درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 21 تیر 1393
موضوع: روزنوشت
● سمندريان و ضرورت خلق


براى فصلنامه كانون كارگردانان خانه تئاتر مطلبى نوشته بودم در گرامى داشت ياد حميد سمندريان كه با نزديك شدن به سالگرد دورى اش از صحنه زندگى آن را اين جا هم مى گذارم


در گذر از مسير زندگي گاه بزنگاه‌هايي رو در روي شخص - به‌ويژه هنرمند- خود مي‌نمايد كه اگر خوب و به اندازه درك شوند بر تداوم راه و آينده او اثراتي ماندگار مي‌گذارد. سير حوادث در شكل طبيعي فراز و فرود بسيار دارد، مهم اين است كه ما به عنوان شاهدان روزگار در عمرِ كوتاه خود با اتفاقات به عنوان پديده‌ چگونه برخورد مي‌كنيم؛ با ديدي هنرمندانه، از سر عبرت و غيرت، بي‌تفاوت و منفعل، يا با برداشتي منفي و ذهنيتي فرصت‌طلبانه. "كامو" در جايي از رمان درخشان "طاعون" مي‌گويد: "هيچ حادثه‌اي نيست كه جنبه‌ي مفيدي در آن نباشد." اين معني در فرهنگ ما به شكلي ديگر و با عمقي ژرف‌تر گفته شده است. (اصل بر اين است كه سخن حكيمانه فراگير شود به هر شكل يا توسط هركس؛ و چه بهتر كه هنرمندانه.) مسلم است كه انديشه‌هاي بزرگ محصول بلوغِ ذهن و باروري تفكرِ انسان‌هاست لذا به محض تولد به تمام بشريت تعلق دارد. بعد از مرحله انتشار هركس به سهم خود و برمبناي درك و دريافت‌اش حق بهره‌برداري از آن‌ها را دارد. اما اصل انصاف مي‌گويد انديشمنداني كه خلق انديشه مي‌كنند و در جابجايي، گسترش و به‌كار بستن معاني متعالي جديّت به خرج مي‌دهند در قياس با كساني كه صرفاً مصرف كننده‌اند از جايگاه والاتري برخوردارند.
براي خانواده تئاتر عروج حميد سمندريان- كه پل ارتباطي‌ي مستحكم انتقال انديشه‌هاي والا در اين حوزه بود- اتفاقي قابل اعتنا و بزرگ است. بر مبناي آن كلام آغازين، اين فراق فرصتي است براي تفكر. پس بايد در خور اين جايگاه با اين اتفاق روبرو شد. الان زمان مناسبي است؛ چرا كه غليان احساسات آرام گرفته و هركس به فراخورِ حال، هم‌دردي و هم‌راهي خود را با اين حادثه‌ي ناگوار ابراز كرده‌است. حال وقت آن است از خود بپرسيم: سمندريان كه بود؟ (به حسبِ ظاهر با شناختي كه از اين مرد بزرگ داريم اين سؤال قدري بديهي است. ولي در واقع تازه زمان آغازين شناخت اوست.) آيا به صرفِ دوستي، همكاري يا هم‌نشيني با او يعني شناختن كامل و درك اين شخصيت و يا به عكس؟ گستره‌ي تأثيرگذاري او بر هنر به ويژه هنر نمايش تا كجا بود؟ چه‌قدر در حرفه‌ي خود موفق بود؟ چه‌مقدار خلق انديشه كرد؟ آيا تنها مصرف‌كننده انديشه‌ي بزرگان‌ِ درام جهان بود و يا خود نيز در اين انتقال و جان‌بخشي بر صحنه، به آن‌ها مي‌افزود؟ با عنايت به اين كه هرگز نمايشي ايراني به صحنه نبرد چه‌قدر تئاتر ملي يا بومي ما وام‌دار اوست؟
به حكم آن‌كه انديشه‌ها حد و مرز ندارد، نبايد زياد تقسيم‌بندي‌ي درام داخلي و خارجي را مسئله‌ي قابل اعتنايي قلمداد كرد. ابداً محلي از اشكال نيست كه هنرمندِ بزرگي چون سمندريان تمام هم و غم خود را طي سا‌ل‌هاي شكوفايي صرف به صحنه بردن آثار شاخص خارجي كند و بدين نام شناخته شود. بسياري ديگر هم بودند و هستند كه وجهه‌ي همت خود را بر به صحنه بردن درام‌هاي وزين ايراني استوار كردند و بعضي در هر دو زمينه عمل كرده و بسي موفق بوده‌اند. ولي سمندريان متفاوت‌تر از همه بود. طبعاً انتظار مي‌رود با شنيدن نقل‌هايي اين‌جا و آن‌جا بايد بيشتر مراقبت مي‌كرد كه اين تمايل حرفه‌اي خواسته و يا ناخواسته در نيت، عمل و سكوت جنبه افتخار و ويژگي باژگونه پيدا نكند. چون در اين