درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
جمعه 25 تیر 1395
موضوع: روزنوشت
● مهر و مرافعه


يادداشتى به بهانه سالگرد ميلاد داوود رشيدى

نمی‌دانم درست است یا نه ولی قدیمی‌ها می‌گفتند رفاقتی که با دعوا شروع شود عمر درازتری دارد؛ طبعاً این عقیده عمومیت ندارد ولی برای من چندباری پیش آمد و رفاقت‌های پایداری را شکل داد. مثل ماجرایی که استاد داوود رشیدی را برای من تبدیل به لفظ خودمانیِ داوود کرد و حسین پاکدل را برای او حسین؛ حکایت عمیق شدن رفاقت من و داوود با یک برخورد جدی ولی به گمانم كمى خوشگل صورت گرفت. این که می‌گویم داوود به تقلید از بزرگان تئاتر است و عشق به این اسطوره بی‌همتای هنر نمایش، که به خود اجازه می‌دهم به او بگویم داوود. در تئاتر وقتی کسی می‌گوید حمید، منظور حمید سمندریان است یا وقتی صحبتِ علی است همه می‌دانند صحبت در مورد هنرمند بزرگ علی رفیعی است. یا فقط یک نفر هما است و او همانا هما روستاست چه بر صحنه باشد و چه در آسمانِ صحنه. وقتی‌هم می‌گوییم داوود همه می‌فهمند منظور کیست. در تئاتر هنرمندان بزرگی داریم که داوودند. داوود فتعلی‌بیگی، داوود دانشور، زنده یاد داوود آریا، داوود کیانیان، داوود میرباقری و... ولی فقط یک نفر داوود است. مثل قبل و اوایل انقلاب که لفظ دکتر مختص زنده یاد دکتر علی شریعتی بود. با داوود از خیلی سال قبل آن مرافعه دوستانه آشنا بودم؛ خیلی سال قبل از این که مسئول تئاتر شهر بشوم؛ چه زمانی که مخاطب آثارش بودم و چه زمانی که دوست شديم و رفاقتمان شکل گرفت، با هم کارهای مشترک زیادی کردیم، سفرها رفتیم و جلسات و برنامه‌های کاری و داوری و انتخابِ آثار داشتیم. اما تا آن روز بخصوص او برای من آقای رشیدی بود و من حسین پاکدل. اما خلاصه آن ماجرا، حکایت از این قرار بود که وقتی اولین بار متن نمایش "هنر" را خواندم اصرار داشتم داوود آن را کار کند؛ چند نفری پیشنهاد دادند ولی می‌دانستم کار آن‌ها نیست و انصافاً نبود. اطمینان داشتم هیچ‌کس بهتر از خالقِ "درانتظارِ گودو"،"پیروزی در شیکاگو" و " ریچارد سوم" نمی‌تواند این اثر بدیعِ یاسمینا رضا را دربیاورد و اجرای درخشان آن در تالار چهارسوی تئاتر شهر با بازی خودش، فرهاد آئیش و سعید پورصمیمی و با طراحی هنری زنده یاد فرهاد فارسی نشان داد اشتباه نمی‌کردم. زنگ که زدم به داوود و پیشنهاد اجرایش را دادم در دم گفت: اتفاقاً متن فرانسه‌اش را خوانده‌ام و می‌خواستم همین روزها بیایم پیشنهادِ اجرایش را بدهم که گفتم بیا و آمد و شد همان که بسیاری دیدند و لذت بردند. آن موقع برخلافِ حالا مرکز هنرهای نمایشی آثار فاخر و قابل اعتنا را رأساً تولید می‌کرد. جلسات برآورد در دفتر تئاتر شهر برگزار و در خصوص بودجه هر اثر با حضور کارگردان تصمیم گیری می‌شد. با توجه به جایگاه رفيع داوود در هنر نمایش، در جلسه برآورد دقیقاً دوبرابر پرداخت‌های معمول برای عوامل و اجرای این نمایش بودجه در نظر گرفته شد ولی باز داوود گله داشت. به هر شکل بودجه مورد نظر تصویب و جلسه تمام شد. فردای آن روز طبق معمول به تالار چهارسو رفتم تا از روند آماده سازی دکور نمایش بازدید و به کارها سرکشی کنم. در محل چهارسو تمام عوامل از هر بخش-از كارگاه نجارى تا آهنگرى و برق و نور و گروه صحنه- زیر نظر هوشنگ فردوس معاون اجرایی تئاتر شهر بسیج شده بودند تا دکور زیبای نمایش هنر را آماده کنند؛ خلاصه بروبیایی بود نگفتنی. حدود بیست نفری در تالار مشغول کار و تلاش بودند، از جمله اصغر ریسه، فردوس، سپاس مقدم و فرهاد فارسی و دیگران. من مثل همیشه با روی خوش با همه سلام علیک کردم. دیدم داوود به شکل مشهودی به من بی اعتنايى می‌کند. با قیافه گرفته خودش را با کسی سرگرم کرده است و حتی جواب سلام مرا نداد. تعجب کردم. ولی باید کاری می‌کردم؛ با اجازه شما با صدای بلند گفتم: جناب رشیدی شما با من مشکلی دارید؟ داوود جاخورده گفت: از دستت دلخورم. پرسیدم: چرا؟ گفت: به‌خاطر بودجه کار. گفتم: این مسئله مربوط به جلسه و شورای برآورد است و شما می‌توانید به دفتر مراجعه و اعتراض کنید؛ نه این که جلوی جمع این رفتار را بکنید؛ این در شأن هنرمند بزرگی چون شما نیست. داوود با اخم گفت: من اخلاقم اینه، تو خونه با زنم هم همین طور رفتار می‌کنم. من هم بلافاصله گفتم: این جا خونه شما نیست من هم زنتون نیستم آقا، بخواهید این‌طور جلوی جمع رفتار کنید من هم مثل خودتان با شما رفتار می‌کنم. فکر می‌کردم کار ما دوتا جلوی جمع به جاهای باریک برسد ولی یک دفعه دیدم داوود خندان بلند شد آمد طرف من، بغلم کرد گفت ببخشید و همه چیز تمام شد. به همین راحتی. همان موقع جلو همه نشستیم به گل گفتن و گل شنیدن. از آن لحظه به بعد او شد داوودجان و من شدم حسین و خدارا شکر تا همین الان داوودِ عزیز یکی از رفقای درجه یک منِ کمترین است. این خاطره را گفتم چون از واکنش محبت آمیز داوود درس گرفتم؛ چون آن موقع خیلی زود و با بزرگواری فضا را درست کرد. داوود فقط هنرمند بزرگ و ناموری نیست. او آداب بزرگی و رفتارِ هنرمندانه را خوب بلد است.