درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
دوشنبه 11 اسفند 1393
موضوع: روزنوشت
● گفتگوی مهدی پاکدل


گفتگوی روزنامه صبا با مهدی پاکدل در خصوص بازی در نمایش یک صبح ناگهان را این‌جا و یا در ادامه بخوانید

lm2qbv5bxq5emj9amb.jpg

مهدی پاکدل دو سال و نیم از آخرین حضورش روی صحنه تئاتر می‌گذرد. بازیگری که روزگاری در تئاتر بسیار پر کار بود اما خیلی زود جذب سینما و تلویزیون شد. حالا این روزها با ایفای نقشی در فیلم حضرت محمد(ص) سر زبان‌هاست. همزمان فیلم «طعم تمشک» و نمایش «یک صبح ناگهان» را روی پرده و بر صحنه دارد تا روزهای پایان سال 93 را با پرکاری طی کرده باشد. خودش به صبا می‌گوید: در سریال «کیمیا» کار جواد افشار که برای ماه رمضان آماده می‌شود بازی می‌کنم. محمد(ص) کار مجید مجیدی را در نوبت اکران دارم که همزمان پخش داخلی و بین‌المللی‌اش با هم انجام می‌شود. همچنین فیلم دومم را سال بعد خواهم ساخت و در ضمن بهار آینده اکران فیلم اولم را پیش روی دارم که آن را با ایمان افشاریان ساخته‌ام.با این کارگردان به بهانه حضورش در نقش یک نقاش در نمایش «یک صبح ناگهان» به کارگردانی برادر بزرگ‌ترش حسین پاکدل گفت‌وگویی کردیم.

آیا خودت آشنایی قبلی با نقاشی داری؟
من تحصیلاتم گرافیک و عکاسی بوده اما نقاشی نکرده‌ام.

با توجه به نقش کمال که در نمایش «یک صبح ناگهان» نقاش است، می‌خواهیم نسبت بازیگر با نقش یک نقاش را بدانیم.
من با نقاشی آشنایم و همواره از علائقم بوده است.

آیا از ابتدا مشخص بود که نقش کمال را بازی می کنید؟
بله، از ابتدا مشخص بود. شاید به این دلیل که می‌دانستم برادرم حسین می‌خواهد چنین نقشی را برایم بنویسد و زمانی که خواندم هم باز حس کردم باید این نقش را بازی کنم چون نقش خیلی به حال و هوای خودم نزدیک است.

چه نکاتی در نقش هست که انگیزۀ بازی برای این نقش را در تو تقویت کرد؟
نقش کمال ویژگی‌هایی دارد که آن را برای بازی جالب می‌کند. اول این‌که هشت مونولوگ یا تک‌گویی هست که به شیوۀ شعرگونه نوشته شده و این باعث می‌شود که نقش در ارتباط با دیگران نباشد. دوست داشتم بازیگر این تک‌گویی‌ها باشم. دلایل دیگری هم برای این اصرار بر بازی داشتم. من سال‌ها درگیر سریال و فیلم بودم و حالا آمده بودم که در تئاتر خودم را محک بزنم و مونولوگ هم می‌توانست شرایط تمرین را متفاوت کند.

در عین حال مونولوگ بازی را هم سخت‌تر می‌کند؟
بله اما این سختی است که بازی را شیرین‌تر می‌کند. اگر قرار باشد هر کسی و تحت هر شرایطی بتواند نقشی را بازی کند که دیگر این نقش آفرینی زیبا نیست. همین که کارت سخت بشود تازه وارد بازی می‌شوی که چگونه از این شرایط سخت عبور کنی. برای همین مونولوگ را خیلی دوست داشتم.

