درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 30 بهمن 1395
موضوع: روزنوشت
● ما در اقیانوسی از قصه شنا می‌کنیم

گفتگوی من با روزنامه شرق در خصوص اجرای نمایش"کابوس حضرت اشرف" را اینجا در روزنامه شرق یا کامل آن را در ادامه بخوانید

ما در اقيانوسی از قصه شنا می‌كنيم
رضا آشفته

کابوس حضرت اشرف به نویسندگی و کارگردانی حسین پاکدل، نمایشی است مستند و تاریخی که به روش تئاتر در تئاتر یا بهتر بگوییم تاتر درمانی اجرا می شود.
حسین پاکدل، در نمایش خود یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین شخصیتهای تاریخ معاصر کشور یعنی احمد قوام یا قوام‌السلطنه را دستمایه اصلی داستان قرار داده و در واقع مخاطب با برشهایی از زندگی این شخصیت مواجه است. صدراعظمی که حضور شش پادشاه را از ناصرالدین شاه تا محمدرضاشاه در طول عمر خود میبیند.
این برشها به صورت گزارشی و گذرا، تمامی افرادی را که در طول مدت عمر و بالاخص صدرات قوام السلطنه (حضرت اشرف) با آنها حشر و نشر و نشست و برخاست دارد، به صحنه اجرا می کشاند.
بازیگران اين نمايش عبارتند از: (به ترتیب ورود به صحنه) حمیدرضا نعیمی، آرش فلاحت پیشه، بهنام شرفی، محمد صادق ملک، سوده شرحی، مهدی پاکدل، عاطفه رضوی، نیکی مظفری، صالح لواسانی، مجتبی بابایی فرد، امیرکاوه آهنین جان، کورش تهامی.
* فكر مي كنم به لحاظ تكنيكي و شيوه نوشتاري و اجرايي نسبت به كارهاي ديگرتان در اجرا و نوشتار كابوس حضرت اشرف تغيير كرده ايد اما سير در تاريخ همچنان مساله شماست، آيا غير از اين است؟

نه، همين طور است. متأسفانه وضعِ امروزمان ما را به گذشته مي برد. انگار ما با حال‌مان تعارف داريم. نمی‌توانیم در اکنون زیست کنیم. داريم خودمان را گول مي زنيم و اداي زندگي در حال را درمي آوريم؛ وقتی برای حال برنامه نداشته باشیم بالطبع به گذشتهِ خیالی و خاطره‌های خودساخته پناه می‌بریم؛ عمده دليل‌اش هم اين است كه به تاريخ مان بي توجه هستيم. اشتباهات فاحش و عیانی كه امروز هست، قبلا خيلي دهشتناك‌ترش بوده است. برنمي گرديم عبرت بگيريم، حتی همين گذشته ده بيست سال اخيرمان و نه گذشته يك قرن و ده قرن پيش مان. گویا عبرت گرفتن را کسر شأن خود می‌دانیم. در یک توهم مبهم فکر می‌کنیم دانای کل‌ایم و بی نیاز از دانش بشری. انگار هر روز قرار است قاشق و چنگال، و چرخ و آتش توسط ما دوباره اختراع و کشف بشود. خب، اين مسائل است كه ما را به عنوان درام نویس متوجه مي كند وقایعی را از دل تاريخ بيرون بياوريم كه مي تواند به ما تلنگر بزند و چشم ما را كمي باز كند. لازم و واجب است به صورت کاربردی و اجرایی خودمان را در آينه تاريخ ببينيم، اگر نبينيم قطعا هيچ چشم‌اندازي براي فردا نخواهيم داشت. نگاه کنید چقدر در جا مي زنيم؛ بی تعارف داريم با سرعت نور حركت مي كنيم اما مدام در جاييم یا به عقب برمي گرديم. ظاهر خانه‌ها و شهرهامان زیبا مي شود و ماشينهايمان مدلش بالاتر مي رود، و روز به روز براي تلفن هايمان تكنولوژي برتر مي آيد، ابزار ارتباطي و همه چيز مدرن مي شود اما ما در گذشته‌ای تار و تاریک جا مانده ايم. به حرف‌های عجیب و غریب بعضی آقایان دقت کنید. فرصت طلبی و خرافه و قضاوت‌های عجولانه و تصمیم‌های غیرکارشناسی و بعضاً صدردصد اشتباه دارد هزینه‌های سنگینی به حال و آینده ما وارد می‌کند. بدجور داریم از جیب خالی شده پیش‌خور می‌کنیم.
