درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 16 اسفند 1393
موضوع: روزنوشت
● همشهری پاستوریزه می‌کند.


روزنامه همشهری روزنامه خوبی است، اساساً همه گونه رسانه‌های از این دست خوبند، از خوب هم خوب‌ترند. آدم را و هرنوع پدیده‌ای را در چشم برهم زدنی پاک و پاستوریزه کرده و در در یک بسته بندی فوق العاده گول زننده به خورد مخاطب می‌دهند. اعجاز غریبی دارند که نشان دهند همه چیز مملکت گل و بلبل است و ما چقدر از همه چیز کیف می‌کنیم و مطلقاً دغدغه هیچ چیز را نداریم. مثل آب خوردن موافق را مخالف و مخالف را موافق جلوه می‌دهند. قدرت معجزه گری دارند. می‌تواند نظراتی را به آدم بچسبانند که اصلاً ربطی به او ندارد و نظرات خودش را چنان جرح و تعدیل کنند که گویی خواننده با یک موجود شبه چغندر یا بلانسبت الاغ سروکار دارد. حالا چه اصراری دارند حتماً با آدم گفتگو کنند، وقت آدم را بگیرند و بعد حرف‌های طرف را مطابق میل و سیاست‌های خودشان تعدیل کنند خدا عالم است.
به هر صورت بنده کمترین گفتگوی مفصلی با همشهری کردم ولی وقتی چاپ شد، دیدم مطلقاً خودم را نمی شناسم. بنده ضمن احترام به دوست زحمتکشی که با جدیت و تلاش مصاحبه را سامان داد و خانم عکاس محترمی که وقت گذاشت برای گرفتن عکس‌های اختصاصی. خدمت خوانندگان این سطور اعلام می دارم آن حرف ها را بریزید دور و اگر حوصله دارید اصل گفتگوی مرا در ادامه بخوانید. لینک آن چه چاپ شده را این‌جا در جام جم سیما بخوانید تا ببیندید چه حرف‌هایی مطبوع و باب میلی زده بودم که جام جم سیما به نقل از همشهری روی خروجی‌اش قرار داده است.

گفتگو با حسین پاکدل کارگردان تئاتر یک صبح ناگهان

علی اصغر کشانی
حسین پاکدل برای تلویزیونی ها یادآور مجری دقیق، خوش بیان، مسلط و خوش تیپ دهه شصت تلویزیون، برای تاتری ها علاوه بر اجراهای درخشانش، زنده کننده خاطرات دوران طلایی مدیریتش در تاتر شهر و برای سینمایی ها یادآور نقش های دوست داشتنی در برخی از ارزشمندترین های سینمای ایران است. اما حسین پاکدل نه از این زوایا که برای بسیاری، نمادی از یکرنگی، راستگویی، اخلاق، انصاف و تعهد است. آدم نازنینی که حضورش در هرجایگاهی، افزایش اعتبار آنجا شد و شخصیتی که بیش از هر چیز قلب، روان و تاروپودش برای میهن دوست داشتنیش ایران می طپد.

شما خیلی خوش اخلاق هستید، فکر می کنم دور و بری هایتان خیلی از کار کردن با شما لذت می برند، درست است؟
این از لطف شماست، نمی‌دانم در طولانی مدت هم همین هستم یا نه(خنده)، واقعیتش این است که ما پیرو پیامبری هستیم که اولین رسالتش گسترش اخلاق بوده، ما با اخم سر و کار نداریم و خشم و خشونت اصلاً در ذات دین ما نیست، درست است که ما باید از حریم دین‌مان دفاع کنیم، اما باید با هم محترم باشیم، برای چه با دیگران و با کسانی که کاری به ما ندارند باید با خشونت رفتار کنیم. دین ما دین رحمت است.
مولانا می گوید: ای حسام الدین اگر خواهی شقاوت کم شود/ جهد کن تا عشق روز افزون شود...
دقیقاً، این را مولانا از کجا می‌گوید، این سخن پیغمبر ماست که مولانا آمده تبدیل به شعرش کرده است.
شما از سال 1376 یاسهای وحشی بعد مسافر ری، تفنگ سرپر و سپس برف روی کاج ها را بازی کردید امسال هم در دو فیلم شیفت شب از نیکی کریمی و آزادی مشروط حسین مهکام بازی کردید، این علاقمندی به بازیگری از کجا می آید؟
خب اینها در راستای همدیگر هستند، کار نمایش، کار تلوزیون و کار تئاتر و... من در تلویزیون هم حکم تهیه کنندگی داشتم و چندین سریال تولید کردم و پیش تر از آنکه کارگردانی کنم، می نوشتم و بعد هم با همین علاقه به کارهای نمایشی به مرکز هنرهای نمایشی و بعدها تئاتر شهر وارد شدم.