چه پروسه‌ای را گذراندی که بتوانی بر این نقش غلبه کنی؟
این متن اتفاقات عجیب و غریبی دارد و در واقع من باید نقش یک روح را بازی می‌کردم. یک روح که جسمش تازه مرده و در خانه سرگردان است. من مدام همراه با ایده‌های کارگردانی و طراحی صحنه بر آن بودم که نحوۀ بازی‌ام را پیدا کنم. در ابتدا قرار شد که نقاشی روی صحنه باشم که در حال کار کردن است و همچنین کارهای دیگری را هم انجام دهد. بیشتر در زمان ایده پردازی‌ها بود که بازی‌ام هم پروبال بیشتری می‌گرفت. بعد قرار شد که صدایم در پلی بک باشد اما دو روز مانده به اجرای جشنوارۀ تئاتر فجر این هم کنار گذاشته شد و قرار شد که خودم نیز در صحنه حاضر باشم. خب این فشار را بر من زیاد کرد چون از قبل لازم نبود که مونولوگ‌ها را حفظ کنم اما این حضور مرا واداشت دو روزه آن‌ها را ازبر کنم اما آن‌قدر تکرار شده بود که توانستم آن‌ها را به خاطر بسپارم. حالا باید به حرکات و فرم‌های بدنی نیز فکر می‌کردم و همین مرا بیشتر تحت فشار قرار می‌داد. بنابراین استرس هم اضافه شده بود و در مسیر تمرین‌ها با هر سختی‌ای بود از همه سختی‌ها گذشتم. باز هم خیلی چیزها برایم نامعلوم بود تا این‌که دکور را در شب اجرای جشنواره دیدم و این هم توانست حرکاتم را تحت‌الشعاع قرار دهد. به مرور و در زمان اجراها توانستم جایگاه نقش را بیشتر پیدا کنم و الان حس می‌کنم خیلی نزدیک شده‌ام به آن چیزی که باید باشم.

بازی در نقش روح و بودن در یک فضای تجریدی و متافیزیکی چقدر کار را برایت پیچیده‌تر کرد؟
نمایشنامه به من خیلی کمک می‌کرد که دست و پایم برای بازی بسته نباشد. بالاخره در متن مشخص است که این یک روح است و موجودی متافیزیکی. وقتی ملک می گوید که کمال خودش را کشته بود، به تماشاگر اطلاع می‌دهد که با یک روح مواجه می­شوید. برای همین یک روح حضور سیالی در فضا دارد و همۀ این‌ها با کمک متن برایم توجیه پذیر شده است.

برای خودتان وجوه واقعی این نقش را چگونه تحلیل کرده‌اید؟
این نقش برایم یک نماد است. کمال نماد هنرمندان ایرانی است که در شکل نمادین خون خودشان را می‌ریزند و جانشان را می‌دهند و حتا هنر را فراتر از این جان‌نثاری می‌دانند. آن‌ها خودشان را فدا می‌کنند که هنر ماندگار شود. در ادبیات، نقاشی و سینما از این نمونه‌ها زیاد دیده‌ایم. آدم‌های از خودگذشته که برای بقا و وجود هنر، خودشان را تقدیم می‌کنند. چنان‌چه در متن هم درباره‌اش توضیحاتی هست که کمال چه نبوغ و چه هنری دارد. برای من بازیگر جذاب بود که کنجکاوی کنم، برای این‌که بدانم چگونه می‌شود برای ماندگاری هنر این همه جان‌فشانی کرد. باید به این پرسش از راه بازی‌ام پاسخی می‌دادم.

چقدر با حسین پاکدل کارگردان و نویسنده برای یافتن این نقش چالش داشته‌اید؟
حسین پاکدل برادر بزرگ‌تر من است و همین رابطه است که باعث می‌شود تا در کنارش راحت‌تر باشم و بتوانم ایده‌هایم را جلوی ایشان با صدای بلند فکر کنم. او کارگردانی دموکرات است که همه حرف‌ها را می‌شنود و مشورت پذیر است. این کمک می‌کرد که رابطۀ بین بازیگر و کارگردان شکل بگیرد. از طرفی او اشراف بهتری بر نقش و متن داشت و می‌دانست آن دورۀ تاریخی چگونه بوده است و دقیقا فضا چگونه باید باشد. برای همین خیلی راحت می‌توانست حشو و زوائد نقش را از بازی‌ام بگیرد و نتیجه به شکل دلخواهم در بیاید و بازی‌ام لطمه‌ای به نمایش نزند. برای همین در این رابطه سعی کردم که نقشم را به خوبی اجرا کنم.

