درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
سه شنبه 30 خرداد 1391
موضوع: روزنوشت
● ‹‹ نای کسایی حکایتِ نی تمام کرد ››


مطلب کوتاهی در پاسداشت مقام استاد کسایی برای شرق امروز

كاروان هنر، در گذر از قرون و اعصار، برپهندشت جغرافياي خاك، اين زيستگاه آدميان، گاه از دياري چون باد گذركرده و نشان و يادگار از خود واننهاده است. از اين رو امروز بسيارند اقوام در اقطار عالم كه بي هيچ دستاويز هنر و بي نصيب از افتخار روزگار مي‌گذرانند و گاه در سرزميني به تأمل، رحل اقامت افكنده و بار بر زمين نهاده ماندگار شده و امروز بسيارند آنان كه متفق‌اند ”اصفهان“ ديرزماني اطراقگاه كاروان هنر بوده و هست.

آن چه هنر و هنرمندي در اين خطه به مدد ايام و به سر پنجة تواناي تدبيرِ طليعه‌داران هنر آفريد، هنر را زيب و فَر داد و بال و پَرِ پرواز. اصفهان، اين پايتخت هنر، به حق و به اذعان عمومِ مستشرقين، سلسله جنبانِ هنر است. كافي است با نگاه عشق و اُلفت به آنچه وامانده از غارت ايام، به ديدة عبرت نظر كنيم ، از كتيبه‌ها و كاشي‌كاري‌ها و آينه‌بندي‌ها و منبت‌كاري‌ها و ترنج‌ها و اسليمي‌ها و بناهاي بي شمار كه در گذر روزها و سال‌ها رنگ كهنگي نگيرند و هر دم تازه و نو در نظر مي‌آيند، همه و همه حكايت خداوندگاريِ اهالي ايران زمين است بر خلق هنر.
هنر در ذات، رازهاي سر به ُمهرِ آدميان ساكن خاك است كه در عبور از عمر گرانماية خويش، در گوشِ آب و باد و آتش و خاك سرودند و درد فِراق از مبدأ وجود را اينگونه وصف كردند:
سينه خواهم شرحه شرحه از فِراق تـــــا بگويم شرح درد اشتياق
به جرأت مي توان گفت هنر در ايران به خصوص در اصفهان رنگ و بويي ديگر دارد، نوعي نقطة تمايل و وصل است، جوشش عشق و شيدايي، عجين شده با تمنا و توسل، و اين شد كه هست. آن چه ما را معني مي‌كند، مجموعه‌اي از هنرهاي ما است. انگار فشردة اقوام تاريخ، خلاصة همه هستي و تماميت خواست‌ها و تمايلات و آرزوهاي انسان فراهم آمده تا اصفهانِ ايران، از اين نظر بر صدر نشيند و فخر آدم و عالم شود.
از ميان همة گونه‌هاي هنر، موسيقي، در اين خطه، جايگاهي ويژه دارد. گويي در هر گام، نواي سرزمين انسان را به گوش مي‌رساند. موسيقي و شعر پارسي دو ركن اساسي و اصلي فرهنگ ايران زمين است، فرهنگي كه در آن از ديرباز موسيقيدان‌ را رامشگر مي‌ناميدند، از آن روي كه با نواي موسيقي خود ، خلق را به آرامش مي‌بردند .
از ميان سازها، ني، حكايت ديگري دارد. تار و پودش از آب و خاك و محصول امتزاج اين دو با لهيب آتشِ خورشيد و صدايش جريان باد. رازهاي ‌نهفته‌ در نواي‌ ني، همة‌ تاريخ‌ را در نظر مجسم‌ مي‌كند. با همة اين احوال، ني تا در نيستان است فِراق نچشيده و ناي ندارد و چون نفسِ اهلش بدان رسيد بارور شد و هاي و ‌هوي كرد و شد آنچه هست. گزاف نيست اگر بگوئيم ني، بي ناي سيد حسن كسائي، اين پير پر تجربه، مهجور است و اگر نبود اين نادرة دوران، موسيقيِ جهان، بسيار چيزها كم داشت.


صــد هنر صنع خدايي آفريــــد ليك ني را يك كسائي آفريــد
گر نمي ديد از تو اين اوج و فرود نـي در آغوش نيستان مرده بود
ني، تنها ساز كهن اين سرزمين، چون نفير آغازد، گذشته و حال را يك جا باز گويد. از فراز و فرودها ، رفت‌و آمدها، پست و بلندها، جنگ و ستيزها، ظهور و سقوط‌ها، عشق و جدائي‌ها، قحط و فراواني‌ها.
هر دم كه اين ساز بر لب مبارك اين سيد مأوا مي‌گزيد و ناله مي‌آغازید حكايت‌هاي ناگفته ساز می‌كرد. آنگاه بود که می‌شد گفت: دیگر نه ني يك ساز معمولي است، نه آوايش تنها نوايي گم در برهوت، و نه حسن كسايي چون در آن ساق نئين مي‌دمید آدمي خاكي و نه مهد پرورشش اصفهان يك خطة كوچك از جغرافياي جهان.
هرگاه اين سه درهم می‌شدند حكايت تمام كرده و جهانی نو می‌ساختند...
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب