درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
سه شنبه 25 تیر 1392
موضوع: روزنوشت
● آينده اين روزها را برما نمي‌بخشد.


یادداشتی بر نمایش " این جا کجاست؟ " را در روزنامه اعتماد یا شکل کامل آن را در ادامه بخوانید.


اين‌جا كجاست؟ اين سؤالي ساده و ظاهراً بديهي است. آن‌قدر بديهي كه در برخورد اول تماشاگر را حساس نمي‌كند. ولي تا درگير شد، همراه نمايش به هزارتويي هول‌آور پا مي‌گذارد

اسم اثر مي‌توانست سؤال نباشد يا از جنس بديهياتي ديگر باشد. مثل اين‌كه: ما كه هستيم؟ ما كجا بوديم؟ ما به كجا مي‌رويم؟ ما چه مي‌خواستيم؟ ما چه به روز هم آورديم؟ ما با خود چه كرديم؟ ولي همه‌ي اين سؤال‌ها و صدها سؤال ديگر بدون آن‌كه رنگ شعار بگيرد در نمايش و بالطبع ذهن مخاطب طرح مي‌شود. قصه‌ي پايه به همان سادگي‌ي اسم آن است: زني ميان‌سال به مقصد رسيده و در سالن تحويل بارِ فرودگاه در كنار نقاله متحرك همراه ديگراني كه هستند و نيستند منتظر چمدان خود است. او تنها و نگران است. در اين حال براي كاهش اضطراب با مسافران‌ِ منتظرِ فرضي حرف مي‌زند. آن‌قدر حرف مي‌زند كه آرام‌آرام معلوم مي‌شود همه‌چيز در خواب اوست. نه سفري در كار است، نه چمداني، نه مسافراني همراه و نه مقصدي و نه حتي منتظراني در سالن استقبال. اين‌ها همه آرزوها و رؤياهاي كسي است كه هرشب براي خود بازگو مي‌كند تا به اميد فردايي روشن خوابش ببرد.
وقتي نمايش به انتها مي‌رسد تازه روزنه‌هاي ذهني‌ي ما باز مي‌شود. اما تا مدتي اندام‌هاي حركتي فلج است. كسي نمي‌داند چه كند؛ تشويق كند يا در سكوت بيرون برود. در طي يك ساعت چنان بديهياتِ ناپسند و عادت شده بر ما كشف مي‌شود كه كرخت و منفعل بر صندلي‌ها مي‌چسبيم. صدها حس سرد و ناهمگون بر ما هجوم مي‌آورد. ما فقط مي‌توانيم با بغضي فروخورده در خود بمانيم. منجمد. حتي جرأت نگاه به كناري را نداريم. شخصيتِ واقعي‌ي نمايش همه‌ي ما هستيم. زن و مرد ندارد. ما در دل نمايش‌ايم. در خواب او هستيم. او در خواب ماست. خواب و بيداري درهم مي‌شود. زمان و مكان به‌هم مي‌ريزد. حالا ديگر ما كسي هستيم رها شده در برهوتي گنگ؛ بي‌گذشته، بي‌حال و بي‌آينده. در خواب يادمان مي‌افتد چه زود و چه راحت هدر رفتيم. تازه مي‌فهميم يك زندگي‌ي كامل از زمانه و جامعه‌ا‌ي كه با دست خود ساختيم طلبكاريم. تلنگر مي‌خوريم كه چه‌ اميدها بر باد رفت و چشم‌اندازي فرح‌بخش و محترم در مقابل نيست. يادمان مي‌افتد چرا ما هيچ‌كس نيستيم؟ چرا اشتباهي فكر مي‌كرديم كسي هستيم و حقي داريم؟ تا كي، بي‌انتظار پاسخ با هوا حرف بزنيم؟ چرا اين‌قدر بي‌كس و تنهاييم؟ چرا تا اين درجه تحقير را بر خود هضم كرده‌ايم؟ اين‌ كابوس‌هاي مدام از جان ما چه مي‌خواهند؟ چرا هرچه پيش مي‌رويم به هيچ مقصدي نمي‌رسيم؟ در عبور بارها روي نقاله، چمدان ‌ما چرا نمي‌آيد؟ تا كي بايد مقابل دوربين‌هاي پيدا و ناپيداي كور و كر، براي خلأ شكلك درآوريم؟
