درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
جمعه 2 خرداد 1393
موضوع: روزنوشت
● آرزو نمى كنم، آرزو مى سازم آقا


چند روز پيش، قبل از ظهر آقاى نسبتأ جوان محترمى براى بار دوم به كافه كتاب آمدند. انسان مؤدب و متينى بودند. خوب حرف مى زدند و به نسبت سنشان حرفهاى خوبى هم مى زدند. معلوم بود در بين خانواده و دوستان شهره اند به خوش سروزبانى. كارشان ساختمان سازى بود و به گفته خودشان از صفر و بعد با مختصر پولى كه از پدرشان قرض كرده بودند كار را شروع كرده بودند.
نزديك ظهر شد. اصرار كردند مختصر غذايى كه مادر محترمشان آماده كره اند را از داخل ماشين بياورند تا با هم بخوريم. هرچه قدر ابا كردم كارگر نيفتاد و اين عزيز رفتند و آن غذا را آوردند و با هم همسفره شديم.
در اين ميان از هر درى سخن رفت و البته بيشتر ايشان سخن گفتند. تو گويى آنتونى رابينز آمده و نشسته است روبروى من و جهانى بزرگ تر برايم ترسيم مى كند. همان نوشته هاى دم دستى روانشناسان يك دقيقه اى را با اعتماد به نفسى غريب تحويل من مى دادند. از كارهايى كه كرده بودند. از نفوذ كلامشان در ديگران. از قدرت ارتباط خوب و سريع شان با ديگران و فعاليت هاى كلان اقتصادى خود سخن ها گفتند. براى من بر اساس موقعيت و شرايطى كه دارم نظراتى داشتند و آرام آرام خيز برداشتند براى ارائه پيشنهادهاى وسوسه برانگيز كارى مشترك. خلاصه من هم سراپا حوصله و گوش و اين ميهمان بى وقفه پرحرف، يكپارچه شور و سخن. كلامشان همراه شد با نقل حكايتى و آن اين كه كسى كنار يك رود ماهى مى گرفت. كسى ديگر شاهد بود كه او هر ماهى بزرگى كه به تورش مى افتد به رود برمى گرداند يا دور مى اندازد. فقط ماهى هاى كوچك را حفظ مى كند. طرف مى رود سراغ ماهى گير و از او مى پرسد چرا ماهى كوچك ها را نگاه مى دارى ولى ماهى بزرگ ها را رها مى كنى در حالى كه يكى از اين ماهى بزرگ ها به اندازه تمام آن ماهى كوچك هاست؟ ماهيگير در جواب ماهيتابه كوچكى را نشان داده و مى گويد: ببين ماهيتابه من كوچك است، لذا ماهى هايى كه در اندازه ماهيتابه ام هست مى گيرم. آن جناب بعد رو كردند به بنده و فرمودند: فلانى شما آدم فلانى هستى و فلان بوده اى و از اين تعارف ها؛ خودت را نادانسته وقف جاى كوچكى كرده اى، بهتر است ماهيتابه ات را بزرگ كنى. بنده از اين توهين مؤدبانه برآشفته نشدم. با خونسردى تمام ظرف غذاى ايشان را به دستشان دادم از دستپخت خوب مادرشان تشكر كردم و گفتم عزيز گرامى از غذايى كه آوردى ممنون ولى شما مخاطبتان را اشتباه گرفته ايد. من هنرمندم. ماهيتابه من كل اقيانوس است. من از شدت بى نيازى ثروتمندم. شرايط حماقت بار به اجبار دايره ى تأثير گذارى و گستره مخاطب مرا همين مقدار تعين كرده است. من از اين كه در طول روز و شب در اينجا روى دو يا سه نفر اثر بگذارم و چند كتاب به ديگران معرفى كنم لذتى وافر مى برم. اگر تمام ساختمان ها و برج هاى تهران را هم به من هبه كنند برايم جذبه اى كه سال ها بى مزد و اجر صرف يك اثر نمايشى كنم ندارد.
شعار ندادم، باورم اين است. آن آقا عذرخواهى كرد كه منظورى نداشته و نمى خواسته توهين كند. من در حالى كه حضرت ايشان را به بيرون راهنمايى مى كردم دوباره گفتم شما مخاطب خود را اشتباه انتخاب كرده ايد. بعد قول زنده ياد على حاتمى در كمال الملك در پاسخ به پيشنهاد بى شرمانه كامران ميرزا را يادآور شدم كه مى گويد: من هنرمندم آقا، آرزو نمى كنم، آرزو مى سازم.