درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 28 آبان 1393
موضوع: روزنوشت
● عشق و عالیجناب را شهید کردند


گفت‌و‌گو با هنر آنلاین، خبرگزاری هنر ایران را این‌جا و یا در ادامه بخوانید

عشق و عالیجناب را شهید کردند/حقوق تماشاگر باید به رسمیت شناخته شود/حسین پاکدل در گفت‌وگو باهنرآنلاین
حسین پاکدل کارگردان نمایش ˝گزارش به آکادمی˝ معتقد است؛ انسان‌ها در هر شرایطی و در هر مقطع سنی‌ نیازمند تذکر هستند و تئاتر هنر نقد است و هدف تئاتر اینست که ناهمگونی‌ها را تذکر داده و یک جامعه‌ی بسامان را تشکیل بدهد.
سرویس تئاتر هنرآنلاین: سالن کوچک و جمع و جور مکتب تهران این روزها میزبان نمایشی است با کارگردانی حسین پاکدل. نمایشی با عنوان "گزارش به آکادمی" نوشته فرانتس کافکا که در آن آرش خاموشی به تنهایی ایفای نقش می‌کند.
حسین پاکدل نیاز به معرفی ندارد چراکه بعید است کسی حداقل با چهره‌ی او به واسطه سال‌ها حضورش در تلویزیون آشنا نباشد. اما برای بسیاری که او را از نزدیک می‌شناسند، حسین پاکدل پیش از آنکه یک مجری یا حتی یک مدیر باشد، یک تئاتری است. هنرمندی که کارگردانی و نویسندگی آثار ماندگاری همچون؛ "حضرت والا"، "رقص زمین"، "سمفونی درد"، "دکتر نون"، "پروانه‌های آسیایی"، "عشق و عالیجناب" و... را در کارنامه هنری‌اش دارد.

به بهانه اجرای نمایش "گزارش به آکادمی" در سالن مکتب تهران، در یک جمعه پاییزی در تریای خلوت و باصفای مکتب تهران با او درباره مسائل مختلفی از جمله آخرین اثر نمایشی‌اش به گفت‌وگو نشستیم. آنچه در ادامه می‌خوانید ماحصل گپ و گفت ما با حسین پاکدل است که در پی می‌آید:

همانطور که خودتان بهتر می‌دانید کافکا جزو معدود نویسندگانی است که کمتر کسی را بتوان پیدا کرد که اهل کتاب خواندن باشد و به نوعی با آثار او و یا کتاب‌هایی که درباره او و آثارش نوشته شده آشنا نباشد، که این مسئله در مورد تئاتری‌ها بنا به دلائل مختلف بیشتر هم صدق می‌کند. از طرفی یکی از شاخصه‌های مهم آثار کافکا اینست که انسان را به خودش و به کارهایش ارجاع می‌دهد. دوست دارم بدانم چه شد که حسین پاکدل بعد از این همه مدت، با اینکه خودش دست به قلم است؛ برای اجرا به سراغ متن‌های خودش نرفت و از میان این همه نویسنده، مشخصا کافکا را انتخاب کرد؟ ضمن اینکه تردیدی نیست نویسندگانی مانند کافکا از آن دست نویسندگانی هستند که آثارشان مشمول زمان خاصی نیست و برای هر جامعه‌ای در هر مقطع زمانی حرفی برای گفتن دارند. به عبارتی دیگر می‌خواهم بدانم چقدر به خاطر نیازهای اجتماعی سراغ این متن رفتید و چقدر انتخاب شخصی‌تان بود؟

پاکدل: باید بگویم که مجموعه‌ی همه این چیزهایی که شما ذکر کردید؛ باعث شد که من سراغ این متن بروم. البته اولین بار هست که من یک متن خارجی کار می‌کنم اما ظرفیت‌های این متن اجازه می‌داد که این نمایش را در کافه کتاب همیشه به اجرا در بیاوریم. چون می‌دانید که این اثر یک نمایش تک پرسوناژ است. واقعیتش این هست که خودم هم، نوشته‌ای برای اجرا در این محل داشتم؛ اما به دلم ننشست که در آنجا از نوشته خودم استفاده کنم. ضمن اینکه شما می‌دانید که کافکا اساساً نمایشنامه‌نویس نیست؛ ولی همه آثار او ارزش نمایشی دارند. این قصه را به این دلیل انتخاب کردم که یک بار مائده طهماسبی این اثر را با استادی تمام با قطعه‌گذاری و با شیوه‌ای کاملا متفاوت اجرا کرد که فرهاد آئیش هم در آن کار بازی داشت. در آن زمان، من خودم مسئول تئاتر شهر بودم که کار را برای شصت شب اجرا کردند و من از او خواهش کردم که مدت زمان بیشتری اجرا کند و آنقدر این اجرا انجام شد که فکِ فرهاد درد گرفت. چون هم کار سنگین بود و هم اینکه گریم فرهاد زیاد بود. این متن در ذهن من بود و می‌توانم بگویم آنقدر مفاهیم عمیقی در این متن هست که حتی خواندنش و یا در موردش حرف زدن هم، آدم را وارد یک دنیای غریب می‌کند. انگار کافکا چکیده‌ی افکار خودش را در قالب یک قصه بیان نموده است. البته یک قصه ساده هم نیست و بار دراماتیک بالایی دارد. در این اثر دروغی زیبا و هول‌انگیز است و این دروغ را کافکا آنقدر با جزئیات تعریف می‌نماید؛ که شما آن را باور می‌کنید. به طوری‌که حتی از خودتان در مورد آن سئوال نمی‌کنید که آیا دروغ هست یا واقعی‌ست؟ از آن‌سو، کافکا و هم‌فکرانش در آن مقطع تاریخی - در ابتدای قرن بیستم و انتهای قرن نوزدهم- در عصری زندگی می‌کنند که جهان‌ها و قاره‌ها در حال نزدیک شدن به یکدیگر هستند. سازمان‌مللی درست شده؛ مرزبندی‌ها مشخص‌تر گردیده و جهان از یک دوران آنارشیستیِ قرن نوزدهم عبور کرده است. اما این بدین معنی نیست که پرشی صورت گرفته بلکه استحاله‌ای در بستر زمان است. این روشنفکران از نگاه فلسفی، اعتقاد به بازگشت به ریشه‌ها و طبیعت داشته‌اند و معتقد بودند نباید درگیر صنعت شد. آنها معتقد بودند ما انسانیم و باید یکدیگر را ببینیم و بسیاری باور دارند که یونسکو اثر "کرگدن" خود را بر این اساس نوشته است. حتی آلدوس هاکسلی اثر "روزگار شگفت‌انگیز نو" را تحت تاثیر کافکا نوشته است. البته این داستان تازه‌ای نیست و همه اندیشمندان و نویسندگان بر دوش گذشتگان‌شان سوار هستند. خب طبیعتاً وقتی من متنی را می‌بینم که همه‌ی این ویژگی‌ها را در خودش دارد و حرف امروز من نیز در آن هست از آن استفاده می‌نمایم. در این اثر تغییر هویت به بهترین شکل نشان داده شده و نویسنده به بهترین وجه حرف خودش را به شکل ناآشکار در متن گنجانده است. در واقع نمایش، تلنگری است برای باز کردن چشم‌های تفکر انسان، که به بهترین وجه، آن را در این اثر می‌بینیم و برعکسِ این استحاله را کافکا در اثر "مسخ" بیان می‌کند. مجموعه این دلائل باعث انتخاب این متن شد و بعد از آن به دنبال بازیگری بودم که این متن را بازی کند. چون می‌دانستم یک متن خوب به تنهایی کافی نیست و زمان زیادی صرف شد تا بازیگر مورد نظرم را یافتم. ضمن اینکه آرش خاموشی هم انصافا با تمام وجود در خدمت کار بود و تمرینات زیادی کرد و در نهایت رسید به این اجرایی که بسیار استرلیزه و مینیاتوری شده است. او بدون حاشیه‌پردازی قصه‌ی خودش را در این قفس برایمان بازگو می‌کند و فکر می‌کنم مخاطب تاثیر لازم را می‌گیرد.

تردیدی نیست که این اثر از نظر ادبی دارای ارزش‌های بسیاری است اما برای اجرا کار بسیار سختی است. چرا خواستید آن را اجرایی کنید. چون شخصیت اصلی در حال سخنرانی است و اثر همانطور که از نامش مشخص است ارائه یک گزارش است. در واقع می‌خواهم بدانم چه تمهیدی به کار بردید که این پارادوکس به وجود نیاید و اجرا حالت شعارگونه به خود نگیرد؟
پاکدل: ببینید همین که چند دقیقه از اجرای نمایش بگذرد؛ به آرامی با پتر سرخ همراه می‌شوید و بازی، درست از آنجا آغاز می‌شود و او آن را برای شما بازسازی می‌نماید. خُب بعد از آن شما اقیانوس را می‌بینید؛ کشتی و انبار کشتی را می‌بینید و همه کارگرهای کشتی را می‌توانید تصور کنید؛ تا جایی‌که روی مبل راحتی‌اش لم می‌دهد، آنجا تماشاچی می‌تواند نفس راحت بکشد. شاید اگر این شخصیت می‌توانست در صحنه راه برود؛ نمی‌توانست این‌طور شما را درگیر خودش کند. ما با بازسازی نمایشی و با اتکاء با درامِ نهفته در متن و بازگویی جزئیات از شعار دادن دور شده و به نمایش نزدیک شدیم. البته این متن را اگر کسی به شکل ساده هم بخواند؛ دراماتیک و اثرگذار هست و شما را به فکر می‌اندازد. ضمن اینکه ترجمه متن هم، بسیار ترجمه خوبی هست.

با توجه به اینکه طیف مخاطبین تئاتر بسیار وسیع هستند؛ آیا فکر نمی‌کنید که اگر اَکت‌های بیشتری به کار اضافه می‌کردید؛ مخاطب راضی‌تر می‌شد؟ چون این اثر را با چشم‌های بسته هم می‌شد شنید و دنبال کرد.
پاکدل: من فکر نمی‌کنم. ما در کافه کتاب هم همین تعداد تماشاگر را داشتیم و قطعا این اثر به درد فضای بزرگتر نمی‌خورد. و اگر بخواهیم اسمش را بگذاریم کار تجربی، می‌توانیم ببینیم که چطور در این ابعاد کوچک، می‌توان بر روی تماشاچی تاثیر گذاشت. البته شما می‌توانید از طریق رادیو این کار را گوش کنید. شاید تاثیر یکسانی هم داشته باشند. ولی می‌بینیم که گریم سنگینی برای این بازیگر انتخاب می‌شود. چرا که شما بدون گریم نمی‌توانید تصور کنید که من به شما چه می‌گویم و مجموعه‌ی این قاب با گریم و فضاسازی و... بر روی شما اثر می‌گذارد و حتی اگر چشمان‌تان را هم ببندید؛ شما پتر سرخی را در ذهن‌تان خواهید دید؛ که ما برایتان مشخصات فیزیکی‌اش را تعریف کرده‌ایم. اگر شما این نمایش را با چشمان بسته، از ابتدا تا انتها گوش کنید؛ در قیاس با کسی که چشمانش باز است؛ شک نکنید که، پنجاه درصد ماجرا را نگرفته‌اید. البته پنجاه درصد یک عدد فرضی است و برای افراد مختلف درصد دریافت اثر متفاوت است.

در اجرای نمایش احساس ‌کردم؛ آکسان‌گذاری‌هایی عمدی بر روی یکسری کلمات مشخص وجود دارد. درباره این مسئله کمی توضیح بدهید و واقعا عمدی بودند یا خیر؟
پاکدل: بله و این تمهید در واقع به منِ مخاطب می‌گوید که ببین شخصیت داستان، تمام رفتارهایش تقلید است. من به آرش خاموشی می‌گفتم که این کار از آن کارهاست که چشم و گوش و حتی سلول‌های تو نیز باید در آن بازی کنند. اینکه آرش به مدت 45 دقیقه بر روی پنجه‌های پا می‌ایستد؛ در حالی‌که می‌تواند این سختی را به خودش ندهد؛ باعث می‌گردد پیامی که در نمایش است به شما منتقل شود. در آکسان‌گذاری‌های انجام شده دو منظور نهفته بود؛ اول این‌که برای او خاطرات ناخوشایندی دربردارد پس روی آن کلمات گیر می‌کند. دوم اینکه برخی از کلمات، چون به صرف تقلید بیان می‌گردند روی آنها گیر دارد. اما کافکا یک مبنای تفکر نیز برای این شخصیت گذاشته است و تنها صرف تقلید نیست. چون در جاهایی می‌گوید که من نگرانم که منظور من درک نشود؛ بنابراین مختصر توضیحی می‌دهم. یعنی این موجود حافظه دارد و می‌تواند به حافظه‌اش رجوع کند و استنتاج کند. او هر چند در جامعه‌ی انسانی صددرصد پذیرفته نشده اما دوستانی از جنس انسان دارد و وقتی می‌بیند که در روزنامه‌ای نوشته‌اند که "طبیعت میمونی‌اش هنوز سرکوب نشده است" خشمگین می‌گردد و هیولای درونش بیرون می‌زند. خب در این تعمّد بود و من حتی اصرار داشتم بیشتر از این باشد؛ منتها چون دیدم ممکن است اجرا مصنوعی شود؛ بنابراین بیش از این پیش نرفتیم و آرش تنها روی برخی از کلمات گیر می‌کند.

فکر می‌کنید مخاطب امروز ایران، در دوره‌ی کنونی، به چه میزان نیازمند تلنگری است که در متن وجود دارد؟
پاکدل: ما انسان‌ها در هر شرایطی و در هر مقطعی از سن‌مان نیاز به تذکر داریم و در حقیقت تئاتر هنر نقد است. هدف تئاتر اینست که ناهمگونی‌ها را تذکر داده و یک جامعه‌ی بسامان را تشکیل بدهد. به همین دلیل هنر نمایش، اولین شاخص توسعه برای سنجش جوامع در حال پیشرفت هست. چراکه ظرفیت تحمل تئاتر، نشان می‌دهد؛ آن جامعه به چه میزان ظرفیت دارد. هر چقدر در این زمینه گسترده‌تر و پیشرفته‌تر باشد؛ آن جامعه پیشرفته‌تر است. حتی ضریب سنجش این شاخص از ضریب شاخص اقتصادی نیز مهم‌تر است. اما اینکه چقدر آدم‌ها و به خصوص مخاطبین تئاتر تاثیر می‌پذیرند؛ بستگی به ظرفیت‌های خودشان دارد. ضمن اینکه درباره این اثر مشخص می‌توان گفت مخاطب این تئاتر، مخاطب عادی نیست؛ چرا که حتی در بروشور این نمایش عنوان شده بود که این نمایش مطلقا برای کودک و نوجوان مناسب نیست و اصلا نمایش سرگرم کننده‌ای نیست و کسانی‌که با دنیای کافکا آشنا نیستند این نمایش خیلی برایشان جذاب نخواهد بود. پس تماشاگری که برای دیدن این کار می‌آید، انتخاب کرده است. چون تماشاگر این‌گونه آثار آدم‌های مرجع هستند. بدین معنی که دیگران به آنها مراجعه می‌کنند و یا اینکه خودشان خالق آثاری از جنس دیگر هستند. به عنوان مثال نویسنده هستند؛ یا بازیگرند یا اندیشمند یا مترجم یا نقاش‌اند و.... بدین معنی که خودشان مخاطب دارند. برای همین هر میزان از پیام نهفته در اثر را که متعلق به کافکا هست بگیرند؛ به همان میزان بُرد کرده‌اند. اما اینکه چه میزان، پیام برای جامعه‌ی امروز ما دارد؛ باز بستگی به آدم‌هایی که به تماشای کار می‌نشینند دارد. ممکن است کسی "مردی بر تمام فصول" آقای فرمان‌آرا را ببیند و هیچ دریافتی از این اثر نداشته باشد اما دیگری ببیند و راه خانه‌اش را گم کند. چون این متن که اکنون هم در حال اجرا هست؛ چپ و راست انسان را گیج می‌‌کند. متن ساده‌ای هم نیست. برای نوشتن آن زحمت زیادی کشیده شده و رمز جاودانگی آن هم در همین موضوع هست. برای نمایشی که ما اجرا کردیم هم من نمی‌توانم بگویم چه پیام‌هایی در کار نهفته است؛ بلکه خود اثر باید پیام خودش را برساند. درست مثل این است که فکر کنیم باید کافکا کتاب دیگری می‌نوشت و در مورد پیام‌های این داستان می‌گفت و آنها را بازگو می‌کرد. خب حرف‌هایش را در قصه زده است دیگر. البته کافکا جزو نویسنده‌هایی است که کتاب‌های بی‌شماری، در مورد کتاب‌های او نوشته‌اند.

دقیقا، تقریبا دو و نیم برابر بیشتر از دیگر نویسنده‌ها، در مورد او و آثارش، کتاب یا مقاله نوشته شده است.
پاکدل: تازه کافکا کسی است که پس از مرگش به شهرت جهانی رسید. به خصوص پس از چاپ آثاری که وصیت کرده بود از بین بروند ولی دوستش آنها را حفظ کرد.

آقای پاکدل در مورد اجرای‌تان در سالن مکتب تهران و اینکه آیا با اجرایی که در کافه کتاب داشتید فرقی هم دارد. ضمن اینکه چرا مکتب تهران را برای اجرا انتخاب کردید و به عنوان کسی که دستی در مدیریت تئاتر نیز داشتید بفرمایید که به نظرتان چه باید کرد سالن‌های کوچکی مثل مکتب تهران، مشایخی، کاووسیه و... چراغ‌شان روشن بماند؟
پاکدل: من اساساً اعتقاد دارم اگر کسی کف دستش هم یک سالن درست کند من از او استقبال می‌کنم و حمایتش هم خواهم کرد، به ویژه شخصیتی مانند جلال تهرانی. به نظر من ساختمان‌ها، مجموعه‌ای از سیمان و سنگ هستند. آن آدم‌هایی که در آنجا هستند؛ تعریف می‌کنند که چه اعتباری به آنجا بدهند. مکتب تهران جزو معتبرترین جاهایی است که در حال حاضر فعالیت‌هایی از جنس تئاتر و یا حتی فعالیت‌های پژوهشی تئاتر می‌کند و این به دلیل خود جلال تهرانی و تیمی هست که با ایشان کار می‌کنند. و این اعتبار خریدنی نیست و نمی‌توان روی آن قیمت گذاشت. این اعتبار در گذر زمان و به واسطه‌ی تلاش‌های بیشمار شکل گرفته است. من وقتی به مکتب تهران آمدم و برای کار صحبت شد باعث افتخار من بود که کنار جلال تهرانی باشم و تعداد اجراها هم برایم مهم نبود. ما راهی هم به جز این نداریم که برای گسترش تئاتر، آرام آرام فضاهای کوچک و خصوصی را گسترش بدهیم.

با توجه به اینکه این اجرا را بعد از کرج در تهران روی صحنه بردید، دوست دارم نظر شما درباره مقوله فراموش شده رپرتوار هم بدانم. چراکه فکر می‌کنم خیلی‌ها نسبت به تعریف این واژه با هم اختلاف دارند و همین امر باعث شده که سوءتفاهم‌هایی نیز بین اهالی تئاتر به وجود بیاید.
پاکدل: فکر نمی‌کنم بحث رپرتوار آنقدر مبحث پیچیده‌ای باشد. فکر می‌کنم باید یک نفر شروع به این کار کند. مثل آقای تهرانی که معتقدند باید یک سری آثار را تولید کنیم که در طول سال به شکل ادواری این‌ها را اجرا کنیم. درست است که تئاتر پس از هر اجرا می‌میرد؛ ولی چون یک خالق دارد؛ می‌توانیم دوباره آن را خلق کنیم. مانند کاری که در کمپانی‌های بزرگ تئاتر در جهان انجام می‌دهند و آثاری را دارند که هرگز از بین نمی‌روند. حتی شده که بیست سال کار تئاتر انجام می‌دهند؛ اما سه اثر تئاتری را بیشتر کار نکرده‌اند. در این روند اجرا ممکن است بازیگران عوض شوند یا متن و یا میزانسن اجرا تغییر کند؛ اما همان کارگردان و همان گروه و بعضا با کارگردانی‌های متفاوت، همان کار برای سالیان سال به اجرا درمی‌آید. در واقع به این دلیل که تئاتر ما اساسا از ریشه دولتی هست؛ این سوءتفاهمی که شما عنوان می‌کنید ایجاد می‌شود، وگرنه وقتی کار خصوصی باشد و من یک کار کرده باشم؛ آقای تهرانی یک کار دیگر، همایون غنی‌زاده کار دیگر، خب این‌ها را می‌توان به شکل رپرتوار در بخش خصوصی اجرا کنیم و هیچ اشکالی ندارد. چون فکر می‌کنم برخی از کارها مانند کار همایون غنی‌زاده تا صد سال دیگر امکان اجرا دارد. چرا باید فکر کنیم که این کار اشکال دارد؟ من فکر می‌کنم هر باری که این کار به روی صحنه برود؛ این آدم با خودش انرژی تازه‌ای می‌آورد. من هنوز هم فکر می‌کنم؛ "بینوایان" که بهروز غریب‌پور در فرهنگسرای بهمن اجرا می‌کرد اگر هنوز در آن مکان اجرا داشت شما باید برای دو سال آینده بلیط رزرو می‌کردید. در ایران به دلیل دولتی بودن؛ برای گروه و یا حتی خود دولت صرف نمی‌کند که به یک کارگردان این امکان را بدهد که کاری که ده سال پیش اجرا کرده را دوباره اجرا کند. اما در سالن‌های خصوصی، این امکان بهتر فراهم هست که با تولید دو کار دیگر اینها را به شکل رپرتوار دربیاورند.

