درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
پنجشنبه 21 اسفند 1393
موضوع: روزنوشت
● فقط به آینده پرتاب شده‌ایم


گفتگو با بهاء الدین مرشدی برای روزنامه فرهیختگان را این‌جا و یا در ادامه بخوانید

IMG_7643.jpg

گفت‌وگو با حسین پاکدل به بهانه اجرای نمایش «یک صبح ناگهان»
فقط به آینده پرتاب شده‌ایم
بهاءالدین مرشدی

برای دیدن «یک صبح ناگهان» باید به ایرانشهر و سالن استاد سمندریان رفت. نمایشی که این روزها از حسین پاکدل روی صحنه است. او این نمایشنامه را براساس رمان «تشت خون» داستانی از اسماعیل فصیح نوشته است. نمایشی که به دل تاریخ معاصر ایران می‌رود و می‌خواهد این تاریخ را با شرایط روز پیوند بزند. حسین پاکدل آدمی صمیمی است و راحت حرف‌هایش را می‌زند و همین است که گفت‌وگوی ما طولانی می‌شود. در زیر بخش‌هایی از این گفت‌وگوی بلند را می‌خوانید.

در نمایش‌ «یک صبح ناگهان» قصه و درام خیلی خوبی در جریان است اما یک جاهایی شخصیت «کمال» به‌عنوان شاهد و راوی و شخصیت «ملک» به‌عنوان راوی اصلی در جریان قصه دخالت می‌کنند. من احساس می‌کردم شما یک‌سری حرف‌ها را می‌خواستید لابه‌لای درامش بزنید و این شیوه را انتخاب کردید. در صورتی که خود داستان می‌توانست راحت‌تر پیش برود.
ما قصد ارتباط با مخاطب داریم. با متوسط مخاطبی که در حقیقت با هنر تئاتر آشنا و تاحدودی اهل مطالعه است و نشانه‌های نمایشی را درک و دریافت می‌کند مواجه هستیم. من به‌عنوان کارگردان توقع ندارم که صددرصد مخاطبانی که به دیدن این نمایش می‌آیند با کار ارتباط برقرار کنند یا صددرصد مفاهیم حاکم بر نمایش را دریافت کنند. ممکن است بعضی وقت‌ها یک کلمه، تصویر و مفهومی از دست برود و مخاطب بخش زیادی از نمایش را متوجه نشود. اگر بنشینیم از جهت زیبایی‌شناسی و ساختار دراماتیک صحبت کنیم بعضی از صحنه‌ها را می‌توان حذف کرد و ما این مساله را در دوران تمرین تجربه کردیم و با همفکری مشاور اثر، مهدی سلطانی و دیگر دوستان بازیگر به این شکل اجرایی رسیدیم. چیزی که اول نوشتیم با چیزی که اجرا شده خیلی فرق کرده است.

یعنی متن اولیه با آن چیزی که روی صحنه اجرا شده با هم متفاوت است؟
ما اگر می‌خواستیم آن چیزی که اول نوشته شده بود را اجرا کنیم باید سه ساعت نمایش اجرا می‌کردیم ولی آن زمان را به 100 دقیقه رساندیم، زمانی که حد ظرفیت مخاطب برای چنین درام سنگینی است. اما به هر صورت شما به‌عنوان مخاطب باید جهان‌بینی آن آدم و هنرمندی را که خودکشی کرده است بفهمید. ما در نمایش خودکشی او را تایید نمی‌کنیم حتی از جانب مادر و پدربزرگ مذمت هم می‌شود. اما باید او را بشناسیم. این مساله در مقطع سرآغاز مدرنیسم اتفاق می‌افتد. اواخر قرن هجری گذشته، مدتی پیش از مرگ ناصرالدین شاه و اولین سفری که به فرنگ می‌کند آرام‌آرام سرآغاز تحول است. تا پیش از آن مدنیتی وجود نداشته است. تا قبل از آن شاه و رعیت بوده است اما بعد از آن تبدیل به حکومت و شهروند می‌شود و آرام‌آرم پای قانون وسط می‌آید. مشروطه، مجلس و پس از آن قوانین مدنی به وجود می‌آید. قبل از آن قانونی وجود نداشته. تا پیش از آن شاه دستوری صادر می‌کرده و همان فرمان غلط یا درست باید اجرا می‌شده است. بعد از آن رعیت تبدیل به شهروند می‌شود و آرام‌آرام حقوق پیدا می‌کند. دامنه هنر هم گسترده‌تر می‌شود و هنرهای مدرن و نو می‌آیند. تا قبل از آن کل هنری که می‌توانستیم نام ببریم و تجلی بیرونی داشت کم بودند هنرهایی مثل معماری، خطاطی، نقاشی و کمی هم موسیقی و شعر، شروه‌خوانی و تعزیه‌خوانی بود. بیشتر شفاهی و حافظه‌ای بود. چندان ادبیات مکتوب به صورت امروزی نداشتیم. آثار کهن ما هم در حد چند دستنویس بوده است. از آن به بعد کم‌کم عکاسی، نقاشی مدرن، سینما، تئاتر، رقص و موسیقی، شعر نو، ادبیات نو، داستان کوتاه به شکل مدرن و رمان به وجود می‌آید. از آن مقطع ترجمه رمان شروع می‌شود. شتاب آن یکباره به اندازه تمام سال‌های گذشته است. برای همین این مقطع سرآغاز است.

