درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
چهارشنبه 20 اسفند 1393
موضوع: روزنوشت
● ماهیگیری ازآب گل آلود


نقد روزنامه ایران بر نمایش یک صبح ناگهان را این‌جا و یا در ادامه بخوانید


نگاهی به «یک صبح ناگهان» نوشته و کار حسین پاکدل
ماهیگیری ازآب گل آلود

«یک صبح ناگهان» درباره جوانمرگی در هنر است؛ بستر اتفاقات پس از مرگ ناصرالدین شاه است، درست لحظاتی که شاه را میرزا رضای کرمانی ترور کرده بود و هنوز مظفرالدین شاه بر مسند شاهی و قدرت جلوس نکرده بود! در این بی‌نظمی جمعی به دنبال کسب قدرت می‌خواهند جامعه را مخدوش و افراد را مشوش کنند که بشود از آب گل‌آلود ماهی گرفت. کمال (با بازی مهدی پاکدل) به دلیل نو بودن نقاشی هایش مورد سوءقصد نظمیه واقع شده و با پاره شدن تابلوهایش و بی‌حرمتی به خودش و هنرش، رگ گردنش را می‌زند و یک طشت خون از خود باقی می‌گذارد.

جهانی بر هم ریخته که حسین پاکدل انتزاعی از آن را در موقعیت تک گویی وار به تماشا می‌گذارد. ما برآیند تأثیرات را از فضا می‌گیریم و حس و حالت شخصیت‌ها را در ذهن و روح مرور می‌کنیم. حالا درباره میزان تأثیر در پایان نیز به نتیجه‌ای خواهیم رسید. نگاه پاکدل به هنر نگاهی ضد ارسطویی است و حال و هوای اغلب کارهایش ذهنی و درونی است و برای همین منتزع شدن واقعیت بنابر زیبایی شناسی افلاطونی است که جنس کارهایش را درونی و نوع مواجهه با مخاطب را فراحسی قرار می‌دهد. بویژه در یک صبح ناگهان، که همه چیز با مرگ کمال آغاز شده و منتظرند بهرام، پدر آن جوانمرد شهید (مهدی سلطانی) اجازه دهد که تن کمال را خاکسپاری کنند. سکوت و نشستن او در کنار طشت خون و مسکوت ماندن جسد در اتاقش نظم خانه و عمومی شهر را انگار برهم خواهد ریخت. شاید این اعتراضی است که به نوعی خلسه و تفکر عرفانی منجر می‌شود. در این وادی قرار نیست که چیزی عوض شود اما بر همین پایه نیز نمی‌توان نسبت به کنش‌های جمعی بی‌تفاوت ماند. شاید این لحظه‌ای است که در آن بخششی از پس سال‌ها انتقام اتفاق بیفتد. اگر جامعه منتقم و آماده خشونت و خونریزی است، بخشش اصالت وجودی انسان را احیا و فراگیر می‌سازد.
پاکدل هشت مونولوگ را در جوار هم پیش می‌برد و هر آدمی واگویه درون خود را در معرض دید و شنود همگان قرار می‌دهد. از برآیند این‌هاست که دیالوگی شکل می‌گیرد. شاید هیچ کدام به تنهایی و منفرد بر حق نباشند و حتی تقصیرکار؛ اما از مجموع اینها می‌شود بار گناه و بخشش را در همجواری هم به برآیندی دلخواه و حقیقی رهنمون کرد. بهرام یا پدر گوشه‌نشین شده و نمی‌خواهد هیاهو بشود. او اگر خلوت نمی‌کرد به این نتیجه هم نمی‌رسید. وگرنه هستند هیاهوگرانی که می‌خواهند جنگی اتفاق بیفتد و از این وضعیت سوءاستفاده و جامعه ملتهب شود که کسی دیگر جایگزین مظفرالدین شاه باشد، البته که برای بهرام قدرت مهم نیست و در اینجا از صف آرایی آدم‌ها مقابل هم ممانعت می‌شود و این فکری بایسته و دقیق است.
تئاتر پاکدل تئاتر دیالوگ نیست، چراکه منطق خطی ندارد و ما هیچ صف آرایی مشخصی از قهرمان و ضد قهرمان نداریم، بلکه مجموعه‌ای از آدم‌ها با تعارضات، تناقضات و تضادهایی در یک خانه گردهم آمده‌اند. یعنی می‌شود این اختلافات دامنه را از یک خانواده تا یک کشور و ملت سمت و سو داد. در این دامنه‌دار شدن اتفاقات است که درنگی پی جویانه متبلور می‌شود، چرا باید اینان با هم درگیر شوند. مگر از یک جنس نیستند؟ و انگار وسوسه‌ای و شاید طمعی هم هست که می‌خواهد هیچ‌کس بدرستی سر جایش نباشد و برای همین هم به دنبال آشوب هستند. اما بهرام خون پاک کمال را نمی‌گذارد به بیهودگی تلف شود و جلو هر اتفاق ناگواری را می‌گیرد و در آخر هم هندوانه‌هایی را در یک رؤیای دوردست که کمال به این خانه آورده، قاچ می‌کنند که شیرینی و شهد هندوانه روابط بر هم ریخته این آدم‌ها را سروسامانی دهد.
