درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 6 خرداد 1391
موضوع: روزنوشت
● محمود استاد محمد


دوستان عالیقدرم برای بروشور نمایشنامه‌خوانی محمود استاد محمد در سازمان اکو خواستند مطلبی بنویسم:

آقا، محمود استاد محمد را كه نبايد نوشت. نبايد تعريف كرد. نبايد تحليل كرد. يا با تعجيل تجليل كرد. نقش زد و مثل عكس كوبيد به سينه‌ي ديوار و خلاص. امثال‌ِ محمود را حتي نبايد ديد و شنيد؛ خصوص از ديگران. او را و حضورش را بايد پس از فرونشستن‌ِ غوغاي غبارهاي بي‌خودي بو كشيد. حس كرد. فهميد. درك كرد و به سينه سپرد. نه فقط محمود را كه نسل‌ِ خاطره‌سازِ محمود را. نسل‌ِ پرپرزن‌ِ خيال‌هاي ناب براي همه را. سوختگان‌ِ حريق‌ِ باد و بال‌بال‌زن‌ِ زايش‌ِ ققنوس‌هاي همسايه را. كولي‌هاي شورشي‌ و سرگشتگان‌ِ بي‌خور و خوابِ روياهاي بكرِ ديگري را. فرهادهاي بي‌تيشه كه پيكر خود از كوهِ بي‌طلبي مي‌تراشند. مثل كي؟ مثل خسرو شكيبايي، مثل نصرت رحماني، مثل عباس نعلبنديان، مثل حسين منزوي، مثل پرويز فني زاده و... حتي مثل خودِ بيژن مفيد يا ناصر تقوايي و غلامحسين ساعدي. مثل خيلي‌هاي ديگر كه اتفاقاً خيلي نبودند ولي چون يَل‌ِ روز و روزگار خود بودند حضورشان قابل چشم‌پوشي نيست. از شدّتِ كمي زياد مي‌نمايند. اين‌ها را بايد مثل خودشان زيست؟ نه، مثل آن‌ها كه شدني نيست و از هركس برنمي‌آيد؛ بلكه با آن‌ها يا كنارشان شايد. چون زخم و درد مداوم‌اند، هم با خود هم برخود و هم با روزگارِ خود. هر صبح از خاكستر خود مي‌رويند. زيستني هميشه ناتمام. همه تن چشم‌اند. همه جان گوش. آن‌سوي دردند. دهان كه مي‌گشايند زهر و خون‌ِ واقعيت مي‌ريزد از لب‌هاشان. اين‌ها بي‌ساعت‌اند. بر بي‌زميني‌ي محض بي‌زمان‌اند. تباري بي لحظه‌ي انقراض. دوستي با اينان و دوست داشتن‌شان سهل و ممتنع است. وجودشان بهانه نمي‌خواهد. خودشان بهانه‌ي خودشان‌اند و بهاي خودشان. از شدّت نزديكي دورند. آن‌چه از اينان برجاي مي‌ماند اندكي است از آن‌چه مي‌توانست باشد. آن‌چه از اينان برپاي مي‌ايستد ذره‌اي‌ است از رنج و شكنج‌ِ بودشان. تمامتِ آن‌ها حتي در پوستِ خودشان درنگنجيد و درنمي‌گنجد هنوز. بر ويراني خود ‌زيستند و مي‌زيند. ماهياني كه مي‌دانند عمق هر حوض به اندازه‌ي دست گربه‌است. خون مي‌سوزانند و شعله مي‌كشند. كلافِ موي سپيد مي‌كنند بر سياهي‌ي كاغذ. براي دوست داشتن اين نوع محمودها همين بس كه قدردان‌ِ واژه باشي. ممنون‌ِ قلم و مفتون‌ِ خلق. كافي است حدِ كلام بداني و بي‌تمنا به راه درافتي. دغدغه را بفهمي و بي‌نياز باشي از هرچيز و هركس. رندي بلد باشي و قلندري بداني. بي‌نقاب بنگري چشم در چشم‌ِ هر چشمي؛ حتي درنده. تاريخ بخواني از عبورِ مور و سليماني كني بي‌جيره و مجيز. موقع بشناسي. مثل خودت زندگي كني؛ بي ادا اصول. و بهاي اين بي‌ريايي و اطوار را درجا با فرسودن، از جسم و جان‌ بپردازي. هستي؟... بسم‌الله!... بشو محمود، بشو نصرت، بشو منزوي، ببينم تقويم، زير پاي تو هم ورق مي‌خورد! ببينم مي‌تواني كاري كني كارستان تا روزها همه از آن تو باشد و شب‌ها بتواني با چشم باز خوابِ بي‌خوابِ دوشين را هرچند بار كه دلت خواست ببيني!