درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 3 شهریور 1392
موضوع: روزنوشت
● لاموزيكا؛ ترنم اميال پنهان آدمي


یادداشتی در باره اجرای محیطی نمایش لاموزیکا را در روزنامه بهار و یا در ادامه بخوانید.

وقتي مارگريت دوراس پس از بيست سال قطعه‌ي لاموزيكاي دوم را نوشته و به تنه‌ي لاموزيكاي اول پيوند مي‌دهد در خصوص اين عمل خلاقانه، جاودانگي‌ي عشق را حتي در اوج نفرت و جدايي مد نظر قرار مي‌دهد. شايد دوراس به هيچ كدام از آثارش به اندازه لاموزيكا تا بدين پايه تعلق خاطر نداشته باشد كه بعد از عمري دوباره به سمت آن آمده و به فراخور حال و گذران تجربيات ميانسالي- در زندگي واقعي و كنار يان‌اندرياي جوان- در آن بازنگري كرده و تكميل‌اش مي‌كند. دورس به گماني بعد از اين افزوده كه پيامي فراگير و عاشقانه از نوع خودش را دارد، نفسي به راحتي‌كشيده و مي‌گويد: "گاهي آدم موفق مي‌شود چيزي بنويسد". او در مورد ميشل نوله- شخصيت مرد نمايش- معتقد است اين مرد كه مي‌تواند هر مردي در هر تاريخ و جغرافيا باشد اگر زني مثل آنماري رُش- شخصيت زن نمايش- را در زندگي خود نداشته باشد مرده‌ي متحركي خواهد بود. دوراس در لاموزيكاي دوم مردش را دلبسته‌ي زن مي‌كند در حدي كه اگر جهان بدون اين زن را به تمامي به او هبه كنند پس مي‌زند، مي‌اندازد جلوي سگ. ميشل نوله آدمي است در پي سعادت و پول و عشق و اخلاقيات و فلسفه اما دلبستگي‌اش فقط به اين زن است. به زني كه هم به احوالات خودش واقف است هم به احوالات مرد. اين‌گونه آدم ها در حين عشق و دلدادگي اين توانايي شگرف را دارند كه از عشق چشم بپوشند. اين دو از شدت آشنايي و شناخت كامل از هم با ترس و ترديد به جدايي و فراق مي‌رسند.
حالا همين متن لاموزيكاي دوم دستمايه‌ي جلال تهراني هنرمند صاحب‌سبك تئاتر شده براي تنظيم متني براي اجرايي محيطي به كارگرداني محمدصادق ملكي. اجرايي ساده، صميمي و روان كه هر روز ساعت پنج و نيم در كافه ترياي سالن اصلي تئاتر شهر پذيراي مخاطبان است.
از متن لاموزيكاي دوراس تاكنون بسياري بخصوص دانشجويان رشته‌هاي مختلف هنر نمايش استفاده كرده و هر كدام از منظري بدان نگريسته‌اند. طبعاً هيچ‌كس حتي كسي كه در قلب پاريس اين نمايش را به صحنه مي‌برد قادر نيست كُنهِ ذهنيّت و جهانبيني دوراس را در اثر منعكس كند. ولي اين متن از چنان ظرفيت و عمقي برخوردار است كه هر هنرمندي در هركجاي عالم مي‌تواند بسته به دانش و توانايي خود به گوشه‌اي از زواياي آن رسوخ كند. محمدصادق ملكي به عنوان كارگردان و بازيگر با ويژگي‌هاي منحصر خود و درك درست و نسبتاً دقيق از ميشل نوله چنان در اين نقش بيمارگون‌ِ خودآزار ظاهر مي‌شود كه گاه سكوت‌هاي طولاني و نگاه‌هاي چندگانه و مات‌اش مخاطب را مي‌ترساند. او لحظات جنون مردي عاشق را مي‌آفريند كه بر حسب ظاهر از زن جدا شده ولي اين جدايي را هرگز باور نكرده؛ بدان حد كه هنوز هم ميلي پنهان او را به كشتن اين زن محبوب فرا مي‌خواند. و زن نيز؛ هنوز اين خود آزاري و معشوق آزاري را دوست دارد و آيه كيان‌پور بازيگر نقش آنماري رُش اين مهم را رو در روي ملكي به‌خوبي نمايش مي‌دهد. لاموزيكا در شكل كامل كشمكشي مدام است ميان عشق و نفرت، دوري و نزديكي، وفاداري و خيانت، پاكي و پلشتي. در خوانش مشترك جلال تهراني و محمدصادق ملكي بر اساس شرايط و محيط اجر چنان با ظرافت جان‌مايه‌ي موضوع پايه پرداخت و عرضه شده كه بدون نياز به بزرگنمايي و خودنمايي مفاهيم در بطن و متن اثر وجود دارند. همين كه دو شخصيت در نهايت عشق و تعلق خاطر، دوري نزديك و نزديك دور ازهم را برمي‌گزينند شاه كليد خواست دوراس است كه در اين اثر تا حدود زيادي نمود دارد.