درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 2 فروردین 1395
موضوع: روزنوشت
● "لذت و بی‌لذتی در دورِ تند"


این مطلب را به درخواست دوست دیرین و ارجمندم مسعود داوودی برای شماره ویژه نوروز 1395 روزنامه بانی فیلم نوشتم

نسل ما از همان دوران نوباوگی نباید عجله می‌کرد. با کم‌ترین نشانِ کم‌حوصلگی این جمله‌ی مصطلح را از بزرگ‌ترها می‌شنید که:"مگر هفت‌ماهه به دنیا آمده‌ای!" باید صبر می‌کردیم. بعدها در نوجوانی و جوانی هم باید صبر می‌کردیم. این صبوری، آرامشی با خود داشت که عادتِ ذاتی‌ی ما شده‌است. ما در همه حال برای همه چیز باید صبر می‌کردیم و بارِ تمام تقصیرها و اشتباهات را به گردن می‌گرفتیم. صبوری می‌کردیم برای آماده شدن غذا که عمدتاً توسط مادر طبخ می‌شد در مطبخِ خانه؛ و گاه نصف روز یا بیشتر طول می‌کشید تا خوب بپزد. صبر برای آمدن پدر به خانه. برای صدور فرمان مادر که سفره انداخته شود. صبر برای این که هر اتفاق در وقت مناسب‌اش بیفتد. صبر برای آمدن عید و خرید لباس و کفش نو. صبر برای رشد و قد کشیدن تا همان لباس نو یا البسه مانده از بزرگترها به تن ما اندازه شود. غیر از این‌ها برای خیلی چیزهای دیگر هم باید صبر می‌کردیم. برای رسیدن نامه از برادر یا عمو و دایی که سرباز بود و یا فامیلی که به سفرِ دور رفته بود. صبر برای این که همه جمع شوند و نامه باز شود و با صدای بلند برای اهلِ منتظرِ خانه خوانده شود. صبر برای تغییر فصول و درک و فهم این تغییر و لذت زندگی در حال و هوای گرم و سرد و معتدل و خوردن میوه‌های محصولِ هر فصل. برای چاپ مجله مخصوص هر مقطع سنی که اندک بود و بعضاً پربار. بعدها برای خواندن پاورقی‌های جذابِ مجلات. برای جمع کردنِ اندک پول‌توجیبی و خرید کتابِ دلخواه. برای قرض گرفتن کتاب از کتابخانه که تعداد نسخه‌ها محدود بود و باید صبر می‌کردیم کتابِ به امانت‌رفته برگردد تا نوبت به ما برسد. برای رسیدن به ساعت ده شب و شروع داستان شب رادیو. صبر در صف انتظار خرید بلیط سینما. صبر برای شروع فیلم و همراهی هوش و حواسِ شش‌دانگ با فیلم و رسیدن به کلمه پایان. نمی‌شد و نمی‌توانستیم - و نمی‌دانستیم می‌شود- با عجله فیلم را با دور تند ببینیم. اصلاً آن‌موقع دور تند معنی نداشت؛ هنوز دورِ تند مثل خیلی‌خیلی چیزهای دیگر اختراع نشده بود. زندگی روی روال طبیعی حرکت می‌کرد و زمان و ساعت عادی بود و ما بالطبع برای تداوم زندگی‌ی لذت بخش، حوصله‌ی هم‌دیگر را داشتیم و از بودن کنار هم کیف می‌کردیم. از فست‌فود خبری نبود. وقتی زودپز به بازار آمد، تا بیاید فراگیر شود ده سالی باید صبر می‌کردیم و تازه آن‌که، زودپز تنها قدری تندتر از دیگ و قابلمه غذا را می‌پخت؛ آن‌هم نه همه‌ی غذاها را. مگر می‌شد مثل مکروویوهای حالا عمل کند؟

آن موقع به نسبتِ امکانات، همه چیز به اندازه‌ی لازم وقت می‌برد و ما به همان اندازه باید صبر می‌کردیم. این صبر و نبود دور تند در ارکان زندگی حُسن‌های بی‌شماری داشت و البته حالا می‌فهمیم عیب‌های پنهانی هم داشت. درست که میزان انتظار ما برای رسیدن به اهداف‌مان زیاد می‌شد و عمرها تلف می‌کرد ولی خودِ این انتظار به فرد منتظر قرار و آرامش می‌داد و لذت وافری داشت. مثلاً تعداد محدودی ترانه می‌شنیدیم ولی الحق می‌شنیدیم و البته ارزش شنیدن داشت و هنوز و تا زمان باقی است جاودانه است. کتابِ خوب را خوب و باحوصله می‌خواندیم و حسابی هضم‌اش می‌کردیم و به قاعده لذت می‌بردیم. فیلم خوب تقریباً به اندازه فیلم‌های متوسط ساخته می‌شد و چه لذتی داشت دیدن و دوباره و چندباره دیدن‌شان، با این که اختیارِ راه انداختن و جلو عقب بردن و تند و کند کردن آن‌ها از دور و نزدیک با ما نبود. اجرای تئاترِ پربار کم و گاه دور از دسترس بود ولی همان را طی مراسمی، همراه با آدابی به تماشا می‌نشستیم. در این انتظارهای اغلب لذت بخش، خالقان آثار، در هر رشته‌ی هنری خودشان هم از کاری که می‌کردند لذت می‌بردند. تعداد آثاری که زودتر از هفت‌ماه- یا به تعبیر این‌روزها، به ضرب و زور سزارین تکنیکی و اعجازِ کامپیوتر- متولد می‌شدند کم یا محدود بود که آن‌ها هم طبعاً عمری طولانی نداشتند.