بازیگران پیرو موقعیت هستند و هر چند بستر تاریخ است اما تاریخ اصل و اساس کار به معنای حقیقی اش نیست، بلکه باید در تاریخ موقعیت و قصه‌ای باشد که بشود بنیان یک تفکر را که هنوز هم می‌تواند قابلیت‌های کارکردی داشته باشد، بر آن سوار کرد. بازیگران خود را باید بیابند و حضورشان بسیار حساس و کوچک است. کسی در مقام قهرمان از ابتدا تا به پایان حضوری ندارد مگر بهرام که او هم ساکت در مقابل طشت است و کمتر حرف می‌زند و کمترین حرکت را هم دارد. شاید همین نکته است که قابلیت‌های بازی مهدی سلطانی را در سکوت بالاتر می‌برد که این گونه هم می‌شود فاتح صحنه شد. دیگران هم به نسبت حضورشان فعل و انفعالات اندک و شمرده‌ای دارند و هر یک به نوعی می‌خواهند صدای‌شان شنیده شود. بنابراین تکاپویی و تلاشی هست و حسی که می‌خواهد فراتر از قابلیت بیان یک نقش، به فضا و تأثیراتی پیرامونی دامن بزند. هر چند فردیت بازی هم پس زده می‌شود که قابلیت‌های گروهی برای همان نمود عینی یک رفتار یا کنش درست اجتماعی-سیاسی بارزتر شود. مهدی پاکدل حضور پرنده واری دارد؛ می‌آید و می‌پرد و می‌رود و محو می‌شود و باز هم می‌آید. او فیزیک ندارد و باید روح باشد و همین رفتاری درست برای جلوه دگرگونه یافتن خواهد داشت. بقیه هم که حضور فیزیکال دارند اما انگار خاطره محو ملک (نسیم ادبی) هستند که دارد همه چیز را از منظر خودش و از تحولات بنیادین بهرام و پرواز روح کمال ممکن می‌سازد. زیبایی متن هم همین پیچیدگی‌های درست و زیبایی‌های در هم تنیده است که حال و هوای کار را متفاوت‌تر از آنچه تاکنون دیده ایم خواهد کرد. ای کاش بیاموزیم که این گونه هم می‌شود جهان را تعبیر و تأویل کرد و شاید راز درک جهان از چارچوب تئاتر با چنین رویکردی زیباتر باشد. بویژه مسائلی که در آن فلسفه زندگی بارزتر می‌شود. پاکدل می‌خواهد ما با رمز و راز هستی در بیاویزیم و اگر قرار است که صلح و صفایی باشد نه در مسیر از پیش معلوم شده که از راه‌های ناب مورد توجه قرار بگیرد.
صحنه هم پیروی می‌کند از همین آهنگ دگرگونی واقعیت و در آن جلوه‌ای به ظاهر نئواکسپرسیونیستی جلوه گر است و ما باید در پیچ و تاب تاش‌های رنگی و پرده‌های نایلونی رفت و آمد آدمیان را مرور کنیم. وسط هم یک طشت بزرگ است که مدام با رنگ‌هایی در آن جلوه‌های رنگی و نوری بازتاب می‌یابد و در انتهای صحنه هم تقارنی هست برای پلکان‌های ورودی و خروجی! شاید این فضا به ابعاد کوچکتری نیاز دارد که بشود تأثیرگذار‌تر باشد. سه بار نمایش را دیده ام اما همواره حس کرده ام که میزان تأثیر کم و نامطلوب است و حتی در جاهایی، بزرگی ابعاد مانع از بازی بموقع و ایجاد حس درست می‌شود و اصطلاحاً ضرباهنگ را دچار اختلال می‌کند. شاید همین نکته بزرگترین اشکال کار باشد که نمی‌تواند بسترساز تأثیری بادوام باشد. با آنکه برداشت حسین پاکدل از طشت خون اسماعیل فصیح می‌تواند حال و هوای تغییر را تداعی کند. ای کاش نسبت‌های هندسی و عددی نیز بدرستی در صحنه نمود می‌یافت وگرنه در همین حد هم گفته‌هایی هست که برای امروزمان هم با تدبیر و امید تلقی خواهد شد.