درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
چهارشنبه 13 اسفند 1393
موضوع: روزنوشت
● جهان به تاریخ توجهی ندارد


گفتگو با روزنامه ایران در خصوص نمایش"یک صبح ناگهان را این‌جا و این‌جا و یا در ادامه بخوانید

IMG_7383.jpg

گپی با حسین پاکدل، کارگردان نمایش «یک صبح ناگهان»
جهــــان به تــاریخ توجهی ندارد

«خون این انار سرخه، رنگِ خون، ولی خون‌ِ من، رنگِ خون‌ِ این انار نیست، تردید ندارم استاد... خون من ترکیبی از همه رنگ‌هاست... آبی، زرد، بنفش، قرمز، سفید، سیاه... هر چی هست سرخ نیست. اینو دیشب، یعنی دیروز غروب فهمیدم، وقتی چشم‌ام به آخرین لحظه‌ رفتن خورشید افتاد...»با این دیالوگ شروع می‌شود، دیالوگی با صدای مهدی پاکدل که در فضای سالن نمایش می‌پیچد و تو را می‌کشد به قصه‌ای برگرفته از کتابی به نام «تشت خون» که با کلی تفاوت با اصل داستان آن رمان، این روز‌ها با نویسندگی و کارگردانی حسین پاکدل - نویسنده، نمایشنامه‌نویس، مجری سابق صدا و سیما و کارگردان – هر شب ساعت ۲۰ در سالن استاد سمندریان تماشاخانه ایرانشهر بر صحنه است.نمایش با بازیگری هنرمندانی نام آشنا چون «مهدی سلطانی»، «عاطفه رضوی» و «مهدی پاکدل»، «رحیم نوروزی»، «نسیم ادبی»، «مهرداد ضیایی»، «محسن حسینی»، «مهران امام بخش»، «معصومه قاسمی‌پور»، «مرتضی آقاحسینی»، «محمدصادق ملکی»، «علی لیاقی»، «نیکی مظفری»، «هومن خدادوست»، «مسعود انتظاری» هر شب ساعت هشت برصحنه می‌رود.به بهانه اجرای «یک صبح ناگهان» پای گفت‌و‌گو با «حسین پاکدل» نشستیم، گفت‌و‌گو با کارگردان نمایش‌هایی چون: «سمفونی درد»، «رقص زمین»، «حضرت والا» و «عشق و عالیجناب» و این روز‌ها «یک صبح ناگهان». نمایشی که مقطع خاصی از تاریخ را مد نظر قرار می‌دهد و آن ترور ناصرالدین شاه و تغییرات حکومتی است. البته محور اصلی داستان، حمله به خانه یک نقاش جوان (کمال)، نابود کردن تابلو‌هایش و مرگ اوست؛ رخدادی که زمینه‌ ساز معرفی و نشان دادن چهره واقعی افراد می‌شود.


اصولا وقتی وارد سالن تئا‌تر می‌شوی، قبل از اینکه بازیگر‌ها روی صحنه بیایند و نمایش آغاز شود، اولین چیزی که جلب توجه می‌کند، دکور صحنه است و در پس توجه به این طراحی، منتظر حضور بازیگر‌ان می‌شوی تا بیایند و قصه‌ای که قرار است در این صحنه شکل بگیرد را به تصویر بکشند، ما هم از این دکور شروع کنیم، طراحی صحنه‌ای از «منوچهر شجاع» و اینکه وقتی این عصر‌های اسفند ماه، وارد سالن استاد سمندریان می‌شویم تا به تماشای این نمایش بنشینیم، وارد سالن که می‌شویم در یک فضای تاریک قرار می‌گیریم ولی این بار دیوار‌ها از بالا تا پایین پلاستیک است، پلاستیک‌هایی بی‌رنگ که رنگ‌ها پاشیده شده بر سطوح آن نقش بر بی‌رنگی آن داده است و آن نور قرمز که از پایین بر این سطح پاشیده می‌شود، می‌تواند این تصور را ایجاد کند که در خشت به خشت این خانه خون جاری است و مردی میان این دیوار‌ها، نشسته مقابل یک تشت، تشتی پر از خون، مردی که از‌‌ همان دقایق اول که وارد سالن می‌شوی تا زمانی که خارج می‌شوی،‌‌ همان جا نشسته است، بی‌حرکت با دیالوگ‌های نه چندان طولانی ولی محور داستان و اصل هدف داستان در همین سکون او و کم سخنی و نتیجه این سکون و اندیشه‌اش شکل می‌گیرد... دکور نمایش مدرن است با یکسری علامت‌ها و نشانه‌ها به عنوان عنصر تاریخی در آن، نشانه‌هایی که انگار برای همگونی با شخصیت‌های نمایش طرح زده شده و به اجرا رسیده است، شخصیت‌هایی که هر چند از تاریخ گذشته می‌گویند ولی همین آدم‌های امروزی‌اند که نشانه‌هایی از تاریخ دارند... از این دکور مدرن و چیدمان آن در این نمایش که از رمانی قدیمی است، بگویید.
