درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 27 بهمن 1389
موضوع: روزنوشت
● از اسبِ چموشِ قدرت تا بی‌رحمیِ حقیقت


آرمان؛ نزدیک به سه ماه از اوّلیّن اجرای نمایش «حضرت والا» در تماشاخانه‌ی ایرانشهر می‌گذرد و شنبه بود که آخرین اجرای آن هم‌زمان با شروعِ جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر فجر به‌روی صحنه رفت. پیش از اجرای نمایش با «حسین پاکدل» نویسنده و کارگردانِ «حضرت والا» در ایرانشهر دیدار می‌کنم، او خوش‌رو و خوش‌گو است. کمی بعد «مهدی پاکدل» هم از راه می‌رسد و صفحه‌ی نمایش دوربینش را به آقای کارگردان نشان می‌دهد که تصویری از یک کلاغ را روی بالاترین شاخه‌های یک درختِ عریانِ قاب گرفته است. مهدی می‌گوید عکس را چند دقیقه‌ی قبل در محوطه‌ی خانه‌ی هنرمندان برداشته است. او خیلی ‌زود خداحافظی می‌کند و می‌رود تا برای نمایش آماده شود. مهدی نقشِ ایرج را در نمایشِ برادرش بازی می‌کند. حسین پاکدل می‌گوید عکاسی مهدی خیلی خوب است. البته، مهدی جدای عکاسی و بازیگری، تجربه‌ی فیلم‌سازی هم دارد و قبل‌تر گرافیست بوده است.

پرده‌ی اوّل
با «حسین پاکدل» درباره‌ی بازخوردِ شصت اجرای نمایش «حضرتِ والا» سؤال می‌کنم که جواب می‌گوید «بسیار مثبت بود.» پاکدل به نقد و نظرهای جالبِ اهلِ تئاتر و منتقدهای نمایش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:«نمایش اساساً مخاطب محدودی دارد. مثل سینما نیست. مخاطبِ تئاتر قشری هستند با نگاهی جدّی که انتخاب می‌کنند و برای سرگرمی نیست که به تئاتر می‌آیند.» وی درباره‌ی «حضرت والا» می‌گوید: «دوست داشتم به مقطعی تاریخی وارد شوم که درد امروز جامعه هم باشد. اگر نمایش حرف زمانه‌ی خودش را بیان نکند، ارزش اعتنا ندارد. موضوعِ این نمایش برای‌ام جذاب بود، به دلیل این‌که ما به ازای امروزی هم دارد.» وی توضیح می‌دهد: «من قبلاً درباره‌ی این مقطع تاریخی کاری را برای تلویزیون انجام داده بودم و برای‌ام آشنا بود و مدّت‌زمانِ زیادی وقت و حوصله گذاشتم تا درنهایتِ متنِ نمایشیِ «حضرت والا» خلق شد.» پاکدل از سالِ گذشته با مدیریت تماشاخانه‌ی ایرانشهر توافق کرده بود تا امسال بتواند از حضرت والا رونمایی کند. او می‌گوید همه‌چیز براساسِ آن موافقت پیش رفت تا اجرا و در این مدّت هم مشکلی نبود. وی تأکید می‌کند که تماشاخانه‌ی ایرانشهر از نظر مدیریت، بی‌نقص است و نظم قابل‌توجّهی دارد. پاکدل ادامه می‌دهد: «البته ساختمانِ این‌جا اشکال‌هایی دارد که دیگر نمی‌شود آن‌ها را اصلاح کرد. مسائل فنّی در ساخت و ساز این مجموعه لحاظ نشده است. این به آن معنی نیست که نمی‌شود در سالن‌ها اجرا کرد. باید در زمانِ ساختِ بنا به این مسائل هم فکر می‌کردند که فکر نکرده‌اند.» با پاکدل درباره‌ی تمرین‌ها و بازیگرها نیز حرف می‌زنم و می‌گوید: «تمرین برای رسیدن به حدّی از کمال است. صحنه‌هایی بود که به دل‌مان ننشست و طبیعی بود که حذف شوند. حتّی در مرحله‌ی اجرا هم، وقتی اجرای شُسته و رُفته‌ی نمایش را دیدیم، صحنه‌های ضعیف بیش‌تر به چشم آمد و آن‌ها را حذف کردیم.» پاکدل ادامه می‌دهد: «بازیگرها در تمرین جابه‌جا هم شده‌اند. تئاتر مستلزم سه، چهار ماه تمرین است و سه ماه هم که اجرا بود. بعضی از بازیگرها نمی‌توانستند شرایط شخصی و کاری‌شان را با این شرایط وفق بدهند و خُب، جایگزین شدند با نفراتِ بعدی. منتهی بیش‌تر از هفتاددرصد انتخاب‌های اولیه همین بازیگرهای فعلی نمایش بودند.»