هر جا رفتید از شما یک خاطره خوب به جا مانده، بهترین دوره مدیریت تئاتر شهر، مربوط به شما می شود، این به خاطر چیست؟
والا اینها را که من نباید بگویم، شما لطف دارید، خیلی آدم نازنینی هستید که ملاحظه نفس آدم را می‌کنید(خنده)، واقعیتش من معتقدم مدیریت هم اگر هنرمندانه اعمال شود و با تعلق خاطر به ذات هنر همراه شود جواب می دهد، نه اینکه صرف پست برایمان اهمیت باشد بلکه کار و خدمتگذاری برای ما جدیت و اهمیت داشته باشد. ببینید خیلی جاها برای مسئولیت به من پیشنهاد می دادند و من می پرسیدم که آخر اینجا به من چه ربطی دارد؟ و از همه مهمتر اینکه من اصلا علاقمندی به آن پست ها نداشتم. من در دوران زندگی ام سه پست را قبول کردم، و در هر سه مورد هم با خواست و اراده خودم به موقع رها کردم. سال‌های طولانی پخش تلویزیون، بعد چهار دوره جشنواره بین‌المللی فیلم‌های کودک و کمکهایی هم در جشنواره فجر به عنوان مدیر اجرایی کردم و بعد هم تئاتر شهر. خیلی متنوع مدیریت نکردم ولی اینها هر کدام طولانی مدت بوده است و قصدم کمک و واقعا در جهت علاقمندی ام به آن مقوله بوده است. اگر جای دیگری را قبول نکردم چون می دانستم کسانی بهتر از من بوده اند که می توانستند آنجا عمل کنند. ممکن است من مدیر خاصی برای یک کار مشخص هنری یا رسانه ای باشم، اما ممکن است برای یک کار دیگر فاجعه به بار بیاورم. معنی اش این نیست که چون یک جا توانستم خوب کار کنم، همه جا می توانم؛ از همه مهمتر اینکه مدیریت هم در یک بستر مناسب و در یک شرایطی جواب می دهد، ممکن است یک وقتهایی این نسخه مد نظر بنده جوابگو نباشد.
و چه بهتر که قبل از ایجاد هر خرابکاری کناره گیری کنیم؟
دقیقا، این را می گویند کار عاقلانه. ما بعضی وقتها دم از عدالت می زنیم، اما بی عدالتی می کنیم، چون پستی را اشغال می کنیم که بلد نیستیم و این عین بی عدالتی و ظلم است به جمعیتی کثیر، وقتی کسی تخصصی و علاقمندی در حرفه ای ندارد و صرفا به این خاطر که مدیر باشد آنرا قبول می کند، خب چوبش را هم می خورد. یک وقت هم هست یکی این وسط خردمندی به خرج می دهد و از آدمهایی که اشراف دارند استفاده می کند و کار خودش را هم درست پیش می برد، این را قبول دارم که لزوما یک مدیر نباید همه چیز را بداند. ولی باید آنقدر بلد باشد که نه فقط از چاپلوس ها و آدمهایی که مدیحه گو هستند و تاییدش می کنند، بلکه از آدمهایی که فنون کار را خوب می دانند، استفاده بهینه کند.
نقشتان در برف روی کاج ها یک‌جورهایی منفی بود نگران اینکه تاثیری روی ذهن مخاطب بگذارد نبودید؟
واقعیتش نگرش من و آقای معادی به آن نقش مطلقاً نگرش منفی نبود، شخصیت «علی» آدمی بود که در زندگی اشتباه کرد و تاوان اشتباهش را داد. آن فیلم به نظرم تاثیر مثبتی روی نسل جوان داشت، نسلی که به راحتی خودش را عرضه می کند و متوجه پیامدهای عمل خودش نیست. علی فیلم در مقطعی اشتباه می کند و چیزهای با ارزشی را در زندگی از دست می دهد.
مثل برزخی که برای «ریس مایرز» در مچ پوینت وودی آلن اتفاق می افتد؟
دقیقا، هالیوود می آید و فیلمی مثل همین که فرمودید یا بی وفایی را می سازد ولی ما با منش و رویکرد خودمان برف روی کاج ها را می سازیم، کسی که می آید زندگی اش را می سازد باید قدر زندگی و لحظه هایش را هم بداند.
مقطع تاریخی تئاتر شما دوران قاجار است، دوره قاجار خیلی پتانسیل برای تبدیل شدن به قصه و نمایشنامه دارد؟
واقعیتش آن دوره شباهتهای غریبی به امروز ما دارد و بخصوص سالهای آخرش دوران گذار عجیبی است؛ یک بزنگاه غریب است. می دانید که از قبل به خصوص در پنجاه سال سلطنت ناصرالدین شاه، کشور با سکون وحشتناکی همراه بوده است. حکومت قاجار فقط تلاشش این بود که توانست کاخ‌ها و اهل حرم خودش را حفظ کند و کاری نداشتند بر سر مردم چه می آید. اما یکدفعه زمزمه های قانون خواهی و حقوق مدنی و افکار عمومی شکل گرفت. قبل از آن ساختار کشور از شاه و رعیت تشکیل شده بود و این وسط هم برخی فقط واسطه کنترل و سرکوب بودند. کسی یا باید در این طبقه می بود یا باید به جرگه رعایا می رفت.
و شما پیشنهاد می دهید که مردم آن دوره را بخوانند؟
به شدت؛ بخصوص در اولین سفری که ناصرالدین شاه به خارج از کشور می رود، به یکباره با چیزهای جدیدی مواجه می شود که برایش عجیب و غریب است؛ می دانید که تا قبل از آن ما در آن سطح، سفر نداشته ایم، ممکن بود عوامل یا کارگزارانی به خارج از کشور می رفتند، اما پادشاه یک مملکت در دوره شکوفایی اروپا به آنجا برود و مظاهر تمدن را ببیند برای اول بار در آن دوره اتفاق می افتد.
و تازه متوجه شود که کشورش کجا قرار دارد...
تازه بعد از سفر اول و دوم می آید و مملکت را بسته تر می کند، چون نگران می شود که این اطلاعات به مردم برسد، او سعی می کند مردم را در بی خبری بگذارد. بعد از سفر سوم است که آرام آرام شروع می شود و دیگر از اختیارشان بیرون است، یک چیزهایی مدرن و فراگیر وارد می شود. بعد هم که خب این سیر شتابنده با حرکت به طرف جلو توسعه اندیشه و سواد و غیره و در حقیقت با تلاش منورالفکرها و مشروطه خواهان به یکباره سیری پرشتاب پیدا می کند.
به نوشته های اسماعیل فصیح چقدر علاقه داشتید و از کی شروع به خواندن رمان هایش کردید؟
از جوانی و زمانی که کتاب خوانی را شروع کردم آثار او و خیلی از نویسنده ها را می خواندم. به نظرم حیف است از او استفاده نکنیم. ما اگر می توانستیم از دارایی هایمان درست استفاده کنیم، خیلی سینما و تلویزیون مان رشد می کرد. همین جلال آریان، شخصیت رمانهای مطرح اسماعیل فصیح، شخصیت بسیار جذابی برای سینما و تلویزیون و تاتر ماست.
اسماعیل فصیح را از نزدیک ندیدید؟
نه متاسفانه، این سعادت را نداشتم، اما همیشه آثارشان را می خواندم و تقریبا کل آثارشان را به دفعات خوانده ام.
چرا به عنوان اولین اثر برای اقتباس«طشت خون» او را انتخاب کردید؟
دلیل عمده اش این بود که این اثر از به نسبت هر کدام از آثار دیگر ایشان تاتری تر است. چون سکون و موقعیت واحدی دارد.
فکر می کنم این بحث «چالش میان هنرمند و حوزه قدرت»، از بحثهایی است که تمامی ندارد، علی حاتمی و خیلی های دیگر در طول سالها آنرا دستمایه کارشان قرار داده اند...
به هر حال هنرمند داعیه دارد، داعیه خلق دارد و مولد هستی است، چیزی که خداوند باری تعالی خلق کرده هنرمند می آید و آنرا باز تولید می کند. دانش، علم و صنعت زندگی را راحت می کند اما هنر زندگی را قابل تحمل و زیبا می کند و درک و دریافت متفاوتی از هستی به مخاطبش می دهد. در عین حال هنر پدیده ای است که با کشف و شهود و با نقد همراه است. نمی شود شما هنری خنثا، همراه با تمجید و تعریف داشته باشید. برای همین هنر مستقل و آگاهی بخش در طول تاریخ با مشکل مواجه بوده است. شما همین دوره ناصر الدین شاه و مظفرالدین شاه را ببینید تا محمد علی شاه، احمد شاه و رضا خان و همینطور بیایید جلو و ببینید چه بلایی سر هنرمندان و اندیشمندان آمده...
از میرزاده عشقی بگیرید...
