درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 13 مهر 1390
موضوع: روزنوشت
● بحر طويل اندر فوايد باران


عزيرجان، ز سرِ هوش، بيا از من‌ِ مدهوش، بدين قصه‌ي بي‌غصه بده گوش، كه صد نكته‌ي پر نغزِ پر از طنز در آن است اگر نيك بداني و بفهمي و بگيري تو از آن پند، شوي عاقل و پرفهم.

به يكي جنگل‌ِ سرسبز كه بودند در آن گرگ و پلنگ و سگ و كفتار فراوان، مملو از خرس و خروس و خر و لك‌لك، پر از زاغ و زغن، گورخر و عقرب و تمساح. بود جايي وسط جنگل‌ِ پر آب كه از شدتِ خشكي‌و ترك، ماتركش رفته زبنياد. ساكنانش همه از جنس گِل و سنگ. مي‌چريدند به خاك، مي‌پريدند به هم بهرِ شكارِ سرِ كرمي‌و دُمِ كُرّه الاغي. القصه نبودند جماعتْ شبيهِ شتر و گاو و نهنگ و سگ و طاووس‌ِ دوصد رنگ. پايشان مثل گراز و سرشان شكل هونگ و دُمشان مثل دَماغ خرِ افتاده به گودال. مثل ترشيده خميري كه بريزند به ديگي و بمالند بر آن فلفل و ريگ و نمك و برگ چغندر، و بكوبند به ديوار و بسازند به‌لطف دمِ خورشيد يكي سنگ‌به‌پشتي كه ندارد خبر از عالم و آدم. اين جماعت كه جدا مانده ز جنگل همه يك شكلْ، به يك فكر، بنوشند ز گودال‌ِ كثافات و بخسبند برِ سايه‌ي ديوار و بزايند دمادم. همه بدساز و بدآهنگ، به رنگ لجن و قير و گِل و زنگ. بود بين همه آن‌ها يكي كودك معصوم زجنس‌ِ خودشان ليك بداقبال، وي از شدت خوش رنگ و لعابي شده شهره در آفاق. زانكه آن طفلكِ خوش گوي خوش آهنگ ز بدِ حادثه بود آبي‌ي خوش رنگ. تميز و خوش و خرم. شوْر كردند جماعت كه او سخت مريض است و شفا چاره‌ي كار است. گرفتند و ببستند به تيري. يكي پوست كشيدش، يكي رنگ بماليد، يكي تيغ كشيدش، يكي خون بمكيدش يكي مشت زد و له بنمودش ولي چاره نشد كار . عاقبت غرق تفكر به رهي تازه رسيدند. يكي ديگ لجن بار نهادند و در آن كودك گريان بفتادند و به زيرش دمِ آتش بنهادند و بپختند و از او رنگ ستردند. چو فارغ شدند از كار و بديدند كه او نيز بشد رنگ جماعت، همگان شاد بگشتند و بكردند يكي جشن فراهم. وسط همههمه و رقص به ناگاه يكي رعد گرفتي و يكي برق گرفتي ز هوا سيل دمادم برسيدي و بشستي پليدي‌ و پلشتي و لجن از تن و از صورت و دست و دُم و پاها. همگان نيك بديدند كه اي واي پس از بارش باران همه همرنگ همان كودك خوش رنگ و لعابند كه گريان و سيه در بغل سنگ فتاده‌است. و اكنون همه خوش رنگ ولي كودك بيچاره‌ي بدبخت زند ونگ كه رنگش شده رنگِ لجن و قير و گِل و زنگ.