آیا با بازیگران دیگر هم برای کامل شدن نقش مراوده و گفت‌وگو داشته‌اید؟
بله، از روز اول با تمام بچه‌های گروه ایده‌ها و نظراتمان را در میان گذاشته‌ایم. حتا برای این‌که من در تئاتر حضور داشته باشم در گروه رای گیری شد که نتیجه باعث شد که من در صحنه باشم. از طرف دیگر مهدی سلطانی مشاور و بازیگر بود و با هم بسیار مشورت می‌کردیم و همچنین محسن حسینی دراماتورژ بود و با هم همفکری کردیم.

بازتاب کار تاکنون چگونه بوده است؟
به نظرم هر کسی کار را می‌بیند با وجود این‌که با بعضی از دغدغه‌های درون اجرا آشناست اما در نهایت به این نتیجه خواهد رسید که «یک صبح ناگهان» باری به هر جهت نیست. نویسنده و کارگردان دغدغه فرهنگ و ادبیات و هنر و کمبودهایش را دارد و این دغدغه‌هاست که مخاطب نمایش را فعال می‌کند و طرح پرسش است که فکرها را نسبت به اشخاص و رویدادها تیز می‌کند. چنان‌چه بهرام با مرگ پسرش مثل همه نرمال برخورد نمی‌کند و خون این هنرمند برایش ایجاد اندیشه می‌کند و همین بر مخاطب هم تاثیرگذار است و ایجاد اندیشگی و آگاهی می‌کند. اغلب قریب به یقین حس و دغدغه ما را می‌بینند و دلواپسی‌ام این است که آدم‌های زیادی این نمایش را نبینند. چون حیف است که کارمان مهجور بماند. نمایش ما شاد نیست، یک تراژدی است که تاکنون هم خوشبختانه با اقبال روبه‌رو شده است.

اکنون که فرصت دوباره‌ای یافته‌ای برای حضور در صحنه حس و حالت چیست؟
حسم خوب است که پس از دو سال و نیم توانسته‌ام به صحنه پا بگذارم. آخرین کارم «برهان» محمد یعقوبی بود و پس از آن درگیر فضاهای دیگری شده‌ام و حالا حضور در صحنه مرا خوشحال کرده است.

آیا این اتفاق باعث نمی‌شود که بیشتر در تئاتر باشید؟
به هر حال حضور در یک گروه فوق‌العاده تئاتری آدم را قرص و محکم می‌کند که بیشتر در تئاتر باشیم. سینما فرصتی برای آموزش نیست اما در تئاتر مدام می‌آموزی و این فرصتی است که بازیگری‌ات را تقویت کنی. اما اگر نگاهی به شناسنامه‌ام هم بیندازم دیگر متوجه می‌شوم با توجه به سن و سالم چندان میلی به‌هیجانات ندارم. برای همین دوست دارم که با وسواس بیشتری کارهایم را انتخاب کنم و همچنین در سال‌های آینده نیز بیشتردر تئاتر حاضر باشم.

آیا بازی در «یک صبح ناگهان» برایت هم خاطره داشته است؟
حضور در صحنه خودش همیشه خاطره‌انگیز است اما جالب است که بدانید یک شب تعدادی از مخاطبان خانم پس از پایان کار با شور و شوق می‌گفتند که آقای پاکدل تو را بخدا این همه در نقش‌هایی که می‌میرید بازی نکنید! ما جگرمان کباب می‌شود که شما باز هم بمیرید. همین که مردم تو را دقیق می‌بینند کارمان را جدی‌تر می‌کند.

کارهای آینده‌تان چیست؟ آیا از بازی در محمد(ص) راضی هستید؟
بله راضی هستم، البته تعصبی ندارم چون پیامبر هم آمده که از ما تعصب را بگیرد. اما حس می‌کنم که نقش‌ام را دوست داشته باشم.