خیلی، خیلی، حتی قبل تر، به قول شاعری از قرن دوازدهم: جهان را عادت دیرینه این است که با آزادگان دائم به کین است... شما کافی است سیاحتنامه ابراهیم بیگ را بخوانید و ببینید چه رفتاری با روشنفکر اندیشمند، اهل قلم، اهل موسیقی، اهل شعر و... داشته اند، بعدها هم که هنرهای مدرن آمد مثل سینما، تاتر، تلویزیون و... خب هر کدام مولفه های خودش را داشت.
جالب است، آنها که بدی می کنند فکر می کنند ماندگارند، درحالیکه آن همه ظالم در زمان قاجار، حالا از بین رفته اند؟
بورخس نویسنده فقید آرژانتینی اواخر عمر نابینا شده بود و با همان نابینایی به خیلی از کشورهای جهان سفر می کرد و در این حالت اتمسفر و فضای آن منطقه برایش جذاب بوده است، یکبار کنار اهرام مصر مقداری خاک از زمین برداشته و به هوا می پاشد و می‌گوید من نظم کائنات را با این کار به هم ریختم. ببینید این چه تفکر زیبایی است. در تاریخ اگر آدمهایی مثل محمد شاه، ناصرالدین شاه، امینه، نادر شاه و... برویم عقب تا پیدایش تاریخ، هر کدام از اینها هر عملی انجام داده اند، هر حرفی زده اند، در سرنوشت امروز ما تاثیر دارد. آنکه خوبی کرده، آنکه بدی کرده، آنکه جنایت کرده و تصمیمات ابلهانه گرفته و منافع یک کشور را به خطر انداخته، اینها روی سرنوشت امروز من و شما تاثیر دارد، همین الان اگر کسی در تریبونی حرفی بزند، بر سرنوشت من و آیندگان من تاثیر دارد؛ حرفهای خوب و اندیشمندانه تاثیر مثبت و حرفهای بیهوده تاثیر منفی دارد. بعد هم به نظرم نباید گذشته را از منظر حال ببینیم. به قول مارگریت دوراس «قلم نویسنده با جهانی می نویسد، نه به تنهایی»، وقتی قلم به دست می گیرید، وقتی فیلم می سازید، وقتی گزارش می گیرید و یا در مجالس و محافل حرف می زنید، وقتی در دولت کاری انجام می دهید یا به عنوان یک مدیر جزء یا مدیر کل کاری می کنید، فرق نمی کند حتی در یک خانواده، این تاثیر فقط در خانواده نیست، من اگر در خانواده با بچه ام رفتار بدی کنم این فقط رفتار نادرست با بچه خودم نیست، این در جهان پخش می شود، چطور یک بیت شعر از حافظ می تواند دگرگونمان کند، در صورتیکه می توانست مثل خیلی از کتابهایی که در طول تاریخ دفن شد و پیدا نشد، نباشد، ممکن است هم بعدها چیزهای دیگری کشف شود، حتی گام برداشتن ما هم بر سرنوشت تمام انسانها تاثیر دارد، یک گام کج یک ملتی را ممکن است کج کند. ما به عنوان هنرمند اتفاقات را همچون پدیده می بینیم و اینگونه است که می توانیم نقدش کنیم و گرنه اگر احساسی برخورد کنیم که با عوام فرقی نداریم. در آن صورت به راحتی با یک حادثه غمگین گریه می کنیم و با یک حادثه خنده دار می خندیم.
در بین شخصیتهای نمایشتان با کدامیک ابراز همدردی می کنید برای کدامشان دلتان می سوزد؟
من به عنوان نویسنده و کارگردان اثر، همه شخصیتها برایم کارکرد خودشان را دارند، اما شما بگویید جهان بینی من به کدامشان نزدیکتر است، می گویم «بهرام». او شخصیت محوری است و طبیعتا باقی در کنار او به این شخصیت معنا می دهند، دیدید که مجموعه گفتار او در نمایش بیش از یک صفحه هم نیست و ما از واکنش دیگران است که جذب او می شویم؛ از سکوت و تعقلی که می کند، به نظرم دلیل ندارد شخصیت صرفا حرف بزند تا ما او را بشناسیم.
پس در مورد شخصیتها قضاوت نمی کنید؟ درست است؟
من به عنوان نویسنده اثر نباید قضاوت کنم، حتا زمانی که در تلویزیون هم می نوشتم هیچگاه شخصیت منفور نمی نوشتم.
