درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 11 اسفند 1393
موضوع: روزنوشت
● گلوله‌ای که مسیر تاریخ را عوض کرد


گفتگو در مورد نمایش "یک صبح ناگهان را اینجا در روزنامه مردمسالاری و یا در ادامه بخوانید.

15-2-28-124456IMG_8675%20-%20Copy%20(1).jpg

روايت حسين پاکدل از گلوله‌اي که مسير تاريخ را تغيير داد

نمايش «يک صبح ناگهان» به نويسندگي و کارگرداني حسين پاکدل هر شب ساعت 20 در تالار سمندريان تماشاخانه ايرانشهر اجرا مي‌شود.

اجراي اين نمايش بهانه‌اي شد تا از پاکدل دعوت کرديم که در گفت‌وگوي خبرآنلاين شرکت کنند و با ما درباره چند و چون اين نمايش گفت وگو کنند.

آقاي پاکدل، به عنوان اولين پرسش، به نظر شما اهميت تاريخ در چيست، که اديبي مانند اسماعيل فصيح داستاني بنويسد و کارگرداني به نام حسين پاکدل آن را از منظر خود تبديل به يک نمايش کند؟!

تاريخ واقعيتي است که ملت‌ها اگر گذشته‌اي نداشته باشند، مايل هستند آن را بسازند. شايد مللي که گذشته‌اي ندارند بهتر بتوانند امروز خود را بسازند. اما فاجعه زماني است که ملتي گذشته پرباري دارد، اما از آن آگاهي نداد. متاسفانه ما گاهي با کساني مواجه مي‌شويم که حتي از رويدادهاي بيست يا سي سال پيش هم بي‌خبر هستند. دليل عمده اين جريان به گسترش رسانه‌ها برمي‌گردد. وقتي رسانه‌ها همه چيز را سهل الوصول مي‌کنند، از اهميت اتفاقات مي‌کاهند. وقتي رسانه‌اي شکل‌هاي مختلفي از حقيقت را نشان مي‌دهد و قلب حقيقت را رقم مي‌زند، ما نمي‌توانيم به واقعيتي که در جريان بوده پي ببريم. هر چه هم دورتر بشويم، تاريک‌تر و مبهم‌تر مي‌شود. متاسفانه بايد بگويم به نظر من، با توجه به اسنادي که وجود دارد، گذشته دور براي ما روشن‌تر است، تا وقايعي که نزديک به ماست. من در بروشور نمايشنامه هم نوشته ام، که تمام گذشته مانند يک آينه است. اگر آن را مقابل روي خود بگيريم، هم مي‌توانيم گذشته را در آن ببينيم و هم اينکه گذشته را بسازيم.

در مقطعي که براي اين متن در نظر گرفتيد، چه نقص‌ها و ضعف‌هاي تراژيکي وجود داشته، که اهميت پيدا کرده وآيا نمود بارز آن را در شکل ادبي و دراماتيک مي‌بينيم؟ مثل مقطع کشته شدن و مرگ شاه شهيد...

به نظر من گلوله‌اي که از تفنگ ميرزا رضا کرماني شليک شد فقط به قلب ناصرالدين شاه نبود. بلکه تاريخ را يکباره دگرگون کرد. آن شليک بزنگاهي بود براي پرتاب جامعه به سمت قانون، نه اينکه بخواهم بگويم از فرداي آن روز قانون مداري شروع شد، خير، بلکه مي‌خواهم بگويم فضايي باز شد، و اين تصور که شاه قدرقدرت، مظهر قدرتي بزرگ است تبديل شد به انساني که مي‌تواند بميرد. بنابراين، اين بزنگاه بسيار مهم است. نه يکي يا دو روز پس ازآن، بلکه کل سير آن تا به امروز، تا قبل از آن سکون و برهوت مطلق بود.

در اجراي نمايش مي‌بينيم که تخيل حضور بارزي دارد، بواسطه اين که قصه‌سازي مي‌شود. بستر کار تاريخ است، اما در واقع اسماعيل فصيح و شما وضعيتي را تخيل مي‌کنيد و به آن دوره تاريخي نسبت مي‌دهيد. مي‌خواهيم نسبت فاصله ميان اين تخيل و مستندسازي را بدانيم، بخصوص شخصيت کمال، که چطور ماجراي يک جوان نوگرا به ترور شاه ربط داده مي‌شود.

ما براي پياده کردن درام به يک بستر نياز داريم، که عمدتا بستر تاريخي و جغرافيايي است. اگر از شما بپرسم دقيقا سه روز بعد از ترور ناصرالدين شاه وضعيت چگونه بود، کاملا مي‌توانيد تجسم کنيد که جامعه ايران در آن مقطع چه شرايطي داشته، و قرق نظامي، بلبشو، قتل و غارت، ناامني، از طرفي جنگ قدرت بين پسران مدعي تاج و تخت ناصرالدين شاه، چه وضعيتي بوجود آورده. بسياري از بزرگان شهر که ظاهرا در حريم امن زندگي مي‌کردند، در آن مقطع تا دو سه ماه درب‌هاي خانه‌هايشان را مي‌بندند و به هيچ وجه از خانه خارج نمي‌شوند. زيرا هيچ کس از قتل و دزدي و تجاوز در امان نبوده. فقر و فلاکت بيداد مي‌کرده، مردم گرسنه بودند و غذايي براي خوردن نبوده و امکاناتي وجود نداشته. حالا در يک بستر بحراني جوان هنرمندي را کتک زده‌اند و نقاشي‌هاي او را پاره کرده‌اند و او گلوي خود را بريده. حالا اين موقعيت معنا پيدا مي‌کند. اگر اين اتفاق در يک موقعيت آرام رخ مي‌داد هرچقدر هم جمعيت را جمع مي‌کرد، کنش دراماتيکي ايجاد نمي‌کرد. اما در اين شرايط بهانه‌اي براي ايجاد ترس و دلهره مي‌شود، و تسويه حساب‌ها که به آن بستر دراماتيک موضوع مي‌گويند و ما از آن استفاده کرديم.

ما در اين خانواده با سه نفر روبرو هستيم، که ظاهرا باجناق هستند. آيا هدف اين بوده که جريان را از يک خانواده به يک ملت سوق دهيد؟

دقيقا، سه باجناق در سه وضعيت مختلف و تطبيق آن با سه پسر شاه و جنگ قدرت در آن‌ها... که اگر درايت و هوشمندي اتابک اعظم نبود يکديگر را تکه پاره مي‌کردند، و اجازه نمي‌دادند پاي مظفرالدين شاه به تهران برسد. هر کدام براي خودشان قشوني داشتند. اگر اتابک اعظم ميرزا رضا را محبوس نمي‌کرد، به دست کامران ميرزا استنطاق مي‌شد و مدرکي که دوست داشت از او بدست مي‌آورد، که نقشه اين قتل از طرف اتابک اعظم بوده. اساسا مي‌دانيم که قتل ناصرالدين شاه به دليل جنايات کامران ميرزا است، زيرا باعث بدبختي ميرزا رضا شده بوده و در ابتدا قصد او اين بود که کامران ميرزا را بکشد، حتي وقتي به صحن حضرت عبدالعظيم مي‌رود قصد کشتن ندارد، اما مي‌بيند شاه آن جاست، برمي‌گردد خانه تفنگ برمي‌دارد و مي‌رود شاه را مي‌کشد، در واقع تصميم مي‌گيرد درخت را از ريشه بکند.