درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
سه شنبه 9 خرداد 1391
موضوع: روزنوشت
● فقط آيينه‌ها حقيقت را مي‌گويند.


يادداشتي بر نمايش "پدرخوانده ناپلي را در شرق یا در ادامه بخوانید"

نمايش "پدرخوانده ناپلي" بر اساس متني عميق و حكيمانه از "ادواردو دفليپو" به كارگرداني بابك محمدي با حضور جمعي از چهره‌هاي شاخص و زحمتكشِ تئاتر از جمله: مهدي سلطاني، كاظم هژير آزاد، مريم سعادت، پرستو گلستاني، امير غفارمنش، هايده حائري، مجيد مشيري، كاظم سياحي، شيما بخشنده و... هر شب ساعت بيست در تالار شماره يك مجموعه تماشاخانه‌ي ايرانشهر بر صحنه است. فارغ از ارزيابي شكلي و پرهيز از ورود به بحثِ قضاوت‌هاي حرفه‌اي يا سليقه‌اي، به نظر مي‌رسد گروه با غيرتي ستودني اين نمايش را بر صحنه عرضه مي‌كنند؛ و اين به‌خودي‌ي خود نمودي از اعجاز تئاتر است. همه عوامل علي‌رغم تمام كاستي‌هاي حمايتي و تبليغاتي از سوي دستگاه‌هاي مسئول با همتِ فردي و فراهم كردن بهترين امكانات براي به صحنه بردن اين نمايش، با صداقتي شيرين شرافتِ حرفه‌اي خود را به نمايش گذارده‌اند. بايد اذعان كرد در وانفساي گذر از هزارتوي تنگ نظري‌هاي من‌درآوردي و بدون حمايت دولتي، گروهِ اجرايي‌ي پدرخوانده ناپلي به شكلي آبرومند و شريف كاري سترگ، جذاب و قابل تحسين عرضه كرده است.

نمايش در برخورد اول شكل و ظاهري كمدي از نوع مدرن دارد ولي در وراي خود معنا و باطني اخلاقي _ فلسفي. اين خصوصيت البته در وحله‌ي نخست برمي‌گردد به جان‌مايه‌ي متن و ديدگاه نويسنده و بعد به شيوه‌ي اجرايي كه بابك محمدي براي جان‌بخشي به آن برگزيده است. اساساً اين نويسنده و كارگردان از اين دست كارهاي طنزِ باشخصيت و چند وجهي حداقل در آثاري كه تاكنون در ايران به صحنه برده دو سه نمونه در كارنامه‌ي خود دارد؛ از جمله "حرفه‌اي‌ها"، "مادام پي‌پي" و "سگ‌هاي پدر" و حتي به نوعي "داستان‌هاي وين‌اي" و بعدها با افزدوده‌هايي "داستان‌هاي وين‌اي و تهراني".
شكل و ظاهر نمايش پدرخوانده‌ ناپلي حكايت از آن دارد كه "دون انتونيو باراكانو" مردِ پرنفوذ و متمول منطقه به عنوان پدرخوانده‌ي يكي دو محله از ناپل در جنوب ايتاليا خارج از مناسبات اداري و حكومتي به امور مردم رسيدگي مي‌كند. او تلاش دارد با اقتدار روابط ساكنان محدوده را در حالت صلح و ثبات نگاه دارد. اهل محل عمدتاً ترجيح مي‌دهند به جاي مراجعه به مجامع رسمي و گرفتار شدن در چنبره‌ي قوانين دست و پاگير به خانه پدرخوانده مراجعه كنند و شكايات خود را از هم نزد او مطرح كنند. دون انتونيو با اتكا به شناختِ سنتي از اهل محل، تجربه، درايت و روش‌هاي منحصر به فرد خود همراه با اقتدارِ ذاتي به تمامي امور آن‌ها رسيدگي كرده و به ساده‌ترين شكل همزيستي انسان‌ها را ميسر مي‌سازد. او براي خود شعارها و باورهايي دارد كه سخت بدانان پاي‌بند است و از همه والاتر اعتقاد راسخ‌اش به گسترش راستي و عدالت است. اعتقاد او به عدالت چنان است كه وقتي نيمه‌هاي شب يكي از سگ‌هاي نگهبان مزرعه زنش را _ آن‌هم زني كه بسيار دوست مي‌دارد_ گاز گرفته مجروح مي‌كند و زن و پسران قصد كشتن سگ را دارند بين عمل همسرش و حمله‌ي سگ قضاوت كرده و زن را مقصر قلمداد مي‌كند چرا كه معتقد است سگ به حريم و خلوتِ او نيامده بلكه زن ناغافل نيمه شب به قلمروِ سگ وارد شده لذا سگ تنها وظيفه‌ي نگهباني خود را انجام داده است. دون آنتونيو بدون آن‌كه بخواهد شعار بدهد در گوشه‌اي از كُره ‌خاك مدينه‌ي فاضله‌اي كوچك ساخته ولي با تمام وجود نگران است بعد از مرگ او زياده‌خواهي، حقارتِ آدم‌هاي زبون(كه او آن‌ها را لاشخور مي‌نامد)، قضاوت‌هاي كور و يك‌سويه، لجاجت و انتقام گيري‌ي فردي و سلسله‌وار جامعه‌ را به نابودي بكشد.