درواقع شما این شخصیت را به‌عنوان نماینده‌ای از آن دوره تصور کرده‌اید؟
«کمال» به‌عنوان شخصیت محوری و به‌عنوان کسی که خودش را فنا کرده و خونش در این تشت ریخته شده با ما حرف می‌زند و بیشتر سوال می‌کند. اینها در آن مقطع سوال‌های مدرنی است و ما باید بفهمیم به چه دلیل نقاشی‌های او را خراب کرده‌اند و کتکش زده‌اند. برای این است که همین سوال‌ها را مطرح کرده است. ما نقاشی‌ای از او در صحنه نمی‌بینیم. ما صدای او و مفاهیم حاکم بر کلامش را می‌شنویم و در ذهن خودمان تصور می‌کنیم که او چه موجود مدرن و پیشرفته‌ای بوده است.

همه این مفاهیمی که شما از زبان کمال می‌گویید می‌توانست از طریق آدم‌های دیگر گفته شود در حالی که همین کار را خود درام انجام می‌دهد و ضرورتی نداشته که کمال بیاید و مستقیم اینها را بگوید. اگر این روایت‌های راوی‌ها را از کار می‌گرفتیم درام جذاب‌تر و خوش‌ریتم‌تر می‌شد.
شاید. نمی‌توان چنین چیزی را به ضرس قاطع گفت. چیزی که شما می‌گویید این است که ما شخصیت «ملک» را حذف می‌کردیم و صحنه پشت سر هم اتفاق می‌افتاد و یک تئاتر مدرن‌تری شکل می‌گرفت. بله این هم عملی است، اما ممکن بود این اثری که الان بر شما می‌گذارد نگذارد. گفتم ما همه اینها را در مرحله تمرین تجربه کردیم. برای پایان نمایش اشکال گوناگونی را نوشتیم. شما به‌عنوان مخاطب اینقدر در طول اجرا انرژی‌ات متراکم شده که دوست دارید «بهرام» از جایش بلند شود و یک کاری انجام بدهد ولی بهرام بلند نمی‌شود. آخرش هم بلند نمی‌شود. ما اصرار داشتیم بلند نشود چون می‌خواستیم انرژی شما وقتی بیرون می‌روید خالی نشود. با خودتان این انرژی را بیرون ببرید و مابه‌ازا پیدا کنید و بگویید اگر من جای بهرام بودم چه می‌کردم. با این چاقو و گزلیک چه کار می‌کردم؟ آیا خون روی خون بچه‌ام می‌ریختم یا انتقام می‌گرفتم یا مثلا واگویه‌ای ذهنی که شما را خنک کند.

من یک مقدار بی‌عملی در این شخصیت و این نوع شخصیت در آن برهه تاریخی دیدم.
می‌شود همین مفهوم را هم از این نمایش برداشت کرد. ما چنین قصدی نداریم که بی‌عملی را ترویج دهیم ولی عمل احساسی و بی‌پشتوانه فکری را هم توصیه نکردیم. بیشتر روی آگاهی و عمل آگاهانه تمرکز کردیم. روی کشف و شهود. من در بروشور نوشته‌ام که این را آینه‌ای مقابل خودت ببین. تاریخ مگر آینه نیست؟ آن را جلوی خودت بگیر و خودت را در آن ببین که تو و من در کجا هستیم. چقدر جلوتر رفته‌ایم. تقریبا 120 سال گذشته و چقدر تغییر کرده‌ایم. آیا هنوز همین بحث و بساط هست یا نه، فقط به آینده پرتاب شده‌ایم. اگر ما تصویر گذشته را موبه‌مو در امروز خودمان می‌بینیم، پس درجا زده‌ایم و باید فکری به حال خودمان بکنیم. ممکن است ماشین‌های مدل بالا سوار شویم و کامپیوتر و تلفن همراه و اینترنت داشته باشیم اما آیا در گذشته نمانده‌ایم. شما به‌عنوان خبرنگار خیلی اتفاقی با آدم‌های اهل مطالعه حرف بزنید چنان بغضی دارند که وقتی از آنها می‌پرسید اگر فلان مسئولیت را داشتید چه کار می‌کردید، به راحتی ممکن است بگوید اگر من فلان اختیار را داشتم این آدم را این‌طوری می‌کردم یا هزار بلا سر فلانی می‌آوردم. تا وقتی چنین تفکری وجود دارد برای چه دم از دموکراسی می‌زنیم. برای چه از هم‌زیستی کنار هم دم می‌زنیم. پس آدمی که مسئولیت دارد و بخشی از اراده جامعه در دستش هست که خیلی شریف‌تر از منی است که از او انتقاد می‌کنم و فکر می‌کنم اگر جای او را بگیرم سر چند نفر را می‌برم. اینکه مدنیت نیست. باید ببینیم ظرفیت ما کجاست.