به نظرتان شخصیت های منفور محصول شرایط هستند؟
دقیقا، من سریال همسایه ها را که می نوشتم اعتقادی به این نداشتم که یک موجود خبیثی باید باشد که معادلات را بهم بزند و بقیه بیایند علیه او دست به کار شوند. اصلا به نظرم اینطور نیست. آدمها در شرایط گوناگون از خودشان واکنش های مختلف بروز می دهند. این واکنش می تواند بستر یک درام باشد. به نظرم اینطوری به واقعیت آدمها نزدیک می شوید. همین شخصیت نایب(بهمن خان تاجیک) آدمی تحقیر شده است که عقده های خودش را سر دیگران خالی می کند. اینها هر کدام محصول زمان اند.
چرا از دکورهای عظیم مانند نوع دکورهایی که مثلا همین امسال در تاتر باغ دلگشای خانم صابری دیدیم، استفاده نمی کنید؟
آن دکورها به کار استادم خانم صابری می‌آید که شکوه و جلال لازمه کار است. من در سادگی دکور در این کار تعمد داشتم، به نظرم وقتی نشانه های بصری در صحنه زیاد شود، کشف و شهود مخاطب کم می شود و مخاطب درگیر شکل می شود. من علاقه دارم به مخاطب میدان بدهم تا خودش بتواند تخیل کند.
تاتر اخیرتان «گزارش به آکادمی» هم اوج سادگی در اجرا بود، نه؟
در تاتر «حضرت والا» هم وقتی کسی از قدرت حذف می شد ما ساده ترین شکل این حذف را اجرا کردیم. گاه اجرای مفهوم به همان شکل رئالیستی اش جذاب نیست و تاثیرش کم است.
خیلی حرفها در سینه ما ایرانی ها هست که با یک بیت دو بیت حافظ گفته می شود، شما هم در نقطه اوج متن نمایشنامه تان انگار همین کار را کرده اید، حافظ را خیلی دوست دارید؟
بله، بسیار. حافظ هم ما را دوست داشته که این شعرهای زیبا را برایمان گفته. حافظ، سعدی، عطار، نظامی، مولوی و فردوسی تمام آنچه باید بشر بداند و بفهمد را به شیواترین شکل از جهت معنا و ساختار زبانی گفته اند. نمی خواهم بگویم دیگر نباید شعر گفت، هوشنگ ابتهاج و حسین منزوی هم غزلهایی گفته اند که شما را از این رو به آن رو می کند، اما بعید است دیگر کسی در دنیا بتواند زیباتر از حافظ شعر بگوید. باید از این ظرفیت زبانی استفاده کرد. هر چقدر در کردارمان به اینها رجوع دهیم، برده ایم. یک بیت از اینها می تواند نقطه عطف زندگی آدمها باشد و تازه می فهمیم خیلی از اشعار امروز، شعر نیست، بیشتر شوخی است.
خانم رضوی را از ابتدا برای نقش مادر(شکوه) در نظر گرفته بودید؟
او نقش شکوه را بازی می کند و خیلی هم بهش می آید، مادری در بهت و حیرت که به نظرم بهترین کسی که می توانست این نقش را بازی کند خود ایشان بود. همانطور که برای تئاتر حضرت والا در سه نقش متفاوت بازی کرد و دیدید که جایزه بهترین بازیگری را هم گرفت و واقعا هم حقش بود چون خیلی زحمت کشید، ایشان یک قدرت و حضوری دارند که نمی شود آن را نادیده گرفت. البته باید نقش هم به ایشان بخورد. بازیگران دیگر هم همینطورند، جای مهران امام‌بخش یا مهدی سلطانی و... چه کسی را می‌توانستم بگذارم که آن نقشها را در بیاورند.
یک مقطعی هم روی فیلمنامه دکتر حسابی کار کردید، علتش این بود که به شخصیت او علاقه پیدا کرده بودید؟
دکتر حسابی از شخصیتهای تاثیرگذار بودند، منتها شخصیتها فی نفسه به عنوان یک پدیده باید تبدیل به تجربه اجتماعی بشوند، فرد خیلی جذاب نیست، کنشش اهمیت دارد و وقتی عنصری مثل خیال و درام هم وارد زندگی می گردد، جذاب می شود. مثل سریال کوچک جنگلی، هزار دستان یا روزگار قریب و.. یک دوره ای قرار بود در مورد زنده یاد کسایی فیلمی بسازیم، بعد در مورد مشروطه و دو سال هم وقت گذاشتیم، قرار بود آقای درویش کارگردانی کنند و من مجری طرح بودم، دو سال در موسسه فرهنگ تماشا روی آن کار پژوهشی کردیم، قرار داد هم داشتیم، اما تلویریون یکباره نتیجه گرفت به افراد دیگری بدهد، ساختند و به پخش هم شد و تمام شد.
