درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 8 بهمن 1389
موضوع: روزنوشت
● حضرت‌والا؛ روایت سه نسل


نقدی بخوانید اینجا یا در ادامه بر نمایش حضرت والا

مرد سپید موی اصفهانی با نگاه نافذ و گیرایی اندیشه‌اش، گورستان تاریخ را از دریچه افکار خود این شب‌ها در تماشاخانه ایرانشهر به تصویر کشیده است. حضرت والایی از خواب مرگ بیدار کرده و لباس معاصر به تنش دوخته تا شب‌های سرد زمستان مرور تاریخ برایمان بخواند، نه از آن نوع بازسازی شده و تایید شده‌ی کتب تاریخی، که تاریخ به خودی خود منزجرکننده است، بلکه مرور می‌کند تاریخی عاشقانه و دلخراش از باور خود که اگر گوشه‌ای تنها گوشه‌ای از آن بشنویم و بخوانیم شاید تکه‌ای تنها تکه‌ای از آینده را سامان دهیم.

حضرت والا روایتیست سیر شده در دوره حکومتی رضاشاه پهلوی، همان پسربچه یتیم و فقیری که از سنگلج تهران به کاخ سلطنتی گلستان رسید و محفل نمایش خانه و خلوت تیمورتاش، شاه بی تاج و حضرت والای آن زمانه است.
قصه روایت می شود از زبان سه نسل از زنان خاندان تیمور، یکی اهل خراسان و اصیل(همسر حضرت والا/سرور)، دیگری شیرزن و وفادار(دختر حضرت والا/پوران) و در آخر ناکام و کم سن و سال و شاید خیالی سرخوش که تنها شبحیست در اوراق تاریخی(نوه حضرت والا-دختر پوران/ماه منیر)، و هر سه شخصیت توسط یک هنرپیشه (عاطفه رضوی) اجرا شده و چه خوب رختشان بر قامت این بازیگر می‌درخشد!
تورق تاریخ در محفل حضرت والا روال معمول را ندارد و ابتدای آن دوران زوال و مرگ وی را به تصویر می‌کشد، زمانی که گاه جنازه‌ایست زیر دست لاشخوران و گاه پیرمردی لرزان که از هراس و دلشوره شلوار خیس می‌کند و توهم توطئه مغزش را به گندابی از بی اعتمادی تبدیل کرده و کابوسش جوشیدن مردگان از زیر زمین است و تعبیرش همان توطئه!
میانه راه خیال و واقعیت، نسل سوم قصه را با ابتدایش درهم می‌آمیزد و ایرج که خانه‌زاد حضرت والا و در حقیقت خواهرزاده وی(پسر سلطنت) است با معشوقه گاه خیالی و گاه حقیقی خود(ماه منیر) مرور می‌کند روزشمار خاندان حضرت والا و ایران زمین را که اسیر قدرت بود و نادانی، اسیر خنجرهای پنهانی و این تاریخیست تکراری در روزشمار این سرزمین!
و شاه پرده نمایش دوران اقتدار و ولایت تیمور است، دورانی که می‌رود سوی سقوط! اقتدار تیمور گهگاه بر رضاشاه نیز ارجعیت دارد و بلندپروازی‌های وی وطن را آباد می‌سازد اما قیمت این آبادانی کشته‌ها و دشنه‌ها و مخالفینند! صعود انفرادی تیمور برای پیشرفت ایران، باب میل شاه و مردم نبود و همین امر مزید بر علت می‌شود تا افرادی همچون آیرم که از دست پرورده‌های شهیر سیاست است، با اهداف از پیش تعیین شده اما در لباس خوش خدمتی رضاشاه را بپزد برای نابودی تیمورتاش، شاه پشت پرده!
بگذریم از گردهمایی رجال سیاسی که افشاگری‌های مستانه آنها سرشان را به باد داد و روی نفرین شده تاریخ را که تا بوده بی‌رحم و بی‌ریشه کشته‌ها و داغ دیده ها بر جای گذاشته را نشانمان داد، بگذریم از دکتر احمدی که حضور صامت و کم تحرکش در نمایش مرا یاد سگ بولداگ معروف آیرم انداخت که آنچنان هم با آن سگ دست آموز توفیر نمی‌کرد و قتل، مشق شبش بود، بگذریم از اعترافات سیاسیون که بارها شنیدیم از پشت به ما خنجر زدن/به ما کلک زدن/...، بگذریم از نادر و خسرو، پسران حضرت والا که با شعار "انتقام کور یا نفوذ در حکومت "فراموش کردند رگ و ریشه خاندان و خونخواهی پدر را، بگذریم از کشیدن زبان از کام سلطنت(خواهر حضرت والا) و نشنیدن بله اجباری از زبان وی که معشوقه‌اش ربودند و طفلش را در گهواره دروغ و خیانت بزرگ کردند، بگذریم از سرور همسر با اعتقاد حضرت والا که به چشم دل دید همسرش همخوابه قدرت گردیده و چه رغیبی پست تر از قدرت، بگذریم از انتقام جویی پوران(دختر حضرت والا) که غیرتش روح پدر را آرام کرد و غافلان بی‌بُته را نا آرام و اگر از تمام این رفته‌ها بگذریم از پرده آخر نمایش نمی‌توان گذشت که چه عاشقانه پوارن برای طفل تازه از راه رسیده سودای تاریخ خواند و آوای مادرانه‌اش که او خود ایران بود و بس هنوز در گوش من نجوا می‌کند:رعنا می شوی زود ولی دانا می شوی دیر...
پوران: خوابی دخترکم ماه منیر؟ تازه اول قصه بود جان دل، نمی دانم من برایت قصه می گفتم از وحشت یا تو تعبیر خواب آشفته‌ی من بودی در لباس قصه!
...
چه خوب که دختر شدی مادر، بی نیازی از تخت و تاج در تدبیر این دو روز حیات لاجرم...
...
دختر مکتب دیده حضرت والا تا آمد خو کند به زندگی شاهانه، شد آبستن کینه، به یکباره توپ انداختند به جان این خانه... تسبیح جمع پاشید از هم، من ماندم و مادری مبهوت و شوهری که گریخت وقت حوصله و تصمیم از انگ بدنامی!... من ماندم و طفل انتقام که می‌لولید در من...
حضرت والا (حسین پاکدل(
تماشاخانه ایرانشهر
ساعت 20:15