درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
سه شنبه 1 فروردین 1391
موضوع: روزنوشت
● بهاريه


این بهاریه را به امر دوست ارجمندم مسعود مهرابی عزیز برای مجله وزین فیلم نوشتم.

در يك نماي‌ِ صبوري، با طلوع نور و چرخش‌ِ دوربين‌ِ چشم مي‌بيني: قلمرو باغ به نظر يكدست پوشيده از برگ‌هاي پوسيده‌‌ي زمستان است. گامِ تن، حس تمنا و تماشا را پيش مي‌كشد، جلو مي‌روي، لنزِ زيباپسندِ نگاه دايره تنگ مي‌كند و تو مي‌بيني غنچه‌هاي نازك و سبزينه‌هاي ريزِ نورس را كه فراوان فراوان از لابلاي اين فرش قهوه‌اي‌ي نمناك با سماجت سر بر مي‌كشند و آغاز فصلي تازه را نويد مي‌دهند؛ و تو در پلان‌هاي حذفي مي‌فهمي كه عنقريب برگ‌هاي كدرِ مرده تبديل به كود باغ مي‌شوند.
رو مي‌چرخاني، در نمايي ديگر مي‌بيني و ثبت ذهن مي‌كني، تن‌ِ خشكِ درختان را كه تا چشم كار نمي‌كند از ته مانده‌ي باد اسفند از سرما مي‌لرزند هنوز؛ باز گامِ تن پيش مي‌نهي و پيش مي‌روي و انبوه انبوه شكوفه‌هاي نقره‌اي را مي‌بيني كه تن عريان هر درخت را سرتاپا در پناه گرفته لباس نو مي‌پوشند.
پس مي‌روي و در نمايي رو به عقب، برف‌هاي دربند را مي‌بيني كه آبِ دهانشان رودِ روان است از اغواي شكوفه‌هاي بادام و گردو و جاري‌اند از سرازيري تا در و ديوار شهر را و حتي زير دوپاي دوربين تورا بشويند و بروبند از غبار خمودي و خميازه. محو تماشاي زمين تبدار زيرپايي كه ناگاه در كناره‌هاي باغچه عشوه‌ي بنفشه، سنبل و گل يخ چشم و گوش و هوش دوربين تماشاي تو را ميخكوب خود مي‌كنند. سربلند مي‌كني و مي‌بيني در محاصره‌ي نماهاي اعجابي...
و حالا در نمايي باز از فراز، ابرهاي بارور را باور مي‌كني و مي‌بيني باران بهاري را كه با ترنُّمي دلكش، رقصان و نوازشگر، بي‌دريغ مي‌بارند و پليدي‌ها و پلشتي‌هاي مانده از سال كهنه را از تن هرچه هست مي‌شويند تا طراوت و نشاط و جواني وا ‌نهند.
و تو همراهِ خيل تماشاگران اين پرده‌‌هاي اعجاز نفس تازه مي‌كني از هواي پاك.
روي تمام اين پلان‌هاي عبرت كه ديدي صداگذارِ فلك چه نغمه‌هاي گوش‌نوازي نهاده است از زبان مرغ و ماهي و سنگ و چوب؛ اين‌ها همه "شعر"اند اگر نيك بشنوي.
و تو ايستاده در مقابل پرده بزرگ اين سينماي بديع مي‌انديشي چه فيلمساز بزرگ و بي‌ادعايي است بهار!
فيلمسازي كه هرسال با سوژه‌اي به ظاهر تكراري فيلمي شگفت و نو مي‌ساز و با ديدن دوباره‌‌اش حس مي‌كني: يادت نرفته عاشقي، پس زنده‌اي هنوز!