ـ دکور مدرن است. درست است که قصه به زمان گذشته بازمی‌گردد، ولی اجرا مدرن است. درست همانند کاری که استادم «علی رفیعی» در نمایش «شکار روباه» که قصه‌ای قدیمی ولی اجرا و شیوه طراحی مدرن بود، انجام داد و یا مواردی دیگر. طراحی صحنه می‌تواند به اثر جهان‌بینی دهد، این طراحی با جسارت طراح شکل گرفته است. ما می‌توانستیم خیلی واقع‌گرایانه یک زیرزمین بسازیم ولی مطمئن باشید در آن شکل و طراحی، اثر دلخواه را بر مخاطب نمی‌گذاشت.
شاید هم اگر مخاطب یک تماشاگر جوان بود با دیدن آن طراحی کمی از دقت به نمایش دور می‌شد. مخاطب امروزی دوست دارد تازگی ببیند و یک طراحی تکراری او را خسته می‌کند. نمایش هرچند نگاه گذری به یک رمان قدیمی دارد ولی قصه‌ آن می‌تواند در زمان‌های مختلف تکرار شود.
ـ طبیعتا همین می‌شد که شما می‌گویید؛ مخاطب را خسته می‌کرد. اگر بخواهیم در اصل به این سرزمین و تاریخ آن نگاهی بیندازیم، خشت، خشت این خانه در مسیر پیامد‌هایش بر خون سوار بوده است. این حرف که پایه گذشته ما را بر خون سوار کرده‌اند در نمایش «حضرت والا» و «سمفونی درد» نیز بود اما پیام نمایش «یک صبح ناگهان» پیام خون در مقابل خون نیست. ممکن بود نور‌پردازی بهتری بر این طراحی صحنه داشته باشیم ولی به هرحال امکانات این سالن در این حد است و دوستان مجموعه هرآنچه در توان داشتند برای کار مهیا کردند و به نظر می‌رسد نور خوبی است.
از نور‌پردازی گفتیم و حال به رنگ قرمز بپردازیم به این رگه‌های قرمز رنگی که از پایین و از زمین بر این دیوار‌ها می‌تابد و توجه مخاطب را جلب می‌کند و در ادامه نگاه را می‌کشد به یک تشت، تشت بزرگی بر مرکزیت صحنه، تشت آبی آغشته به خون که با خود یک پیام دارد، می‌گوید که در این نمایش اتفاقی «تراژدی» رخ داده است و اینکه برگردیم به رمان «تشت خون» اثر اسماعیل فصیح که این نمایش برگرفته از آن است ولی نه پایان بندی و نه فضای نمایش آنچنان اقتباسی از آن کتاب است، چه چیزی در روند آن رمان و قصه باعث شد که جرقه‌ای باشد که این نمایش را برصحنه ببرید البته با تفاوت‌هایی قابل توجه.