حالت داشته‌هاي بومي فاقد ارزش قلمداد شده و معني‌ بي‌اعتنايي هنرمند به دردها و يا عدم تمايل به شناخت مسائل جامعه از آن برداشت مي‌شود. قدري ساده‌انگاري است كه فكر كنيم تمام حرف‌هاي پربار را فقط ديگران زده‌اند و ما در چنته آن‌چنان چيزي براي گفتن نداريم. حتي در مواقعي سكوت در موردِ اين ترديد نوعي عدم توجه كافي به مسئوليتِ ملي هنرمند است. اميد كه مطالعاتِ آينده و تعمق در كارنامه پربارِ حميد سمندريان اين ذهنيتِ هرچند كم‌رنگ را از پيرامون او دور كند. متمايل شدن به سمت نوعي هنرِ مبتني بر فرهنگِ طبقاتي در شرايط بسامان اتفاقاً نگره‌اي پسنديده و مقبول است ولي اين مهم اگر در بلاتكليفي‌ي تعاريف رخ نمايد لاجرم جريان هنر را به سمت سرازيري و فرهنگِ تحتاني ميل مي‌دهد.
به‌طور قطع اين نوشته قصد كالبد شكافي شخصيت سمندريان را ندارد كه اگر هم بخواهد ناممكن است؛ بلكه صرفاً مي‌خواهد ببيند تا چه حد مي‌توان از ويژگي‌هاي او بهره برد- تا در اين شاخه‌ي هنر از اين كه هستيم بهتر باشيم. عادت ماست كه تا وقتي بزرگي را در كنار داريم قدر و منزلت او را به اندازه پاس نمي‌داريم ولي پس از رفتن‌اش چنان او را تا حد قديس بالا مي‌بريم كه كسي را ياراي نقدش نباشد. گاه بسته به شرايط، افراط در تجليل از يك هنرمند والا بيش از آن كه نشان از درك و علاقه‌مندي به جايگاه او باشد نوعي خودنمايي يا واكنش طبيعي به شرايط بغرنج هنر و پاسخي است به تحقير فراگير و رسمي‌ي هنرمندان صاحب‌نام.
سمندريان به عنوان انساني كه حق زندگي و هنر را به اندازه‌ي خود به‌جا آورد، جداي از آثاري كه ترجمه و بر صحنه خلق كرد به نظر مي‌رسد وجه معلمي او دست كمي از آثرگذاري‌ي صحنه‌اي او نداشت، خاصيتي كه تا هميشه قابل بهره‌برداري است. و اكنون در اين آرامش پس از طوفان بيشتر مي‌توان به اين بخش او توجه كرد. اگر يكي از ويژگي‌هاي پسنديده‌ (ولي به نظر پنهان مانده‌ي) سمندريان را آويزه‌ي گوش كنيم برده‌ايم. بالاخره مجموعه‌اي از شرايط فراهم مي‌آيد تا كسي به جايگاهي كه سمندريان رسيد دست پيدا كند. توانايي هنرمند مجموعه‌اي از دانش‌ها و تسلط به فنون مختلفِ كار، داشتن تجربه و فراست كافي براي برخورد با عوامل، مديريت كردن و نظارت بر خود و ديگران است. از يك طرف براي هنرمند توجه به مجموعه شرايطي كه خلق يك اثر ناب و هنرمندانه را ميسر ساخته و نگاه‌ها را متوجه خود ‌مي‌كند مهم است، از طرف ديگر هوشمندي انتخابِ زمان و متن مناسب و چگونگي‌ي به صحنه بردن كامل و بي‌نقص آن اثر. به نظر مي‌رسد ظلم بر سمندريان است كه فكر كنيم- و مدام به شكلي احساسي تكرار كنيم- تمام آرزوهاي سمندريان در به صحنه بردن نمايشي خاص خلاصه مي‌شد. اين مهم تنها بخشي كوچك از آرزوهاي او بود. طبعاً اگر اين آرزويش جامه عمل مي‌پوشيد آرزويي ديگر رخ مي‌نمود. مگر خيال‌پروري‌هاي هنرمندان‌ِ آرزوساز تمامي دارد؟ هنرمندي مثل سمندريان با تمام وجود درك مي‌كرد در چه شرايطي اثرش كامل و بي‌نقص يا همراه با نقصان است. شايد به بسياري از كارگردانان پيشنهاد اجرايي داده شود يا خود پيش‌قدم شوند و با فراهم شدن شرايط ظاهراً مساعد دست به عمل زده و سالي يك يا دو اثر به صحنه ببرند، ولي در عمل مي‌بينيم غالباً منشأ تحولي ماندگار نشده و نمي‌شوند. موفقيتِ زودرس يا نارس هنرمند را بي‌پروا، بي‌احتياط و گاه بي‌قدر مي‌كند. بعضي وسواس‌هاي سمندريان، پس و پيش كردن‌ها و بهانه‌تراشي‌هاي او - در حالي كه همه مي‌دانيم چه عطشي براي كار صحنه‌اي داشت- محصول انديشه‌ورزي و دورانديشي‌‌اش بود.
