی بر پیش‌انگاشته‌های تماشاگر موثر است. جالب اینجا که نفهمیدم کار کی تمام شد و خسته نشدم. البته با احترام به نظر تماشاگران، گاهی مصطلح است "حوصله تماشاگر امروز از ظرفی با محتوای یک ساعت و یک ساعت و نیم، تمرکز و دقت فراتر نمی‌رود." طبیعتا زمان معاصر اهمیت بیشتری نسبت به قبل دارد اما در این اثر کارگردان به خوبی از عناصر متعدد صحنه اعم از عناصر بصری، صوتی، ریتم، تمپو، چیدمان و... در جهت تنوع بخشیدن و خروج از یکنواختی و دلزدگی استفاده کرده است. غیر از مبحث بازیگران و مسائل مربوط به آنها، حسین پاکدل بقیه سازهایش را خوب کوک کرده است. شاید اگر بازیگران و متن از این اجرا کم می شد، طرحی صحنه ی اثر به کمک نور و موسیقی و نشانه‌های دیگر مثل مجسمه ی حضرت والا و ساعت‌های زمان می‌توانست یک اجرای وفوتوریستی خوب از آب درآید. با اینکه خلاقیتی بدیع در طراحی کلی میزانسن صحنه نبود و همچنان ما با نسبت های کلاسیک تقارن و نقطه ثقل و اختلاف سطح و تنافر مواجه بودیم اما در همان قالب و استایل خودش به فراخور سبک نگارشی متن کم نقص به نظر می‌رسد. استفاده نمادین از طراحی صحنه با اینکه شاید احساس کنکاش و رمز و راز یافتن چیزی در پس آنچه چشم‌ها می‌بینند را نداشت اما در عین حال بکارت و یونیفورم محتوایی اثر را مدام موکد می‌شد. نکته حائز اهمیت، پرتابل بودن و چندمنظوره بودن ادوات صحنه بود که به خوبی و به شکلی نامحسوس در کارگردانی طوری طراحی شده بود تا خود بازیگران صحنه بعدی را بچینند و زمانی از این بابت نسوزد. آنچه در طراحی نور جلب توجه می‌کرد تسلط نور شب با تنالیته‌ای آبی بر صحنه بود که احساس ناخوداگاهی از زد و بندهای حکومتی و سیاسی را به شکلی مرموز اما همچنان نامحسوس در شب که قاعدتا وقت سیاست است به پوست اثر مستولی می‌کرد. موسیقی دایجتیک(درون صحنه‌ای) با بستری تماتیک به شکلی که تماشاگران با دقت کردن می‌توانستند نوازندگان را ببینند، قطعا احساس زنده‌تری از آنچه بر اتفاقات صحنه می‌گذرد منتقل می‌کند و گروه موسیقی نیز به خوبی از عهده ی کار خود برآمده‌اند.
اما نکته ی شاید مساله ساز در اینجا، تاکیدگذاری‌های بیش از حد کارگردان در استفاده از موسیقی در برخی صحنه‌هاست. موسیقی‌های عجیب با سازهایی مرموز، گویی هر لحظه مخاطب را به عمد متوجه اتفاقی می‌کند که شاید تا حدی امکان مکاشفه و تیزبینی او را کم می‌کند. بهتر بگویم مخاطب در دیدن اثر تنبل می‌شود. چون کارگردان بر هر لحظه‌ ی حساسی از اثر، تاکید موسیقیایی دارد! پس تماشاگر می‌نشیند تا کارگردان به او بگوید این لحظه مهم است، دنبال کن.
تا اینجا همه چیز خوب پیش می‌رود تا می‌رسیم به دنیای بازیگران و مسائلشان.
به نظر نگارنده هر دو حیطه حیاتی دنیای بازیگران ناقص بود:‌ اول: انتخاب/ دوم: هدایت
اول مبحث دوم را بررسی می‌کنیم و دوم مبحث اول را...!