ـ جانمایه اصلی آن داستان بلند برایم خیلی جذاب بود. یک موقعیت یکسان از گذشته تا امروز را به من داد، که قابلیت یک درام تئاتری را داشت تا بتوانم‌‌ همان مردی که گفتید بر مرکزیت صحنه قرار دهم تا از ابتدا تا آخر داستان بنشیند و بقیه بر او وارد شوند. حال اینکه چه محتوایی در کلام آن‌هایی که می‌آیند و با این مرد به گفت‌و‌گو می‌پردازند و او در پاسخ به آنان چه می‌گوید، جریانی می‌شود که حول این شخصیت ایجاد می‌شود و مسیر قصه بر صحنه شکل می‌گیرد. به هر حال هسته اصلی نمایش را از آن داستان بلند گرفتم که انصافاً قصه بسیار زیبایی است. در قصه اصلی انتهای نمایش کاملا متفاوت است. در آن رمان شخصیت «بهرام» تشت خون را سر می‌کشد ولی این برای نمایش مطلقا جذاب نبود، حتی به شکل استعاری هم جذاب نبود. برای همین پایان بندی متفاوتی طراحی کردیم. آن رمان یک قصه بود، روایت یک پیرزن ۱۰۸ ساله از وقایعی که در ۸ سالگی او رخ داده و شاهدش بوده است. ما قصه را نمایشی کردیم، شخصیت‌ها را جان داده و صحنه‌ای کردیم، پایانی نو برایشان ایجاد کردیم تا مشخص شود هر کدام در این درام چه جایگاهی و چه تاثیری دارند. ولی هسته اصلی و اینکه یک مردی در لحظه‌ای بحرانی از تاریخ این کشور بالای تشت نشسته است برای رسیدن به یک تصمیم بزرگ از آن رمان و قصه بوده است.
اغلب تاریخ را که برصحنه تئا‌تر به نمایش در می‌آورند بی‌کم و کاست این کار را انجام می‌دهند، انگار این موظفی را هنرمندان داشتند که هیچ تخطی در اصل تاریخ نداشته باشند ولی امروز و در این نمایش حکایت با احترام به اصل تاریخ و مستندات جوری پرداخته شده که گذشته را امروزی کرده است و همین باعث می‌شود مخاطب، نشسته بر صندلی هم چنان که به تاریخی از گذشته نگاه می‌کند با خود این زمزمه را هم داشته باشد: «اینکه همین امروز است، انگار این‌ها مردمان امروزند حال با لباس‌هایی با نشانه‌هایی از گذشته» یا اینکه: «اگر تاریخ یک شکل دیگر رقم می‌خورد، سرنوشت‌ها چقدر تغییر می‌کرد» اگر این رود ، پردازش به تاریخ در تئا‌تر ادامه پیدا کند ، اینکه گذشته ، مدرن به صحنه رود در اندیشه‌های بخصوص جوانان که تاریخ امروز و آینده را می‌سازند اثرگذار است؟
_ کاری که نمی‌توانیم انجام دهیم تغییرگذشته است، مطلقا! زمانی گذشته را آدم‌ها، حکومت‌ها، اندیشمندان، هنرمندان تغییر می‌دهند که بخواهند خودشان را گول بزنند. ما فقط می‌توانیم گذشته را مثل آینه مقابل خودمان قرار دهیم برای این‌که حال و آینده را بسازیم. این نمایش به شکل مستند به سراغ تاریخ نمی‌رود، ما تخیل خود را با مختصر چاشنی واقعیت سوار بر تاریخ گذشته می‌کنیم. به هر صورت زمانی بوده، ناصرالدین شاهی بوده، ترور شده و فوت کرده و اتفاقاتی در پس آن واقعه رخ داده است. کسانی بودند از فرزندان و نزدیکان او، ‌ دعوای قدرت داشتند، این رخداد‌ها محملی برای درام ما شده است و در‌‌ همان حوالی اتفاقاتی هم برای ساکنان خانه قصه ما افتاده که بی‌ربط به تاریخ نیست. هر درامی یک بستری می‌خواهد، درام ما نیز این موقعیت و این مقطع زمانی را طلبید. مهم این است که ما بدانیم چقدر می‌توانیم از گذشته درس برای امروزمان بگیریم و اشتباهات را تکرار نکنیم.
گفتید: «اشتباهات را تکرار نکنیم» اما اشتباهات تکرار می‌شود، اینکه تاریخ را بخوانیم، نخوانیم، ببینیم، نبینیم، چرا این دقت به تاریخ وجود ندارد حال چه در کشور ما و چه در بین نگاه مردمان کشورهای دیگر. انگار اگر هرروز هم با مرور تاریخ همراه‌شان کنند، عبرت با مردم همراه نمی‌شود.