چند مثال: چه هوشمندي و تلاشي از تمام جوانب و به‌خصوص خود سمندريان صورت گرفت تا "دايره‌ي گچي قفقازي" با آرامش كامل در آن سال‌ها به صحنه رفت؛ حكايت‌هاي پيراموني‌ي آن خود كتابي است كه قلم روزگار به موقع خواهد نوشت. "بازي استدريندبرگ" براي اجرا در جشنواره آماده بود. بازبيني شد. به زعم همه كاري قابل توجه بود ولي سمندريان اصرار داشت كامل نيست. به خواست او اثر در جشنواره اجرا نشد. ولي حدود شش ماه بعد در چهارسو اجراي عمومي و موفق آن آغاز شد. براي ديگران شايد تفاوتي بين اين دو اجرا نبود ولي براي او و حياتِ اثر دنيايي تفاوت در ميان بود. يا "گاليله"- در تمرين اول حدود يازده سال قبل- با بودجه كافي و مصوب، پيش‌پرداخت قابل توجه و اختصاص مكان ويژه براي تمرين با همراهي گروهي از بازيگران حرفه‌اي فراهم آمد؛ ولي سمندريان پس از چندماه تمرين احساس كرد با تمام تلاش‌ها به آن‌چه مد نظر دارد نمي‌رسد. دلايلي مبهم براي توقف‌اش آورد و تمام. يا اين آخرين كارش "ملاقات بانوي سالخورده"؛ چه پست و بلندي‌ها طي كرد تا بالاخره رنگ صحنه به خود ديد. خلاصه آن‌كه هوشمندي‌ي هنرمند در اين كه بفهمد چه موقع و در چه شرايطي مي‌تواند به كامل‌ترين وجه اثرش را در معرض ديد قرار دهد به گونه‌اي كه همه‌ي توجهات را به خود جلب كند منزلت و خصلت‌هايي مي‌طلبد كه هركس ندارد. (گاه بايد خودمان جسارت كرده آرزوهايمان را برآورده نكنيم و اين سخت‌ترين مرحله از تصميم‌گيري براي جاودانگي‌ي هنرمند است.) و لذا كيست كه نداند سمندريان در طول عمر حرفه‌اي هرموقع و در هر شرايطي اراده مي‌كرد هرنمايشي را مي‌توانست با بودجه و امكانات مكفي به صحنه ببرد. حداقل طي سال‌هاي اخير هرچند از سر تعارف از هر پيشنهاد اجرايي‌ي او براي برخورد با ديگران استقبال مي‌شد ولي سمندريان باخردمندي متداومي كه داشت باهوش‌تر و رندتر از آن بود كه تن به هر شرايطي براي اجرا بدهد. يكي از هوشمندي‌هاي او اين كه مصلحت كارش را خود تعيين مي‌كرد و براي حفظ موقعيت و جايگاهِ رفيع خود به همان ميزان كه براي انجام دادن يك اجرا دقت داشت، براي انجام ندادن هم به همان شدت يا بيشتر، خسّت يا بهانه داشت؛ حواس‌اش بود كه چگونه‌ خود را و اثرش را عرضه مي‌كند يا نمي‌كند. اما آن‌قدر با هوش و خوددار بود كه هرگز دليل اصلي عدم اجرا را با صداي بلند نمي‌گفت. حميد سمندريان به اين سخن "اميل سيوران" باور داشت كه: " آن‌چه در كار هنري اهميت دارد، ضرورت آن است. بايد به گونه‌اي مطلق احساس كنيم اثري كه به وجود مي‌آوريم ضروري است، وگرنه به هيچ نمي‌ارزد و باعث كسالت مي‌شود. كافي است براي يك لحظه هم كه شده احساس كنيم اين اثر تعويض شدني است تا همه چيز فرو ريزد."