مشكلاتي كه در اين نمايش از طرف مراجعه‌كنندگان نزد پدرخوانده طرح مي‌شود به شدت ساده، عامي و پيش پا افتاده است. همين‌طور روش‌هايي نيز كه او براي حل اين مشكلات به‌كار مي‌بندد غيرقابل پيش بيني و بعضاً همراه با چاشني‌ي مضحكه است_ ولي اتفاقاً تمام جذابيت اثر به همين ساده‌گويي‌هاست. دو جوان بر سر گرفتن يك شغل به هم تيراندازي كرده‌اند. حرف مكرر دون آنتونيو با اين دو آن است كه بايد قبل از تيراندازي به هم سراغ او مي‌آمدند. او هردو را به شيوه‌ي خود تنبيه و تحديد مي‌كند. كسي به نجاري عيالوار پولي قرض داده، آن‌چه در طول زمان به عنوان بهره گرفته دو برابر اصل قرض است ولي هنوز طلبكارِ اوست و بدهكار را تحت فشار قرار داده است. وقتي طلبكار گوش خود را به نصايح او مي‌بندد، پدرخوانده سفته‌ها را گرفته بعد از داخل كشويي فرضي، پول‌هاي فرضي را برداشته و قرض او را پس مي‌دهد؛ حتي مجبورش مي‌كند دسته اسكناس‌هاي فرضي را مقابل ديدگان همه دقيق بشمارد سپس سفته‌هاي ضمانت را پاره مي‌كند. پسر يك نانواي ثروتمند قصد كشتن پدر خود را دارد چرا كه جوان را در تنگنا قرار داده و مخالف ازدواج‌ او با دختر مورد علاقه‌اش است. پدرخوانده نانوا را احضار و او را به حمايت از فرزند دعوت مي‌كند ولي نانواي متفرعن زير بار نمي‌رود و ماجرا پيچيده مي‌شود. دون آنتونيو در اين مرحله با او به شيوه‌ي ديگري برخورد مي‌كند كه بسيار ديدني است. (اصلاً صحنه برخورد نانوان و پدرخوانده در اين نمايش با بازي‌هاي درخشان مهدي سلطاني و كاظم هژيرآزاد به خاطر تپش دروني و ضرباهنگ منطقي يكي از زيباترين و جذاب ترين صحنه‌هاي اين نمايش است.) ما به عنوان تماشاگر در طول طرح و بسط اين دعاوي با تمامي شخصيت‌ها آشنا مي‌شويم تا در پرده‌ي نهايي دگرگوني آن‌ها و نحوه‌ي برخوردشان با مرگ پدرخوانده به عنوان نمادي از خردِ حاكم را ناظر باشيم. البته آن‌چه دون آنتونيو را از پاي در مي‌آورد شيوه‌ي عمل يا قضاوت‌هاي او نيست بلكه پايبندي به باورهاي ساده ولي عميق و انساني‌ي اوست. چيزي كه مدام رعايت آن‌ها را به ديگران توصيه مي‌كند:
«تنها چيزي كه تو اين دنيا وقتي صحبت مي‌كنه حقيقتو مي‌گه آينه‌اس... اين حقيقت هميشه زيبا نيس.»
« يه مَرد فقط وقتي مَرده كه بفهمه كي بايد عقب نشيني كنه و اين كارو انجام مي‌ده.»
اين حرفْ جان‌ِ نمايش است و پدرخوانده ناپلي بدون لجبازي و غرور جان بر سر عمل به آن مي‌گذارد.