حالا خیلی سال از دوران نوباوگی و جوانی و نوجوانی نسل ما گذشته و همه چیز از بنیان دچار دگرگونی‌ی زیربنایی شده است. الان دیگر غذاها آماده در ظروفِ یک‌بارمصرف در خط تولید و دور از سفره به دست ما می‌رسد و نامه‌ها دیگر مجازی‌اند. شبه‌غذاها، هنوز پخته نشده به تعجیل میل می‌شود و ایمیل‌ها نوشته نشده به آنی تکثیر شده و به مقاصدی ناشناس و نامحرم می‌رود. و نسل ما برای عقب نماندن از این قافله‌ی پرشتاب چاره‌ای جز بهره‌گیری از ابزار نوین ندارد. هم‌رنگ شدن با پدیده‌های نوین برای نسلی که نبودِ این امکانات را درک نکرده بسیار راحت‌تر است تا نسلِ صبر و تأمل؛ نسلِ حوصله و درکِ لذتِ لحظه‌های شیرینِ انتظار. نسل ما هرچه‌قدر هم که بدود به گردِ پای نگرشِ این نسل به پدیده‌های هستی نمی‌رسد. انگار دو طایفه‌ایم ساکن در دو کهکشانِ دور از هم. با یک زبان حرف می‌زنیم ولی واژه‌ها کاربردی دوگانه و چندگانه دارد. سلیقه‌ها مطلقاً هم‌خوانی که ندارد هیچ، گاه در مقابل هم است. این نسل جبراً، نسل سرعت و عجله و دورِ تند است. گاه ده فیلم و چند سریال سنگین و پرکشش را در یکی‌دو نشست پشت‌هم می‌بیند و خلاص. حجمِ عظیم و غیر قابل تصوری از موسیقی و تصویر و نوشته و بازی را با یک تلفن همراه با خود از این‌سو به هرسو می‌برد و اغلب در انتخاب، عجول و کم حوصله است. فقط تعدادِ معدودی را مکرر در مکرر می‌بیند و می‌شنود و زود برای همیشه کنارش می‌گذارد. کمتر پدیده‌ای الان فرصت می‌کند یا مخاطبِ جوان بدان فرصت می‌دهد برایش تبدیل به خاطره‌ی ماندگار شود. هر عقل سلیمی می‌پذیرد تکنولوژی، فرهنگِ رفتاری خودش را همراه می‌آورد و بعضاً به مصرف کننده تحمیل می‌کند. امکاناتِ مدرن اقتضاعات و کارکردِ خودش را دارد. هیچ قدرتی با هر امکاناتی دیگر نمی‌تواند دسترسی به اطلاعات را محدود یا ناممکن کند. هر فرد الان به تنهایی یک رسانه متحرک است. یک خبرگزاری و در مواردی بنگاه تولید شایعه است؛ یک رادیو تلوزیون فراگیر خصوصی است. سینماست؛ و طُرفه آن‌که هم‌زمان هم تولید کننده و هم پخش کننده و مصرف کننده است. به همان شکل و سرعتی که فردی آنسوی این سیاره خلق اثر می‌کند، جوان ما هم می‌تواند چنین کند. دیگر حتی نیازی به فهم و درکِ زبان نیست. مخاطب همزمان می‌تواند با تمام زبان‌های زنده و مرده عالم تبادل نظر و مبادله محصول فکری کند. اما این اتفاق در همه جای این کره خاکی به شکل یکسان روی نداد. با تمام این ابزار توسعه، هنوز بسیاری از کشورهای پیشرفته با صبر و حوصله کتاب و مجله می‌خوانند، فیلم و سریال و تئاتر می‌بینند، به اندازه کافی پیرامونش حرف زده و تبادل نظر می‌کنند. حالا علت این همه تفاوت کجاست باید در موردش بحث کرد. در خصوص حل این مشکلِ ظاهراً بدیهی اگر فرصت یک‌روزه را هم از دست بدهیم سال‌های پیش رو را از دست داده‌ایم.