* از آنجا كه تئاتر هنر محدودي است به لحاظ كمي، آيا مي تواند اين تلنگر را به جامعه وارد بكند كه همه متوجه تاريخ و عبرت از آن بشوند؟
نه، طبعا اين طوري نيست و چون هنر نمایش گران و محدود است نمي تواند به شكل گسترده تاثير بگذارد. اما تئاتر هنر نخبگان و قشر مرجع است. در همه دنيا، تئاتر جدي روي قشري تاثير مي گذارد كه انسان‌های مرجع هستند و خودشان خلق اندیشه و فكر مي‌كنند. براي همين تئاتر محدوديت دارد، از لحاظ اثرگذاری و تعداد مخاطب، اما هر كدام از اين مخاطبان خودشان هزاران نفراند و مي توانند اين نگرش را در آثار خود تكثير كنند. اينها معلم، پزشك، استاد، دانشجو، هنرمند، روزنامه نگار و... هستند.
* فكر مي كنم يك سري آدم هستند كه به دليل نزديكي شان به قدرت مي توانند موثرتر باشند، آنهايي كه وزير، وكيل و مانند اينها هستند كه مي توانند در تصميمات كلان و اجراي آنها موثر باشند، آيا اينها هم به تئاتر مي آيند كه متوجه تاريخ و بازنگري در آن باشند؟
واقعيت اين است كه متاسفانه و با هزار دريغ و درد، از موارد استثنا که بگذریم، نماينده‌هاي مجلس و وزراي ما غالباً با فرهنگ و هنرشان زيست نمي كنند. یا تلقی‌شان از مقوله فرهنگ و هنر با آنچه در بستر جامعه جاری است فرسنگ‌ها فاصله دارد. شما به من بگویید نمايندگان مجلس يا وزراء یا سیاست مردان ما چه میزان خود را در معرض تنفس هوای فرهنگ و هنر قرار می‌دهند. اصلا چقدر حاضرند براي خريد اثر هنري براي دفتر، خانه و زندگي‌شان هزينه كنند. يا چقدر حاضرند بروند در صف بايستند و بليت بخرند و فیلم و تئاتر یا کنسرت ببينند. به عنوان عادت و نیاز مطلقاً تئاتر نمي بينند. چه بشود كه عده معدودی از آن‌ها دعوت بشوند تا بروند دیدن اثری سفارشی. همین است كه در آغاز کار این مجلس ما داوطلب براي كميسيون فرهنگي نداشتيم. نمي خواهم وارد اين مقولات بشوم اما اينها مساله است. دردناک است. آن وقت توقع داریم فرهنگ ما را بسازند و داعيه دار هنر و فرهنگ جامعه باشند. شک نکنیم، جامعه اي كه فرهنگ نداشته باشد و با فرهنگ خودش زيست نكند، حتی کورسویی از توسعه نخواهد داشت. فقط مدام دور خودش چرخیده، در خودش متورم می‌شود و رشد بادکنکی می‌کند تا کی بترکد. ما الان با جامعه اي مواجه هستيم كه نقطه التهابشان به نقطه جوش نزديك است. با كوچكترين رویدادی ممكن است به جوش بيايند. نمي خواهم بگويم به هم مي ريزد ولی به خودش آسیب می‌زند. الان ما در برابر پديده هاي مصنوعي به نسبت واقعيت ها بيشتر واكنش نشان مي دهيم. بعد در نهايت اگر اتفاقي از جنس تراژدي رخ بدهد، مدت عمرشان خيلي كوتاه است. ما به سرعت برق دچار هيجان مي شويم و شور ما را مي گيرد. مثلاً چند روز آتش سوزي پلاسكو مي شود مساله ما و پس فردا انگار نه انگار اصلا چنين اتفاقي افتاده است. حتی با خودمان خلوت نمی‌کنیم ببینم چرا آنقدر سرگرم عکس وفیلم شدیم که راه بر امداد بستیم و جلوی چشممان جان و مال عده‌ای سوخت و دود هوا شد. باور کنید از قبل هم برای منِ شهروند عادی مثل روز روشن بود از شدت بی توجهی یک جرقه کوچک این هیولا را در خود می‌بلعد. برای همین همیشه از این ساختمان واهمه داشتم. این حادثه نشان داد چقدر آسیب پذیر و بی پناهیم. نشان داد ما و مدیران ما فقط و فقط اهل عکس العمل نشان دادنِ مجبوری آنهم از نوعی شعاری و احساسی هستیم. اهل درمان عجولانه و ماست مالی کردنیم نه پیش بینی و پیشگیری. چهار روز بعد هم بالکل همه چیز یادمان می‌رود.