هدایت: در سراسر طول نمایش با نشانه هایی مواجه می شویم که ما را به فضایی موهوم، خیالی و دنگال همچون دنیای مردگان رهنمود می‌کند. این نشانه ها در ذهن و خروجی نویسنده از عناصر بصری گرفته تا پرداخت شخصیت‌ها توسعه دارند و تکرار می‌شوند. قطعا وقتی درامی از بستر یک حقیقت تاریخی و اجتماعی با شخصیت‌های شناخته شده برمی خیزد تماشاگر می داند با یک دنیای مرده ی احیا شده روبروست، گذشته ای که حال می‌یابد.
در پرداخت شخصیت‌ها گاه به شکلی کاملا مطروح و تمثیلی با کاراکترهایی سر و کار داریم که مستقیما از دنیای دیگری می‌آیند، صراحتا منظورم مرد زمان و پزشک احمدی هستند. جنس این کاراکترها شبیه به هیچ کاراکتر دیگری نیست اما در راستای بحث شخصیت-نشانه، تماشاگر آنها را می‌پذیرد و پیش می‌رود.
حال تزریق این جوهره ی نگاه، به دنیای این شخصیت‌ها گویی بازیگران دیگر را نیز تا حدودی سردرگم کرده است. در حالی که به نظر می‌رسد هر یک از آنها به دنبال بسط یک خصیصه ی کلامی یا رفتاری در بازی خود هستند چیزی که شناسنامه ی آنها می‌شود و در عین حال این خطر نیز به دنبال آنها می رود که کمی از مرز شخصیت به سمت اجرای تیپیکال هل می خورند. حتی شخصیت محوری کار نیز از این هدایت، بی نصیب نبوده.
شاید اگر در مواجهه ی کارگردان و درنتیجه بازیگران در پروسه ی تحلیل شخصیت، کمی رئالیستی تر از بعد رساندن و سوق دادن شخصیت به سمت بازیگر نه بالعکس اتفاق می‌افتاد، نتیجه ی بهتری می‌شد گرفت. همان تحلیل و دریافت از دورن به بیرون نه از بیرون به درون.
شاید نگرانی کارگردان در شکل انتخاب شیوه ی هدایتش، میزان باور پذیری کمتر بازیگران بوده که تلاش نموده تا شخصیت‌های همچون تاریخ، شاید خلق کند اما لازم به توضیح نیست که برخوردی راحتر با این مقوله قطعا در لایه ی قرارداد همیشگی تئاتر با تماشاگرانش مستتر می‌ماند و اتفاقا باورپذیرتر می‌شد و بازیگران نیز کار خود را بهتر انجام می دادند.
بحث بعدی انتخاب است.
صرفا خلاصه می کنم در انتخاب نامتوازن دو بازیگر اصلی کار.
مهدی سلطانی و عاطفه رضوی.
نکته حائز اهمیت این مساله است که هر دو بازیگر در صحنه هایی غیر از صحنه‌هایی که روبروی هم بازی دارند بسیار دقیق و استیلیزه ایفای نقش می کنند. اما عدم وجود سطحی مشترک از ویژگی‌های ذاتی گام صدا و بیان گرفته تا میزان برون ریزی و خست در احساس و تراوش ذوقی هر یک به صحنه های این دو حالتی از بی تعادلی و عدم توازن و همخوانی می دهد. به ویژه زمانی که عاطفه رضوی با 3 کاراکتر متفاوت بر صحنه ظاهر می‌شود. و در مقابل یک پرسوناژ قرار می‌گیرد و ضعفی که به دنبال ایجاد شناسنامه در بحث قبلی( هدایت) با ایجاد لهجه ( جنوبی و مشهدی) در بازی او به دلیل عدم تسلطش پیدا می شود، این انتخاب ها را دچار مشکل می‌کند.
شاید بتوان گفت به نوعی یکدستی و یکپارچگی بازی ها را مختل و الکن می‌کند. در عین حال مهدی سلطانی با توانایی های فوق العاده‌اش و ویژگی‌های ظاهری، انتخابی شایسته و قابل قبول بود اما کفه ی دیگر ترازو شاید جای محک بازیگرانی دیگر را هم داشت.
تمام....