از این که بعد از کلی بحث تکراری به این نتیجه برسیم: نسل ما نُه ماهه به دنیا آمده و برای رسیدن به هر مطلوب مجبور به انتظار بوده و از این انتظار لذت می‌برده و نسل حاضر هفت‌ماهه به دنیا آمده است و برای رسیدن و عبور کردن از پدیده‌ها بسیار عجله دارد، نه مشکلی حل می‌شود و نه کاری پیش می‌رود؛ چون کار تا حدِ زیادی از کار گذشته و مدت‌ها است از مرز خطر عبور کرده‌است. اگر خطری هست که هست، نسل ما بیشتر درک و احساس‌اش می‌کند و در هر بزنگاه با خود فکر می‌کند آیا امکان پرکردن و یا لااقل کم کردن فاصله‌ی ترک‌های بزرگ و عمیقِ بین نسلی‌ی حاصل از پرتاب شدن بدونِ برنامه به عصرِ توسعه و زلزله مدرنیسم و پس لرزه‌های حاصلِ از آن هست یا نه.
این که فرهنگ و آن‌چه مایه فخر سرزمین ماست هم‌پای زمان جلو نیامده و در زیست روزمره محلی از اِعراب ندارد، این که صبر و حوصله و انتظار طبیعی برای به‌دست آوردن خواست‌ها و تمناها و استفاده از آن‌ها معنای خود را از دست داده و شکلی دیگرگون پیدا کرده است و هزاران مسئله و به نظر نسل ما مشکل و معضل دیگر که می‌شود پشت هم قطار کرد، بحثی اجتناب ناپذیر است ولی بخش اعظم آن معلول و پیش‌زمینه دارد. نسل ما تمام حوصله‌اش را برای لذت بردن با دور عادی خرج کرد. برای حفظ آن‌چه داشت، یا فکر می‌کرد دارد، برای تغییر وضع و حال، آن‌قدر صبر و حوصله کرد که حوصله نسل بعدش را سر برد. نسل بعد با سرعت نور از او جلو زد و رفت. فاصله غیرقابل باور است. حالا دیگر دور، دورِ دورِ تند است. لذت در دورِ تند است؛ در حق انتخابِ این نسل از میان یکی دوتا و ده تا آن‌هم با منع و موانع بسیار نیست، از میان بی‌نهایت‌هاست آن‌هم بی هیچ حد و مرز و مانعی.
درست مثل گذشته که تمام تقصیرها گردن ما بود الان هم در این میان مسئول ماییم که گاهی به جای تأمل تعلل کردیم. به‌جای دوراندیشی فقط و فقط از روی احتیاط، موانع را بیشتر و بیشتر کردیم. به‌جای پاسخ دادن به سؤالات نو و روشنِ آن‌ها، اخم و تخم و موعظه و جواب‌های تاریک و باید نباید دادیم. طوری عمل کردیم که نسل بعد باید در خاطره‌های ما و شکل ما زندگی کنند؛ غافل از آن که شتاب و عجله دیگر وقت و حوصله‌ای برای زندگی به‌سامان برای آن‌ها باقی نمی‌گذارد. حاصل آن‌که بسیاری چیزها از جمله زیستِ خانوادگی و دوستی‌ها هم تا حدودی شکل گذرا و موقتی پیدا کرده‌است. اوج تراژدی در این نکته است که نسل ما هم مجبور به همراهی شده‌است با این تفاوت که این نسل از زندگی با دورِ تند لذت می‌برد ولی ما حسبِ تربیت و عادت دیرین بی لذت بردن، آگاه و ناخودآگاه وادار به همگامی‌ و پیروی از آن‌ها شده‌ایم.
به هرشکل این فاصله‌ هولناک هست. می‌شود هم‌اندیشی کرد و راه و چاره برایش پیدا کرد یا خود را کماکان به خواب زد و نشنید و ندید گرفت ولی به هزار دلیل این نسل حوصله صبر و انتظار حتی برای تحمل هم‌دیگر را ندارند چه رسد به ما و آن‌چه گاه با زبان زور، از موضع بالا و با دورِ به شدت کُند می‌گوییم.