* آن معلم و دانشجو تئاتر مي بينند و از طريق فيلم و كتاب متوجه تاريخ و درس عبرت مي شوند اما آنان كه چرخ قدرت را در دست گرفته اند، چرا نبايد متوجه اين قضيه بشوند؟
اينها را كي انتخاب مي كند؟ اينها را ما مردم انتخاب مي كنیم چون آنها كه مردم را انتخاب نمي كنند. من معتقدم كه از اساس ما مشكل فرهنگي داريم. تربيت نشده ايم و دستكم در صد و چهل سال اخير حركت رو به پيش نداشته ايم كه جامعه را اصلاح بكنيم يا ظرفيت مان بالا برود. سعه صدرمان برود بالا و پديده همزیستی مسالمت‌آمیز و زیست با دموكراسي را به صورت فردي و جمعي در خودمان گسترش بدهيم. آداب زندگی مدرن در کنار هم را فرابگیریم. ما حتی راه و رسم رقابت و مخالفت را هم خوب یاد نگرفته‌ایم. همین ماجرای توهین به داوران جشنواره سی و پنجم فیلم و حرف‌های احساسی و بی پشتوانه را ببینید. آدم حیرت می‌کند. مصداق بارز غوره نشده مویز را به عینه می‌توانستید ببینید. در باد هم هرچه دلمان خواست گفتیم. ما از دم حیرت انگیزیم به خدا. چون فضای مجازی و رسانه ملی پرخاشگر و تهمت‌زن هست فکر می‌کنیم هر حرفی را باید بزنیم. ول کنیم، بریم سراغ بحث خودمان!
* چرا در دو نمايش عشق و عاليجناب، و نمايش كابوس حضرت اشرف با آنكه مي دانيم كه درام درباره چه كساني است اما فقط با اشاره به نام مستعار اين مردان تاريخ بسنده مي شود. در حالي كه در اولي شاهد حضور مردي هستيم كه به واسطه مبارزه اش با استعمار پير و ملي شدن صنعت نفت حضورشان نه تنها براي ايران كه براي همه جهان موثر بوده است... چرا از آوردن نام اصلي پرهيز مي كنيد؟
اذهان جامعه اگر توسعه پيدا كند آن وقت ظرفيت ها و سعه صدر نيز بالاتر مي رود و در نتیجه به سادگی و فارغ از حب و بغض با شخصیت‌های مؤثر در تاریخمان مواجه می‌شویم. کم‌کم یاد می‌گیریم نسبت تقریبیِ نزدیکی با اشخاص و حوادث از منظر رسمی و مردمی داشته باشیم. آن نمایش عشق و عالیجناب بخاطر این که قصه‌ای عاشقانه در بستر حوادث کودتای بیست و هشت مرداد بود دچار بغض و حسادت شد، و الا اسم دکتر مصدق و مرحوم فاطمی و دیگران بهانه بود. ما در نمايش کابوس حضرت اشرف اسم نبرديم و تعمد هم داشته ايم چون نمی‌خواستیم ذهن‌ها را محدود به یک فرد مشخص کنیم. درست که شخصيت اصلي ما، قوام السلطنه است ولی لقبش را مي گويم؛ همه جا مي گوييم حضرت اشرف و تقي خان پسيان را همه جا مي گوييم؛ تقي خان. چون اسم مساله ما نيست و تماشاگر نيازي به آن ندارد. مساله منش و روش است. تماشاگر بايد ببيند كه اين روشها در عرصه مناسباتِ قدرت و سیاست، تكراري است یا نه. اگر جامعه ما توسعه يافته بود، هيچگاه اجازه نمي داد محمدعلي شاه اين همه مشروطه‌خواه مظلوم را بكشد. او اين همه روشنفكر و آدم حسابي را در روز روشن در باغ شاه سرببرد و بعد طلبكار هم باشد. حالا چگونه بیرون رفت؟ بعد از اينكه پناه مي برد به سفارتِ روس، کمسیونی از بزرگان و فرهیختگان مشروطه مي آيند بچه ده دوازده ساله اش را جاي او مي گذارند و جلويش تعظيم مي كنند كه هر كاري كه دوست دارد بكند. اين چه منش و توسعه يافتگي است؟! مشکل ما از ریشه اينهاست. خیلی هنر کنیم مدام نق می‌زنیم چه نمی‌خواهیم ولی هرگز نفهمیدیم چه باید بخواهیم. این ماجرا هزار سال پيش اتفاق نیفتاده، اينها بعد از مشروطه اتفاق افتاده است. فكرش را بكنید مجلس مشروطه تصميم بگيرد بچه خردسال و ننر یک جلادِ دیکتاتور خودخواه بشود شاه؛ حالا یکی را هم بگذارند کنارش و اسمش را هم بگذارند نايب السلطنه، داريم رنگش مي كنيم. ببين چقدر جابجايي قدرت مضحک و شوخی بوده است. هر كس هم مي آيد تمام گذشته را مي خواهد پاك كند. حتي او كه پدرش شاه بوده و حالا مي شود شاه. مي خواهد گذشته اجدادش را پاك كند. براي همين مي گويم، ما نياز داريم در تمامي ابعاد توسعه پيدا كنيم. نه فقط در اتوبان و ماشین و تلفن...
* يعني فقط در ظواهر امر نياز به توسعه نيست بلكه به لحاظ دروني هم بايد شاهد اين توسعه يافتگي باشيم؟
بله. آموزش و پرورش و دانشگاهها و رسانه ملی و همه جا. به همين دليل سعه صدر و قدرت تشخیص عمومی فارغ از احساسات زود گذر بالا مي رود و ديگر چهار تا آدم افراطي نمي توانند براي ملت مان تصميم بگيرند. شما ببین در شبانه روز چقدر توهین و تحقیر و دروغ از بلندگوهای رسمی و غیر رسمی ما تکثیر می‌شود. بالاخره باید برای این کج روی ها فکر کرد. در تئاتر هر کس به سهم خود و در حد بضاعت تلاش خود را در اشاعه منش‌های پاک می‌کند.
* بنابراين همچنان همان مباحث را ادامه داده ايد اما در شكل اجرايي با تغيير زوايه ديد مواجه هستيم البته بازهم شباهت هايي مانند فضاي سيال ذهن مشهود است اما اشاره به روان شناسي و استفاده از تكنيك خواب درماني و خوابگردي نوع ديگري از مواجهه را ايجاد كرده است، درباره ساختار تازه تر كارتان بگوييد؟
براي نقب زدن به تاريخي كه لحظه به لحظه اش مي تواند باعث عبرت بشود و ايجاد بستري كه اين قصه روايت بشود، اگر بخواهيم نگاه واقع‌گرایانه داشته باشيم به تاريخ و حتي امروز، خيلي كسل كننده مي شود. اين‌ها بهترش در كتابها هست و همه مي توانند بخوانند. فيلم و سريال هم ساخته مي شود اما تئاتر كارش نقل تاريخ نيست. ما در تئاتر بايد به دنبال بهترين شكل اجرايي باشيم كه هم مدرن، هم تاثيرگذار و هم جذاب باشد. طبيعتا ما به يك شكل سورئاليستي مي رسيم، به يك خوابگردي. ما شخصيت مان را در لحظه هاي آخر زندگي اش مي بينيم، بعد هم مي بينيم كه راديو اعلام كرده كه فلاني مُرد، بعد هم شاه برايش پيغام تسليت داده در حالي كه هنوز زنده است. حالا بايد چه كند؟ بايد بميرد؟ در اين كابوس خودش، با این تلنگر تمام نقاط عطف زندگي اش را به ياد مي آورد. ما نمي توانيم تمام لحظاتِ زندگي كسي كه هفتاد سال در مصدر مسووليت بوده را نشان بدهيم، اگر بخواهيم هم نمي توانيم. براي همين قله هاي مرتفعش را نشان مي دهيم، نوشتن فرمان مشروطه، سفر با شاه، حکومت خراسان، درگيري با سيد ضياء، سفر مسكو و تا در آخر كه مي گويد اي كاش آن مایعِ فراموشي را خورده بودم و آن حکمِ آخر را قبول نمي كردم. براي اينكه آن تفرعن باعث مي شود كه با مغز بخورد به زمين. تمام آن كشت و كشتار و ماجراي سي تير، همه اش پايش نوشته مي شود و سودش را دربار می‌برد.