ـ این در ذات و سرشت ما آدم‌هاست، هیچ کاری‌اش هم نمی‌توان کرد. نباید کسی را سرزنش کنیم. اگر قرار بود ملت‌ها از تاریخ خودشان درس بگیرند، جنگ جهانی اول و دومی به وجود نمی‌آمد. قطعاً شمال و جنوب آمریکا به جان هم نمی‌افتادند. به حتم خیلی اتفاقات در بوسنی و هرزگوین رخ نمی‌داد، ماجراهای سوریه و عراق به وجود نمی‌آمد، داعش مگر محصول چیست؟ محصول این است که جهان مطلقاً به تاریخ توجهی ندارد، هر روز دارد تاریخ را از نو می‌سازد. هرروز، روز از نو، روزی از نو است. درست مثل مرگ است، ما می‌بینیم که آدم‌ها، همسایه‌ها، دوست و آشنا و عزیزمان از دست می‌رود ولی عبرت نمی‌گیریم که مرگی هم وجود دارد. جامعه یک پیکره زنده است، من و شما صبح از خواب بلند می‌شویم تا شب علی رغم تجاربی که داریم، گاهی اشتباهات خواسته یا ناخواسته داریم. بعد شب خودمان را یا سرزنش می‌کنیم یا تشویق می‌کنیم یا غصه می‌خوریم که چرا این کار را کردم یا می‌گوییم که خوب شد که من این کار را انجام دادم. حالا شاید همین برداشت‌های ما از عملکردمان از نگاه دیگری اشتباه باشد یا اشتباه ما یک حسن تلقی شود. این واقعیت زندگی است و اگر این اتفاقات نبود دیگر اصلا درامی شکل نمی‌گرفت که ما به آن بپردازیم.
برگردیم به فضای نمایش. «یک صبح ناگهان» مخاطب را با نشانه‌های رنگی و رنگ‌ها درگیر می‌کند، این سخن با رنگ‌ها با رنگ قرمز شروع می‌شود، بعد رنگ‌های سیاه که تمام مدت نمایش همراه است و روحت را خسته و خسته‌تر می‌کند و تو را آماده می‌کند برای دقایق پایانی نمایش که با رنگ‌هایی دیگر ناگهان حالت را تغییر می‌دهد.
ـ اگر تصور کنیم تماشاگر رکن اصلی و اساسی یک نمایش است، اگر نشود که بر او اثرگذاشت، عملی بیهوده انجام گرفته است. حال این اثرگذاری زمانی با کلام شکل می‌گیرد، زمانی با حس و لباس و زمانی با مجموعه این عناصر تا اثرگذاری کامل شود. در این نمایش سعی شده است از عنصر رنگ استفاده بجا شود و عموما متوجه شده‌ا‌یم که تماشاگر با دقت زیاد به این عنصر که با او سخن می‌گوید توجه می‌کند. قصد ما این است تماشاگر با اندیشه از این سالن بیرون برود،‌ با یک «چرا» سالن را ترک کند و این «چرا» مهم است و تفکری است که حاوی رویاست، رویایی که مخاطب نیز در آن سهیم است.
گفتید دراین نمایش از «شعار» و فضای «شعارگونه» دوری کردید ولی دیالوگ‌هایی با ریتم «شعارگونه» هست.
ـ مردی بر سرتشت نشسته، درحال کشف و شهود است، کشف بر سر تشتی که به آن که نگاه می‌کند همچون آینه است. تماشاگر درگیر این است که این مرد چرا تا این حد با اصرار بر سر این تشت نشسته است، آن ‌هم صبورانه و در سکون و به چه می‌اندیشد. حال در این شرایط افراد می‌آیند و با فریادهای شعارگونه خود سعی می‌کنند این سکون صبورانه و اندیشه مرد را به حرکتی اعتراضی مبدل کنند، شعار می‌دهند با صدای بلند، ولی می‌بینید دقیقه‌ای نگذشته برخلاف شعار‌هایشان عمل می‌کنند. در این شرایط نمایش نیست که شعار می‌دهد، اتفاقاً شعارزدگی را به سخره می‌گیرد. در این‌جا شخصیت آدم‌های مصلحت اندیش که تنها منافع خود را مد نظر دارند و هیچ اندیشه‌ای ندارند و تنها در سطح شعار باقی مانده‌اند برای مخاطب جلوه می‌کند. «بهرام» این داستان به عنوان شخصیت محوری نمایش، شعار نمی‌دهد.