ادواردو دفيليپو، شاعر، نويسنده، بازيگر و كارگردان‌ِ پركار و شهير ايتاليايي كه بسياري او را به حق مولير زمان مي‌دانند خود در قلبِ ناپل زاده شد و با جريان جاري پدرخوانده‌ها يا به تعبيري حاكمان خانگي از نزديك آشنا بود. اين نحو عمل و رسيدگي به امور مردم مثل هركجاي عالم با كم و بيش اختلافاتي معرفِ نظاماتِ اجتمامي حاكم بر روابط اجتماعي به‌خصوص جوامع روستائي بود. با آغاز شهرنشيني مدرن و به ويژه پديده‌ي مهاجرت از قاره‌ي اروپا به آمريكا در ابتداي قرن بيستم، اقليتِ ايتاليايي به اجبارِ شرايط، هم‌زمان با رشد اين كولوني‌ها در داخل، نظام پدرخواندگي را با تعاريفي نو در زيستگاهِ جديد بازسازي كردند. در ابتدا _ همان‌گونه كه در اين نمايش نشان داده مي‌شود _ مردم ترجيح مي‌دادند براي حل اختلافات خود به اين اشخاص مراجعه كنند تا دستگاه‌هاي دولتي. پدرخوانده‌ها نيز با بزرگي و رفتارهاي كدخدامنشانه، بي‌هيچ چشمداشتي مشكلات آن‌ها را حل و فصل مي‌كردند و بدين شكل هم حوزه‌ي اقتدار خود را حفظ مي‌كردند و هم باري از دوش دستگاه‌هاي اجرايي و قوه‌ي قضائيه‌ي دولت‌ها برمي‌داشتند. ولي به مرور با انباشتِ ثروت و به تبع آن قدرتِ بي‌حد و حصرِ متراكم، طمع‌ورزي، خودسري و عدم پاسخگويي به قانون از دل آن سازمان‌هاي مخوفِ مافيايي متولد شد و رفته رفته در هر منطقه و محل به كومورها يا تشكيلات قدرتمند مخفي و غيرقابل كنترل تبديل شدند تا حدي كه بعدها علاوه بر نفوذ پنهاني در احزاب و دولت‌ها، تأثيرگذاري بر تصميمات سياسي، در تقسيم مشاغل سودآور و بهره‌وري از رانت‌هاي ويژه در توزيع كلان مواد مخدر، خريد و فروش سلاح، سرقت، اداره‌ي قمارخانه‌ها و باج‌گيري و آدم كشي و انواع و اقسام جنايات در سطح جهان روي آوردند. اينك ديگر مردم بيشتر از اين پدرخوانده‌هاي تحميلي مي‌ترسند تا اين‌كه به آن‌ها اعتماد كرده يا نزد آنان طرح مشكل كنند؛ ولي با اين‌حال بعضاً مجبورند براي بقا و تداوم فعاليتِ اقتصادي خود را تحت حمايت يكي از اين سازمان‌ها قرار دهند.
ادواردو دفيليپو به عنوان متفكري خلاق و طنز پردازي ماهر در اوج فعاليت اين پدرخوانده‌ها در داخل و خارج ايتاليا به خصوص پس از خاتمه جنگ جهاني دوم و اضمحلال فاشيسم دولتي نمايش "پدرخوانده ناپلي" را به عنوان اثري كمدي و هشداردهنده نوشت و خود آن را به صحنه برد. با اين هدف كه اگر ايمان و اخلاق و همين‌طور پايبندي به عدالت اجتماعي در مناسبات و قضاوت‌هاي فردي و اجتماعي ناديده گرفته شود انسان اميد، ايمان و امنيت‌اش را از دست مي‌دهد. نمايش در مجموع هجويه‌اي است عليه پدرخوانده‌هاي رايج و مافياي قدرت در ايتاليا. از اين دست آثار پيش و پس از دوران جنگ دوم جهاني كم و بيش خلق شد از جمله آثار آرتور ميلر، تنسي ويليامز و استريندبرگ و به‌ويژه نمايش‌هاي متفكر بزرگ فردريش دورنمات كه در غالبِ آثارش از جمله نمايش‌هاي "ملاقات بانوي سالخورده"، "رومولوس كبير" و رمان ظاهراً پليسي‌‌ي "قول" هجويه‌هاي عميق و دردناكي بر رياكاري و برپايي عدالت نمايشي و در پرتو آن اضمحلال اخلاق و مناسبات انساني در جوامع دارد.
«آن‌چه از ذات اين‌گونه اثار برمي‌آيد اين است كه آدمي در جهان امروز از سويي ايمان بي‌چون و چراي گذشته را از دست داده و از سويي ديگر تشنه‌ي يقين است. جهان، لگام گسيخته و شتابان در سراشيبي سقوطي بي‌انتها و ناگزير سرازير است و انسان‌ ناتوان از هرگونه اقدام مؤثر براي مهار كردن آن، بي‌اختيار در ظلمت بي‌پايان اين ورطه سرنگون است. ولذا به دليل اين بي‌محوري و بي‌قاعدگي درونمايه‌ي هستي آدمي تراژدي است و هر مقدار به ظاهر خوش و نيك بخت باشد هيچ چيز جز اشك و آه سزاوار سرنوشت وي نيست. بنابراين هميشه در پايان اين‌گونه آثار بانگ زهرخندي به گوش مي‌رسد كه مو بر تن راست مي‌كند. از تبعات از دست رفتن ايمان گذشته يكي هم اين است كه انسان فقط از راه كمدي ممكن است به عمق تراژدي برسد.» (با تلخيص از سخن عزت‌الله فولادوند مترجم رمان قول اثر دورنمات، از انتشارات طرح نو)
«عدالت بي‌آن‌كه بتواند جانشين فضيلتي بشود، در برگيرنده‌ي همه‌ي فضيلت‌هاست. علاوه بر اين، زماني كه مسئله‌ي عدالت در بين باشد، ضرورت وجود آن براي خودِ آن انكارناپذير است. ولي چه كسي مي‌تواند به خود بنازد كه عدالت را مي‌شناسد و كاملاً مالك آن است؟» (رساله‌اي كوچك در باب فضيلت‌هاي بزرگ. ص 83 نشر آگه)