* يك طورهايي در اين ماجراي سي تير مقصر است؟
به قول علي حاتمي، وقتي مي آيي وسط باران خيس مي شوی. آدمي كه وارد سياست مي شود، تبعاتش را هم بايد بپذيرد. ضمن آنكه آدمهاي بزرگ، تبعات بزرگتري برايشان متصور است. بخصوص آدمهايي كه اقتدار دارند. باج به كسي نمي دهند و اينها زمينه با كله به زمين خوردن، بيشتر برايشان ايجاد مي شود. به همان ميزان كه دوست و همراه دارند، دشمن و بدخواه خواهند داشت. اصلا سياست همين طوري است؛ يك روز در اوجي روز ديگر در حضيض ذلت. يك روز در بندي و روز ديگر در قصر. در همين نمايش چند بار مي رود زندان، چندین بار تبعید می‌شود. وامي‌دهد، و دوباره مي رود بالا، اول کار رادیوی نمایش همه را مي گويد. براي اينكه همين در ذات سياست هست. كاريش نمي شود كرد، ممكن هست، يك كارهايي را نكني اما به نامت تمام مي شود. نمي تواني از زيرش هم فرار بكني.
* بنابر تعريف توسعه يافتگي، آيا در كشورهاي توسعه يافته نيز اينها هست؟
بله، برای آنها هم به شكلهاي ديگري هست. تاریخ صد ساله اروپا را مرور کنید. شما الان دنبال می‌کنید وقایع بعد از انتخابات امریکا را. در جامعه آمريكا و به نسبت آنچه در تاريخ اين كشور هست، چنين فاجعه اي که الان با آن درگیر است کمتر پيدا مي شود. به نسبت توسعه يافتگي جامعه آمريكا، يك وقتي برمي گردد به ماجراي استقلال آمريكا، به ماجراي نژادي پرستی‌های اولیه‌اش، و نقشش در جنگ جهانی دوم و فجایعی که برای جهان ببار آورد، آن وقایع واقعاً فرق می‌کرد. من به نسبت از آغاز دوران جمهوري اش را مي گويم و آن دوران بربريت اش را نمي گويم. به همين نسبت، خجالت زده ترین جامعه سیاسی الان جامعه آمريكاست. الان مدیریتِ آن جامعه به شدت تحقير شده است. با اين اتفاقاتي كه ترامپ دارد ايجاد مي كند. اصلا حيرت انگيز است، آدم نمي تواند تصور كند كه شهروند جامعه اي باشي كه اين آدم رييس جمهورش است. شرم آور است. نحوه عملش، حرف زدنش، انديشه اش، انگار عصاره تمام آنارشيست هاي عالم از بدو پيدايش تاريخ تا الان، از كاليگولا، آتيلا و هيتلر بگير تا خودش، همه اينها در اين آقا هست. هم بيمار جنسي است و هم بيمار معرفتي است. هم انديشه اش خيلي سطح پايين است. هم لات است. آدم مي گويد: خداي من چطوري اين کاسبکار فرصت طلب انتخاب شد؟ آيا دموكراسي از نوع سرمایه داری‌اش در نهایت به اينجا مي رسد؟ ببینید اين طور نيست كه يكروز ترامپ تصميم گرفته كه رييس جمهور بشود و بعد هم شده باشد بلكه پشت او يك حزب و عقبه بزرگ است و اين هم به نوعي تبعات سياست درآن جامعه است. تعداد زیادي از سياستمدارهاي درس خوانده پشت او هستند. همين طوري از مادرش، رييس جمهور به دنيا نيامده است. اين اشتباه تبعات بزرگي برای جهان دارد و البته در نهایت سود سرشار برای سرمایه داران امریکا. ولی اگر همين طور پيش برود روزهاي بسيار دهشتناكي براي جهان رقم خواهد خورد. اين هم تبعات دارد. اين اشتباه يك سياستمدار است. منظورم از سياستمدار يك نفر كه در بالاست، نيست. تمام كساني كه او را بادش كرده اند برود هوا.