یکی از اصلی‌ترین حرف‌های این نمایش، شاید این است که «همیشه دم دستی‌ترین انتخاب را نکن» به تو می‌گوید اتفاقات رخ می‌دهد، کمی تامل کن، کمی صبر کن، انتخاب دیگری جز انتخاب‌های دم دستی داشته باش. در مواجهه با مسائل به دنبال راه حلی بهتر باش!
ـ جهان بینی یک هنرمند، یک اثر، اثری که بتواند بر مخاطب خود تاثیر بگذارد، در همین لحظات و بزنگاه‌هایش است. اگر بتوانیم مقابل مخاطب آینه بگیریم، خودم را و خودش را به همدیگر نشان بدهیم، این‌جاست که هنر کرده‌ایم. تعارف که نداریم، مشکل فرهنگی داریم، اغلب مواجه می‌شویم با آدم‌هایی که با حرارت می‌گویند: «اگر دستم به فلانی برسد، ویرانش می‌کنم» حال این آدم وقتی موقعیت به عمل رساندن این حرفش را پیدا کند، ممکن است خیلی کار‌ها بکند فاجعه بار‌تر از دیگران. داعش مگر چه می‌کند؟ این تفکر تندرو، تفکر غلطی است. حرف ما در این نمایش این است، این‌که تا زمانی که فرهنگ‌سازی درست نباشد جامعه‌ای بسامان درست نمی‌شود. باید همزیستی را یاد بگیریم، باید بردباری و سعه صدر را یاد بگیریم. کنار هم زندگی کردن را با تمام اختلاف نظر‌ها یاد بگیریم. تاریخ ما، تاریخی است که در آن تفکر ‌نژادپرستانه وجود نداشته است. ممکن است مثلا به ‌نژاد آریایی افتخار کنند ولی این به آن معنا نبوده که نژاد‌های دیگر را پست بدانند، یا سعی در حذف آن داشته باشند. ما در تاریخمان نسل کشی نداشته‌ایم، برده‌داری نداشته‌ایم. ممکن بوده در یک مقاطعی، حکومت‌هایی آمده‌اند و باعث مهاجرت اجباری اقوام گوناگون از نقطه‌ای از کشور به نقطه‌ای دیگر شده‌اند که البته کنترل شده بوده است. این رفتار، نسل کشی نیست. در اروپا و درقرن ۲۰ وحشتناک‌ترین نسل کشی‌ها رخ داد که حیرت‌انگیز است، آن‌ها بعد از سال‌ها با هزینه‌های بزرگ به این نتیجه رسیدند که با اختلاف نظر، اختلاف رنگ، اختلاف عقیده و... می‌توان در کنار هم زندگی کرد. متاسفانه بعضی موقع انسان‌ها فکر می‌کنند «حق آن است که من می‌گویم و غیر از آن حقی وجود ندارد» گاهی تحمل این را نداریم که فردی بیاید و حتی حرف ما را نقد کند. حرف ما در این نمایش و بعضا نمایش‌های دیگری که بر صحنه برده‌ایم این است که «بیایید با هم حرف داشته باشیم تا ببینیم چه چیزی می‌تواند برایمان خوب باشد، نه اینکه همه چیز را فقط چکشی حل کنیم و همیشه ناراضی باشیم.» این نمایش می‌خواهد بگوید: «ببین! با کشتن چیزی درست نمی‌شود.» حالا من با این چاقو بکشم، چه اتفاقی می‌افتد؟ یک خون تازه بپاشیم بر تشت خون دلمه، مثل آن جمله معروف که می‌گوید: «کدام جنگ، به جنگ پایان می‌دهد؟». به هر صورت دین اسلام پیام برای صلح و دوستی و آرامش و کنار هم زیستن دارد، یا نزدیک‌تر، قانون اساسی کشور ما مدام در بند بند خود تاکید بر آزادی، آزادگی، منش، رفتار درست، به رسمیت شناختن حقوق دیگران می‌کند. شخصیت محوری نمایش ما به یک سکون رسیده، به یک تعقل رسیده، عجله ندارد، حتی وقتی تهدیدش می‌کنند باز تکان نمی‌خورد، این سکون و وقار، مخاطب را وادار می‌کند که با خود فکر کند «برای چه این مرد از جایش بلند نمی‌شود؟» فکر به این تصمیم‌ها و رفتار‌ها و اندیشه‌ها و همین موقعیت‌هاست که جهان بشری را زیبا می‌کند وگرنه ما باید هنوز در غار زندگی می‌کردیم.