نمايش، اثري ساده و بي‌رياست. بي ادعا و بي‌تكلف. انگار قصه‌اي است كه هركدام از ما براي خوب به خواب رفتن خود مي‌گوييم. رؤيايي صادق است. وقتي وارد دنياي اثر شديم؛ زن نمايش و نقاله‌ي فرودگاه بهانه مي‌شود تا ما قصه‌ي غصه‌هاي خود را مرور كنيم. و چه دردناك است آن‌هنگام كه مي‌فهميم آرزوهاي ساده حتي در خواب هم راه به دايره‌اي بسته دارند. تازه مي‌فهميم به اجبارِ شرايطي مبهم هركدام وطن‌هايي كوچك شده هستيم، جدا‌جدا و سيار، سوار بر دوش‌هاي نحيفِ خود.
اين‌جا كجاست؟ اين ايستگاه غربت، اين مقصد نامعلوم كجاست كه هيچ چيز و هيچ‌كس در آن تعريف‌بردار نيست؟ ثابت‌ها متغيراند و متغيرهاي استثنايي، قاعده. شوخي‌ها جدي‌اند و جدي‌ها شوخي. بديهيات نياز به اثبات شدن هرروزه دارند. و واقعيات قرباني‌ي مصلحت‌هاي گذرا مي‌شوند. اين سؤال بي‌پاسخ با ما همراه مي‌شود كه شهروند مطلوب جامعه‌ چگونه بايد باشد؟ چه شكل و ظاهري دارد؟ با چه باوري بايد زندگي كند؟ با كدام منش و روش مي‌تواند گذران عمر كند؟ كي سكوت كند، كي حرف بزند؟ به كدام قانون نوشته يا نانوشته مي‌تواند تكيه كند؟ پناه‌اش كجا و كي‌ و چيست؟ آيا اصلاً حقي دارد يا مدام بايد در معرض اتهام و طرد و حذف باشد؟ اما نمايش ما را هشدار مي‌دهد: آينده اين روزها را برما نمي‌بخشد.
نغمه ثميني نشان داد راه بي‌مسئوليتي را برنگزيده و به عهدي كه بست و قسم خورد راوي صادق رويدادهاي جامعه‌ي خود باشد عمل كرد. او هنرمندي است دقيق و ريزبين كه هيچ چيزي را كوچك نمي‌بيند و از كنار پديده‌ها بي‌اعتنا و فرصت‌طلبانه عبور نمي‌كند. در اثرش نق نمي‌زند بلكه از سر تعهد و رفع عيب، كالبدشكافي مي‌كند. او در اين نمايش تنها نويسنده نيست بلكه طبيبي حاذق است براي تشخيص به موقع بيماري‌ي بي‌هويتي و رهاشدگي. متن او نقدي‌است شريف، بي‌ادا و منصفانه بر حال و احوال امروزهاي ما. نمايش شكل گرفته، سه هنرمند مؤلف را در پس خود دارد كه اگر نبودند اين سه ستون محكم و درهم تنيده، قطعاً نمايش تأثيرگذاري، استواري و بقاي اكنوني را نداشت. و اين سه عامل عبارتند از نويسنده، كارگردان و بازيگر كه الحق هركدام درجاي خود خوش نشسته‌اند. غير از هنرمندِ خالق موقعيت و كلام، شيوا مسعودي به عنوان كارگرداني هوشمند و دقيق با ايده‌هايي بكر و ناب، ريما رامين‌فر به عنوان حيات بخش شخصيتي بي‌عيب و نقص، با بازي‌ي يك‌دست و باور پذير؛ هر سه در قالبِ پيكري واحد هدفي والا را دنبال كرده و با سربلندي به سرانجامي نيكو رسانده‌اند. والبته نبايد غافل بود از طراحي صحنه غافلگير‌كننده نمايش و هماهنگي كاملاً حرفه‌اي و دقيق پشت صحنه با فعل و انفعالاتي سنگين. بي‌شك اين اثر با روح جمعي‌ي خردمندانه و همدلي‌ي صميمانه و جوّي فراهم آمده، شكلي ماندگار و اثرگذار پيدا كرده‌است.