* افكار عمومي و افكار حزبي است كه منجر به يك اشتباه پاك نشدني شده است؟
بله... حالا اين قصه سر داراز دارد. تازه شروع شده است.
* دوست نداريم زياد وارد سياست بشويم اما... به ناچار؟
چون سياست به زور بر ما وارد شده است. مردم بیخبر و بی گناهی که به تبع فرامین این آقا در اقصی نقاط عالم دچار مشکل شدند و می‌شوند اصلاً روحشان خبر ندارد این موجود متحجر کیست.
* اين نمايش هم از هر سرش بگيريم تهش سياست خواهد بود؟
بله.
* منابعت براي اين نمايش چه ها بوده است؟
خيلي. مورخین، محققین و آدمهاي اندیشمند زيادي درباره تاريخ معاصر كتاب نوشته اند. در مورد قوام کتاب کم نیست. خاطرات خود قوام هست، در زمانی که مورد غضب بود در خارج نوشت و سپرد به صندوق اماناتی در سوییس بعد انقلاب درآمد. زندگي نامه‌های که دیگران نوشتند. در ضمن نمي شود آدمي مثل قوام در مصدر مسووليت هاي مهم و در بحرانها باشد اما راجع به او كتاب نباشد. خيلي راجع به او كتاب هست. نطق‌های او هست. دست‌خط‌ها و خوشنویسی‌های فروان او هست. منابع دقيقي هم هست. به شكل متواتر هم يك سري اتفاقات افتاده است. ما بواقع نداريم در ميان شخصيتهاي معاصر کسی كه اين قدر مصدر کار باشد و تا این درجه موافق و مخالف داشته باشد. چون آدمي نبوده كه باج بدهد. آدم جاسنگین و مقتدري بوده و با ذکاوت كارهاي خودش را انجام مي داده است. او به سختي هم كارهايش را پيش مي برده است. يادمان نرود كه در يك دوره مجلس بيشترين كرسي نماينده هاي مجلس براي آدمهاي موافق و کنار او بوده است. حزب دموكرات ايران توسط او شکل گرفت و زمانی اکثریت را داشت. اين آدم با شگردهاي فردي اش با مساله آذربايجان برخورد كرد. داشت جدا مي شد و رسما حكومت محلي مستقل درست شده بود. در خراسان یا جاهای دیگر هم همینطور و خيلي از مسائل ديگر، پاره‌ای کارها و تصمیم‌های او هم با هیچ معیاری صحیح نیست. اما مدل سیاست مداری‌هایش قابل تدریس در دانشگاه‌های علوم سیاسی جهان است. البته كار ما اينجا تجزيه و تحليل شخصيت او نيست. ما شخص بازي و اندازه دراماتیک بودنش مد نظرمان است. آن خدمت و خيانت و خوب و بدش اصلا به ما ربطي پيدا نمي كند. ما نبايد وارد اين مقوله بشويم. كار ما قضاوت نيست. اصلا كار تئاتر قضاوت درباره آدمها و حوادث نيست. تئاتر اين وقایع را تبدیل به آينه مي كند تا ما خودمان را در آن ببينيم.