شما از مجریان فوق العاده و تکرار نشدنی تلویزیون ایران بوده اید، هیچوقت حال و هوا و هوس گویندگی در تلویزیون سراغتان نمی آید؟
شما لطف دارید. نه، ببینید الان دیگر این رسانه هیچ جذابیتی برایم ندارد، چون دیگر با دنیای این رسانه هیچ ارتباطی ندارم و اصلا هیچ رقم جهان بینی اش را قبول ندارم. البته آنجا کارهای خوبی هم می شود اما من مطلقا با این رسانه بیگانه ام و ربطی به من ایرانی امروز ندارد.
آخرین بار کی اجرای تلویزیونی تان را دیدید؟
می دانید که خیلی از آن سالها گذشته و خب من در این سالها، تقریباً از سال هفتاد و پنج از اجرا در شبکه‌های داخلی از جنبه تصویری ممنوع بودم، مدتی در شبکه جام جم در برنامه شبهای روشن اجرا کردم و سعی کردم آنچه در شان یک رسانه برای مخاطب خارج از کشور است را رعایت کنم، اما آنهم از خیلی سال پیش تعطیل شد.
مردم خیلی هم شما و هم اجراهای شما را دوست داشتند، فکر می کنید علت این همه علاقه چیست؟
این که نظر لطف شماست، خودم اینطور نمی بینم. اما معتقدم رسانه در کشور ما با همه جای دنیا فرق دارد. می دانید که من این را طی مقالات مفصلی نوشته ام و خیلی هایش هم چاپ شد. رسانه در ایران به شدت شهودی است، درست است که مردم به این صفحه پخش تصویر نگاه می کنند اما پشت آدمها را هم می بینند. می فهمند چه کسی دارد ریا کاری می کند، چه کسی دارد دروغ می گوید، چه کسی صداقت دارد و... اینها را کاملا می فهمند. چون ما ملت شهودی هستیم و اساسا خیلی حسی با پدیده ها برخورد می کنیم. با سینما هم همینطور، درست است الان دارد یک سری چیز ها به شکل غربی اش وارد مناسبات ما می شود و اجتناب ناپذیر هم هست، ببینید به خاطر تکنولوژی مدرن تلفن همراه، سهولت دسترسی به اطلاعات، هم رنگ شدن زبانها، هم رنگ شدن انسانها که به اقتضائات جغرافیایی ایران باز می گردد و... اما علیرغم همه اینها اگر بازهم رسانه امروز سریالی پخش کند که تصویر مردم در آن باشد، نمودی از زندگی آحاد جامعه در آن باشد، مردم با آن ارتباط برقرار می کنند. مردم آن بخشی بهشان بر می خورد که به شعورشان توهین می شود و حالا رادیو مقداری کمتر اما تلویزیون ما متاسفانه مدام دارد به شعور مخاطبش توهین می کند. و ما به عنوان آدمهایی که به هر صورت سالها تجربه ای داشته ایم، مقاله می نویسیم یا می گوییم و به آنها برمی خورد، من یک دوره مقالات متعدد کارشناسی نوشتم در مورد اشتباهات و عملکرد تلویزیون و این که این رسانه چقدر دارد اشتباه می کند، امنیت ما را به خطر می اندازد و کشور را دچار بحران اعتماد کرده است. این را که نوشتم به رئیس وقت آن برخورد. خب بربخورد. کارت صدا و سیمای من را باطل کردند و ما را ممنوع الورود کردند، خب به جهنم، اصلا من چه کسی هستم یا چه افتخاری دارد دیگر رفتن به آنجا. یا سال گذشته گفتند ایشان حق ندارد اجرای جشنواره فجر را انجام دهد و اگر اجرا کند جشنواره از تلویزیون پخش نمی شود، خب پخش نکنند، چه اتفاقی می افتد، اصلا چه اهمیتی دارد، اصلا من این وسط چه اهمیتی دارم. من می خواهم بگویم چرا شما اینقدر خودتان را کوچک می کنید، شما باید ملی ببینید و کهکشانی از سلایق را در نظر بگیرید و به مخاطب احترام بگذارید. خب از آنطرف شعار می دهند ما ممنوع الکار نداریم، ممنوع الفلان نداریم و روی چیزهای کوچک دست می گذارند که آدم اصلا خجالت می کشد آن را بگوید. چقدر این رفتار بچه گانه است، خب نتیجه اش این می شود که از آدمهای دم دستی استفاده می کنند و بعد هم آسیب های جدی می زنند به اخلاق به اعتماد ملی به فرهنگ و این فاجعه است؛ من اعتقاد ندارم که الان دیگر کارکردی در رسانه دارم، زمانی باید تاثیر می گذاشتم و گذاشتم، وظیفه ام را انجام دادم و تمام شد. دیگر الان نباید باشم، اما حداقل شعوری باید باشد که بگوید فلانی این مقاله ای که نوشتی مقاله خوبی بود یا بدی بود؟ وقتی در جلسات کارشناسی از ما نظر می خواستند خب این نظرات استفاده می شد یا بایگانی می شد، مگر شوخی است. همین است که هزینه وحشتناک و سرسام آور می شود و انبوه تولیدات تبدیل به امواج می شود به هوا می رود ولی بازخورد ندارد. خب به این دلیل است که با همه چیزمان شوخی داریم، با شخصیتهایمان، با فرهنگمان، با گذشته مان و... و سوالی باقی می ماند که چقدر این رسانه توانست مردم را به خودش جذب کند. خب نتیجه اش این است که مقام مسئولی می آید، آمار می دهد که چقدر مخاطب ما پای ماهواره نشسته و مخاطب سریال ترکی شده است. خب این خوب است؟ من هشت سال پیش نوشتم که اگر این روند ادامه پیدا کند گوشت این ملت می رود زیر دندان غریبه و شما این کارها را نکنید. این را هم بگویم که اینها راهکار دارد. همین ترکیه تا ده پانزده سال پیش مطلقا صنعت سریال سازی نداشت، سینمایش هم شوخی بود بجز حالا یک استثنائاتی مثل تئاترش اما اصلا تصور سریال سازی را هم نمی توانستند بکنند. حالا حداقلش این است که خاورمیانه را اشغال کرده است و تمام پیامهایی که می دهند در کشورهای عربی و آفریقایی و کشورهای فارسی زبان به راحتی جا افتاده و متاسفانه هر شب داریم می بینیم چه تاثیر مخربی دارد. من به عنوان یک آدم فرهنگی نگرانم. این پروسه عین بمب دارد خانواده ها را از بین می برد و اخلاق را نابود می کند. نمی خواهم بگویم همه اش بد است، اما وقتی ما سریالهای خوب مثل آوای فاخته، آپارتمان، هزاردستان و... می ساختیم، آنها به حساب نمی آمدند، حالا ما مانده ایم با آدمهای دسته ششم خودمان و سریالهای شعاری بی ربط به زندگی مردم که مردم خودشان را در آینه آنها نمی بینند و آنها پیش رفته اند. می دانید که سهل ترین کار هم سریال سازی است، چون ما از برنامه های دیگر هم محرومیم و خیلی از برنامه هایی که دنیا می تواند مردم را با آنها سرگرم کند ما اصلا نشان نمی دهیم و استفاده نمی کنیم. خب اینها جلسات کارشناسی می خواهد من با این سرعت نمی توانم به ابعاد متفاوت و وسیع این بحث بپردازم. نه تنها من، بلکه دوستان من در مقالات مختلف این انتقادها را نوشته اند. ببینید همه می دانند که ما با همین پولهای تلویزیون شدیم کارشناس ارشد، مفت و مجانی که نشدیم با همین حقوق تلویزیون با همین وقت و آزمون و خطاهایی که در تلویزیون کردیم شدیم کارشناس و حالا مثل آب خوردن امثال ما را در زمان باردهی کنار گذاشتند و اگر حالا دعوتمان هم بکنند دیگر برایمان رفتن به آنجا جذاب نیست. وقتی در دوران شکوفایی بهترینهای تلویزیون را خانه نشین می کنند خب به آنها توهین می شود. دلیلش عمده اش هم نادانی است یعنی وقتی آنها با آدمهایی که ارتفاعشان بیشتر از خودشان است مواجه می شوند برای اینکه قدشان بلند تر شود بقیه باید بیایند پایین و آنها فکر می کنند اینطوری بالا می روند. ما عمر و جانمان را برای این رسانه گذاشتیم اما هیچوقت منافع ملی کشور از یادمان نرفت، حالا منافع ملی کشور تجلی پیدا می کند در حکومت جمهوری اسلامی خب پایش هستیم، منتها ما به عنوان منتقد به عنوان کسی که باید کار فرهنگی کند قرار نیست هر عمل ناشایستی را تایید کنیم و از آنطرف با بی انصافی یک عمل خوب را زیر سوال ببریم، خب این خیانت به امنیت ملی و افکار عمومی و وحدت ملی است. ببینید ما ملتی هستیم که اگر وحدت ملی مان خدشه دار شود خطرناک است. و تلویزیون با نهایت بی درایتی، ترک های بزرگی در امنیت ملی ایجاد کرد و اینها یک روزی باید محاکمه شوند، اصلا باید جواب بدهند، این نیست که حالا رفته اند یک جای دیگر و تمام شد. نه اصلا تمام نشده و شک نکنید تاریخ در مورد اینها قضاوت خواهد کرد. همانطور که در مورد قبل از ما قضاوت کرد و می کند. مهم نیست که ما کجا و در چه رده ای بوده ایم مهم اینست که جوابگو باشیم و تاریخ حالا کوتاه مدت یا بلند مدت، قضاوت می کند. این رفتارهای ناشایست در تلویزیون، این توهین های حیرت انگیز به آدمها و... اینها جواب دارد، فکر نکنیم همینطور می گوییم و بعد با چهار نفر می آییم عکس یادگاری می گیریم و تمام شد، نه اصلا اینطور نیست.