درواقع شما می‌خواهید با این حرف‌ها درام‌تان را پیش ببرید و اینها را بن‌مایه‌های اصلی این درام می‌دانید؟
حرف ما در این نمایش این است که این چاقو بالاخره خونی را ریخته اما آیا این چاقو برای کشتن است یا می‌شود کار دیگری با آن انجام داد. ساده‌ترینش در شکل نمادین و نمایشی که خون کمال را هم نمایندگی کند بریدن انار یا هندوانه قاچ کردن است. چون خنکی، آرامش و طراوتی دارد. اما این هندوانه نیست درنهایت تعبیری است که کمال به کار می‌برد. هندوانه خون کفتر و تعبیری از خون است و خون کمال است که به حوض می‌رود. تشت تبدیل به حوض می‌شود و ما خون هندوانه را می‌خوریم. خون‌خوری ملت است. تداوم تاریخی این اتفاق است. به قولی کدام جنگ بالاخره به جنگ پایان می‌دهد.

ما پرورده مکتب سعدی هستیم
یک وقتی ممکن بود یک حاکم مغول یا نادرشاه افشار جنایتی بکند یا چشم بچه‌اش را در بیاورد. چند نفر این مساله را می‌دیدند؟ نهایتا 10 تا 20 نفر این تصاویر را می‌دیدند، نه 100 نفر آن را می‌دیدند. الان داعش میلیارد‌ها نفر را به سادگی مخاطب جنایت قرار می‌دهد و وحشیانه‌ترین اعمال را مقابل دیدگان‌شان انجام می‌دهد و این خشونت را تکثیر می‌کند. خود رسانه‌های خبری هم شده‌اند مبلغ این بربریت در پوشش پخش خبر و آگاهی‌بخشی. جمله‌ای داشتم که می‌گفت: چه بارگاه بلندی ساخت، شیطان از سنگ‌های بر او خورده. ترویج خشونت دارد بشر را بیمار می‌کند. شما از تاثیر این خشونتی که در رفتار بشر امروز تجلی پیدا می‌کند غافل نشوید. ممکن است من و شما نبینیم یا دل‌مان نیاید این‌گونه آتش زدن انسان در قفس را ببینیم ولی تاثیر روانی‌اش در جوامع انسانی به‌جا می‌ماند. یک وقتی است که حکومت‌هایی به ظاهر کاملا متمدن این جنایت‌ها را در لباس دموکراسی انجام می‌دهند و روی آن واکس دموکراسی و آزادیخواهی و مبارزه با تروریسم می‌زنند، یک گروه بربر و وحشی مثل داعش هم این‌طور از ابزار نوین ارتباطی استفاده می‌کند و جنایت و وحشت را تکثیر می‌کند. اما کلیت این است که بشر این چیزها را در گستره خیلی وسیع می‌بیند. یک زمان می‌گفتند جنگ جهانی دوم یا دوران استالین این همه آدم کشته شد اما طوری بود که حتی همسایه این آدم‌ها هم از این حجم جنایت خبردار نمی‌شدند. آدم‌ها را در کوره می‌ریختند یا به سیبری می‌فرستادند اما الان انگار جلوی چشم ما همه این اتفاقات رخ می‌دهد و کاری از کسی برنمی‌آید. این خیلی دردناک است و طبیعی است که شب، خواب و آرامش نداریم و بیماری‌های متفاوت به سراغ‌مان می‌آید. به هر صورت ما پرورده مکتب سعدی هستیم که می‌گوید «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند» این آموزه تربیتی ماست و نمی‌توانیم بی‌تفاوت باشیم. مهم نیست من آن خلبان یا خبرنگار و... را بشناسم یا نه اما وقتی می‌بینم یک انسان را جلوی دوربین سر می‌برند و آتش می‌زنند و انسان‌هایی را قطار می‌کنند و به رگبار می‌بندند، اینها هولناک و حیرت‌انگیز است. اینها را اگر نگاه کنید اتفاق‌های کوچکی نیست. در دنیا اتفاقات عجیب و غریبی مقابل چشم‌مان رخ می‌دهد. ما حداقل به‌عنوان هنرمند می‌خواهیم بگوییم با این خون‌ریختن‌ها هیچ‌چیز درست نمی‌شود و فقط خشونت بیشتر می‌شود.