فکر می‌کنید عدم وجود رپرتوار درست و منطقی در این سال‌ها در ایران چه لطماتی به پیکره‌ی تئاتر زده؟
پاکدل: البته نمی‌توان در این زمان محدود یک نسخه‌ای پیچید و موضوع را حل شده دانست. چون فاکتورهای مهمی روی یک اتفاق تاثیر دارند و من ممکن است دو یا سه تا از آنها را مد نظر بگیرم و از ده‌تای دیگر آن غافل باشم.

اما چیزی که هست من دلیل بعضی مخالفت‌ها را با اجرای رپرتوار درک نمی‌کنم. مثلا چرا نباید "حضرت والا" دوباره اجرا شود؟
پاکدل: من فکر می‌کنم کسی مخالفت نمی‌کند؛ بلکه باید امکانش فراهم گردد. ضمن اینکه هنوز امکان اجرای "عشق و عالیجناب" برای ما فراهم نشده حالا "حضرت والا" پیشکش. البته برای این کار من با آقای مرادخانی صحبت کردم و کاری هست که در جشنواره اجرا شد و مطلقا ممیزی نداشت و بعدا در آن اعمال نظر شد و تاکید می‌کنم این اعمال نظر مبنای قانونی نداشت. متاسفانه کار "عشق و عالیجناب" در مسیر محافظه‌کاری چند نفر شهید شد. من توقع دارم که مدیران جدید پیگیر باشند تا این کار به اجرای صحنه‌ای دربیاید.

به عنوان آخرین سوال می‌خواستم درباره نکته‌ای را در مورد بروشورتان اشاره کردید بپرسم و آن اینکه احساس می‌کنم با این کار شما به حقوق تماشاگر احترام گذاشته‌اید. واقعا هدف‌تان از این کار با اینکه ممکن بود تعداد تماشاگر شما را کم کند چه بود؟
پاکدل: ما قبلا هم این کار را کرده بودیم و در دوره‌ای که در تئاتر شهر بودیم در برخی از کارها، بلیت به همه‌ی اشخاص ارائه نمی‌دادیم. چون حقوق تماشاگر مهم است و باید به رسمیت شناخته شود. وقتی تماشاچی پول می‌دهد برای دیدن یک کار، باید حق انتخاب داشته باشد و نباید تماشاچی را فریب داد. وقتی شما می‌خواهید یک بلیت تئاتر بخرید مانند اینست که می‌خواهید یک کالا را خریداری کنید. باید آن کالا دارای یک استانداردی باشد و یک سری اطلاعات بر روی کالا درج شود. حالا اگر من بخواهم بروم و یک بلیت بگیرم و هیچ چیز روی آن درج نشده باشد و من فکر کنم برای کودک من مناسب است و بیایم و ببینم که نیست؛ ممکن است حتی وسط نمایش کار را رها کرده و بروم. خب این هم به حقوق تماشاگر تجاوز شده؛ هم به اجرا لطمه می‌خورد و هم به من کارگردان یا بازیگر به عنوان کسی که زحمت کشیده است توهین می‌شود. بروشور و پوستر وظیفه‌اش اینست که به تماشاگر پیش آگاهی بدهد. زمانی‌که من در صدا و سیما بودم و می‌خواستیم یک فیلم را پخش کنیم؛ چون اینترنت نبود؛ با هزار بدبختی اطلاعات خودمان را از دوستان مجله فیلم و دیگر دوستان جمع‌آوری می‌کردیم؛ تا در مورد آن فیلم بتوانیم اطلاعات به مردم بدهیم. در واقع یک پیش آگاهی می‌دادیم تا مخاطب بداند با چه دنیایی روبرو هست و کار را بر اساس سلیقه‌ی خودش برای تماشا انتخاب کند. وقتی حتی برای رستوران درجه‌بندی داریم خب می‌توانیم انتخاب کنیم که به کدام رستوران برویم و در نهایت هزینه‌ی انتخاب‌مان را نیز می‌پردازیم. در آن زمان نمی‌توانیم اعتراضی کنیم. در تئاتر نیز به همین گونه است و نباید حقوق تماشاچی را زیر پا گذاشت و باید پیش آگاهی‌های لازم را به او داد.