برای تئاتر هم مثل تلویزیون نگرانید؟
نگرانی زیاد است، فقط برای تئاتر هم نیست برای عرصه فرهنگ است. اساسا ما در رودربایستی با هنر مدرن مانده ایم، نمی دانیم باید با آن چه کنیم، از یک طرف نمی خواهیم مطرح شود، حوصله دردسرش را نداریم و از آنطرف نمی توانیم تبعاتش را بپذیریم، برای همین داریم کج دار و مریض یکجوری رفع تکلیف می کنیم، دائم هم آن را تحقیر یا با آن برخورد نظامی می کنیم، مدام خط و نشان باید بکشیم. هنر از این چیزها بر نمی دارد. کل گردش مالی هنر در این مملکت به اندازه یکی از برجهای شمال تهران نیست. خب چرا اینقدر تاثیر دارد، چون هنر اصلا جزو ملزومات زندگی بشری است و هیچ مفهومی جاودانه نمی شود مگر اینکه لباس هنر بپوشد. اصلا خداوند باری تعالی قرآنش را با زیبایی تمام و در لباس قصه برای بشر نازل می کند. اگر نمی توانیم از این ابزار استفاده کنیم لااقل تحقیرش نکنیم. در ده سال گذشته به خاطر تحقیرهای بیش از حدی که به هنر و هنرمند روا داشته شد، هنرمند ما بخصوص نسل جوان عصبانی است و خروجی اش هم طبعا عصبانی می شود، تئاترش عصبانی است، نقاشی اش عصبانی است، موسیقی اش عصبانی است، عکسش عصبانی و اعتراضی است و کمتر نشانی از از تعمق در آن دیده می شود، در صورتی که هنر آمیخته به تعمق است. باید این عصبانیت را از آن بگیریم و به آن آرامش دهیم و به هنرمند احترام بگذاریم. فقط هم بحث اعتبار و بودجه نیست، بلکه توجه است. دیدن و احترام به آن و احترام این نیست که من کنار شما عکس یادگاری بگیرم. اصلا نیازی نیست با شما عکس بندازم، کارشان را راه بیندازم، به دغدغه هایشان توجه داشته باشم و جریان سازی کنم درست می شود. ما شعار تاتر خصوصی می دهیم اما شرایطش را فراهم نمی کنیم، حتا بخش خصوصی حاضر است این کار بکند و ما جلویش سنگ می اندازیم. نمی خواهیم اختیارش از دستمان در برود و افسارش باید دست ما باشد. یک وقتی تولید تئاتر داشتیم، الان از تاترهایی که به شکل خصوصی تولید می شود بیست درصد می خواهیم بگیریم.
علتش چیست؟
متاسفانه افراطی گری در طول تاریخ به ما آسیب زده است و ما به راحتی با این رفتار این مختصر زندگی را داریم حرام می کنیم. من چندین بار (البته یک بار به شکل جدی به خاطر ماجرای قلبم) مرگ را تجربه کردم و از آن دنیا دوباره برگشتم؛ خدا را شکر که بعد از آن دیگر نه از چیزی می ترسم و نه از تعریف و تمجید خوشحال می شوم، از اینکه دنیا را به من بدهند یا از من بگیرند ناراحت و خوشحال نمی شوم برای هیچ چیز حرص نمی زنم و سعی می کنم با واقعیتها زندگی کنم و تا وقتی نفس دارم و می توانم تلاش می کنم خلق اثر کنم. یعنی امیدوارم و تلاش می کنم اینگونه باشم. زندگی می گذرد، به قول دوست عزیزم دکتر پورنجاتی با یک بیسکویت دیجستیو هم می شود زندگی کرد و الا حرص و طمع که هیچوقت انتها ندارد.