* تكنيك خواب يا خوابگردي چقدر مي تواند دلالت بكند كه ته اين ماجراها مستنداتي هم وجود دارد؟
خب، به هر حال، نمي شود روی هوا حركت كرد. ما تقريبا آنچه كه در واقعيت بوده، گرفته ايم به آن برش داده، مونتاژ زمانی کرده و ضمن دستكاري تبديلش كرده ايم به يك درام مدرن. شما بهتر از من ميداني، انبوه بی‌نهایتِ قصه ها مثل آب براي ماهي، كنار ما وجود دارد. مثل هوا. ما داريم در اقيانوسي از قصه شنا مي كنيم. كافي است چشم و گوشمان را باز كنيم و هضم كنيم اين حجم قصه هايي را كه جاري است در هستي. در اتمسفري كه داريم بايد اين قصه را بگيريم و اجازه بدهيم كه بر ما داخل بشود. ما به عنوان كسي كه درام مي نويسيم مي توانيم اين قصه ها را بگيريم رنگ و لعابش بدهيم و با پيراستن آنها در شكل درام تحويل مخاطبان مان بدهيم. اما ديگر شكلش برمي گردد به سليقه فرد. در نمايش "یک صبح ناگهان"، نيز همين فضاي سيال بود و البته سيري دیگرگون داشت. آن بچه كه مي آيد عين يك پيرزن قصه براي ما تعريف مي كند. پدري كه لب حوض خون نشسته است. يا آن قصه نمایش "عشق و عاليجناب" هم همين بود. قصه از آخر شروع مي شد. در نمایش "حضرت والا" هم همين طور بود؛ آن هم يك جريان سيال‌الذهن داشت. مرده اي كه زنده مي شود، مي رسد به اوج و كشته مي شود. يعني از نقطه اي شروع مي كنيم؛ دوباره برمي گرديم به همان نقطه. كار درام درواقع همين است. رقص زمين كه يادم است با هم مفصل در موردش گفتگو كرديم، شبيه به يك كابوس بود. خيال بود. ما در نمايش تا مي توانيم بايد مخاطب را قلقلك بدهيم و خيالش را به بازي بگيريم و هرچه اين خيال بيشتر به بازي گرفته شود، مخاطب بيشتر دچار نشاط و کشف مي شود، بيشتر عبرت مي گيرد و بيشتر رويش تاثير مي گذارد. طبعاً شكل اجرايي متفاوت خواهد شد اگر شما اين متن را برداريد کار کنید. شما و دیگری يك طور ديگري كارش مي كني، ممکن است نزديك به اجراي رئاليستي كار بكني یا همینطور. نمایش جاهايي طعنه مي زند به نگاه رئاليستي كه ما او را برده ايم به سينمایی جادویی، از جنس خيالش كرده ايم. درحقيقت سينمايي وجود ندارد، راديو كه اصلا زمان ناصرالدين شاه وجود نداشته، ولي ما راديو را به آن زمان برده ايم. ممکن است شما يك طور و ديگري طور ديگري كارش كند. ما در گروه به چنين نگرشي رسيده ايم كه در متن هم بوده است كه شما دیدید.
* يعني برايتان خوابگردي مساله مي شود؟
بله، ديديم يك آدمي دچار هذيان است گفتيم درمانش كنيم و به زبان علمي مي شود هيپنوتيزم؛ كه يك طور روش خواب درماني است.
* دراماتورژ كار، آقاي ايمان افشاريان چقدر در شكل گرفتن اجرا موثر بوده است؟
من از ابتدا مي دانستم به آدم باهوشی چون ايمان احتياج دارم كه در كنار هم بتوانيم كار را پالايش بكنيم . برسانيم به اين چيزي كه الان داريم اجرايش مي كنيم. ايده بگيرم از ايمان و بچه هايي كه هستند، به هر صورت تئاتر محصول همفکری و همگرایی يك گروه است، قطعاً محصول يك فرد نيست. من هر چقدر هم زحمت بكشم باز اين گروه بازيگران هستند كه بايد روي صحنه حق مطلب را ادا كنند. حالا بازيگر چه شكلي كار بكند، يك بخشش خودش هست، يك بخشش كارگردان و يك بخش ديگرش هم متن است. يك بخشش هم دراماتورژ است. مجموعه اين عناصر هست؛ پارتنر، موسيقي، نور، رنگ، گريم و لباس و.. همه اين چيزها كمك مي كند، براي اينكه اين اثر به بهترين شكل تاثير خودش را بگذارد. ايمان خيلي كمك كرد، به معناي اخص كلمه آن چيزي كه تبديل متن به مابه‌ازاي نمايشي هست، تا اين اثری که بر صحنه رفت حاصل بشود. اين نمونه بسيار خوبي از فعلِ دراماتورژي است.