پرده‌ی دوّم
نمایش «حضرت والا» متنِ ویژه و خلّاقی‌ست درباره‌ی یک واقعیّتِ دور در حافظه‌ی تاریخیِ ایران، به وقتِ سلطنتِ رضاخان. روایتی مدرن از خاطره‌های کهن در این مرز و بوم که با ماجرای سرگشتگی‌های پسری جوان شکل می‌گیرد، ایرج. ایرج وارد عمارتی قدیمی می‌شود که مالکِ آن «تیمورتاش» بوده است؛ از معروف‌ترین و پُرنفوذترین مردانِ سیاسی ایران. ایرج با قرائتِ دفترچه‌ی خاطراتِ پوران (دختر تیمور و معشوقِ ایرج) به وی اجازه می‌دهد تا راویِ نمایش «حضرت والا» باشد؛ یک روایتِ غیرخطَی پیچیده که پُر از رفت و برگشت‌های زمانی‌ست. در صحنه‌هایی از نمایش یکی، دو نفر حضور دارند و در صحنه‌هایی هم بیش‌تر از دو نفر؛ بازنمایی خلوتِ آدمی در تنهایی خویش و سیمای او در میانِ جمع. کدام جمع؟ جمعیّتِ رجال و اشرافِ دربارِ رضاخانی. حق با پاکدل است که می‌گوید حضرت والا حرفِ زمانه‌ی حالا هم است. وقتی روی آن صندلی بیستم از ردیف ششم نشسته‌ام، می‌بینم منِ نوعیِ مخاطب از فضای نمایشِ «حضرت والا» دور نیستم، گیرم دیگر نه شاهی است و نه حکومتِ پادشاهی. حرفِ قدرت که کهنه نشده هنوز، قمار سیاست که پابرجاست هنوز. «حضرت والا» پشتِ صحنه‌ی قدرت و سیاستی است که بشر را از زندگی خالی می‌کند، غارت می‌کند. این نمایش نگاهی است به حقیقتی که ضمیمه‌ی سندها و کتاب‌های تاریخی نیست؛ حقیقتی گم‌شده. نویسنده‌ی متن با هوشمندی به نقدِ قدرت می‌پردازد و سیاست. البته، نمایش نگاهی اجتماعی و فرهنگی هم دارد. این همه با تدبیرِ پاکدل به جانِ قصّه‌ی «حضرت والا» نشسته است و تعارف نیست اگر بنویسم نمایش‌نامه‌ی «حضرت والا» یک اثر ادبی قابل‌توجّه است و وقتی پاکدل خبر می‌دهد که نمایش‌نامه‌ی آن در دست چاپ است، بی‌اندازه خوش‌حال می‌شوم. جدای بازی‌های تکنیکی، زبان یکی از عناصرِ مهم در این نمایش است؛ نویسنده با دیالوگ‌های کوتاهِ گاهی طنّاز مخاطب را درگیر می‌کند، هم با اثر و هم با خودش. مثلاً می‌شنویم «توی این مملکت هر کسی طفره برود از کار، همیشه در امان است.» و با خودمان می‌گوییم درست است و یا وقتی می‌شنویم «رأی ندارند، شایعه راه می‌اندازند.» می‌خندیم، تلخ. جدای زبان و روایت، «حضرت والا» از نظر بصری نیز قصّه‌گو است؛ موسیقی، رنگ‌ها، نورها و نمادها در فضاسازی مؤثر هستند و عمارتی سرد و پُرترس را به نمایش می‌گذارند و بر تنهایی تأکید می‌کنند و علاوه‌براین، به پیش‌بُرد داستان کمک می‌کنند. به این همه بازی‌های درخشانِ مهدی سلطانی، داریوش موفق و عاطفه رضوی را نیز اضافه کنید. این را هم بگویم که عاطفه رضوی در سه نقش منیر، سرور و پوران حاضر می‌شود و سه شخصیّتِ به‌یادماندنی و تحسین‌‌برانگیز را خلق می‌کند. خلاصه، پاکدل با «حضرت والا» تلاش کرده است تا خاکِ فراموشی را از ذهنِِ ایرانی معاصر بزداید، تا شاید با زنده کردنِ زمانِ مُرده چشمی از کسی باز شود. با نگاهی دیگر، «حضرت والا» قصّه‌ی گذشته و خاطره نیست بلکه از رؤیا‌های آدمی‌می‌گوید و از آینده‌ای که در ذهن و تنِ هر ایرانی پا می‌کوبد. این نمایش هشداری‌ست درباره‌ی جامعه‌ی بدونِ عشق که فقط حرص قدرت دارد، تاجایی‌که حتّی الفت و مروّتِ انسانی فدا می‌شود.