درباره حسين پاکدل  
 
 
وبلاگ
خبر
متفرقه
شعر
نمایشنامه
داستان
فیلم‌نامه
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
شنبه 14 اسفند 1395
موضوع: روزنوشت
● چیزهایی که بلد نیستیم


گفتگو با روزنامه فرهیحتگان را اینجا و یا در ادامه بخوانید

ای صحبت‌های حسین پاکدل‌‌ نویسنده و کارگردان نمایش «کابوس حضرت اشرف»
چیز‌هایی که بلد نیستیم
نویسنده : سید حسین رسولی خبرنگار گروه تماشا
تعداد بازدید : 4حسین پاکدل زمانی به عنوان یکی از مدیران تلویزیون و بعد‌تر و در دوران اصلاحات به عنوان مدیر مجموعه تئاتر شهر شناخته می‌شد؛ روزگاری‌‌ که فضای تئاتر بعد از چند سال سکون دوباره با تحرک ویژه‌ای روبه‌رو شد و توانست نسل جدیدی از مخاطبان و هنرمندان را معرفی کند. از جایی پاکدل تصمیم گرفت خود از آن سوی میز به این سوی میز بیاید و در جایگاه هنرمند قرار بگیرد. او با کارگردانی نمایش « سمفونی درد» زندگی تئاتری خود را به عنوان نمایشنامه‌نویس و کارگردان آغاز کرد. در این سال‌ها تاریخ‌ یکی از دغدغه‌های پاکدل در حوزه نمایشنامه‌نویسی بوده است. او این روز‌ها نمایش «‌کابوس حضرت اشرف» را بر اساس شخصیت احمد قوام (‌قوام‌السلطنه) روی صحنه مجموعه ایرانشهر روی صحنه برده است. از همین‌رو پای حرف‌های او نشسته‌ایم.


نمایشنامه «کابوس‌ حضرت اشرف» چگونه متولد شد و چه روندی را پیش گرفت تا روی صحنه جان بگیرد؟
طبیعتا یک نمایشنامه خلق‌الساعه متولد نمی‌شود؛ ایده در طول زمان با نویسنده زیست می‌کند. گاهی تبدیل به رویای آدم می‌شود. به قول ویلیام فاکنر «شروع به شکنجه آدم می‌کند»؛ چنان با نویسنده زد و خورد می‌کند که باید به دنیا بیاوریدش. متن ضرورت خودش را مانند یک کودک در بطن مادر تحمیل می‌کند. زمانی می‌رسد که دیگر متن باید مثل یک موجود زنده به دنیا بیاید؛ مهم نیست که ناقص است یا سالم. البته تصوری که از اثر هنری در ذهن آدم وجود دارد یک اثر کامل است. هیچ مادری خیال نمی‌کند بچه او مشکل دارد؛ حتی اگر مرضی از دوران جنینی گریبان نوزادش را بگیرد. طبیعتا در ابتدا سیاه‌مشق‌های متن شکل گرفته است؛ سپس سر‌و‌شکل می‌گیرد، راه می‌رود، با شما حرف می‌زند، احساساتی می‌شود و هویت می‌یابد. در تئاتر متن در ابتدا خوانده می‌شود، سپس دیده می‌شود. نمایشنامه با حضور بازیگران روی صحنه جلوه می‌گیرد. آنها گفت‌وگو را شکل می‌دهند. برای تمام اینها یک فاصله ۶ تا ۷ ساله طی شد. یک گذشته طولانی مطالعه تاریخ و درام هم در بستر کار جریان داشته است.

در متن‌های شما با دو رویکرد متمایز و مهم روبه‌رو هستیم. در وهله اول به «زبان ایرانی» در بستر تاریخ صد ساله سیاسی-‌ اجتماعی ایران توجه ویژه دارید؛ زبانی که در روایت غیر‌خطی جاری می‌شود. در وهله بعدی به «روایت‌های مدرنیستی» نگاه دارید. این امر در «پروانه‌های آسیایی» که اقتباس از داستان بهومیل هرابال است پررنگ می‌شود. در «کابوس حضرت اشرف» همین دو رویکرد را می‌توان لمس کرد. گویا دغدغه اصلی شما تاریخ است. آیا همین مسیر را پیش گرفته‌اید؟
نظر شما در خصوص «پروانه‌های آسیایی» و «سمفونی درد» نمی‌تواند عمومیت داشته باشد؛ این آثار اقتباسی هستند. در این متون مانند «پرواز ایکار» و «نوزاد یخبندان» به نویسنده اصلی وفادار مانده‌ام. طبیعتا تابع زبان رمان و قصه بوده‌ام. در حقیقت، آن را تبدیل به یک متن دراماتیک صحنه‌ای می‌کنم؛ اما وقتی وارد نمایش ایرانی می‌شوم شما درست می‌گویید؛ چون راه دیگری نداریم. اساسا نگاه رئالیستی به تاریخ جذاب نیست. در اصل نگاه رئالیستی را غیر از مواردی خاص، جذاب نمی‌بینم. منظورم روایت عین به عین تاریخ است. این کار یک دانشی می‌خواهد که حداقل من بلد نیستم. در آثاری مانند «حضرت والا»، «عشق و عالیجناب»، «امر ملوکانه»، «یک صبح ناگهان» و «کابوس حضرت‌اشرف» زمان و مکان را به هم می‌ریزیم و طی‌الارض می‌کنیم. نمایش‌های ایرانی مانند «تعزیه»، «روحوضی»، «پرده‌خوانی» و نقالی، همه اینها قواعد خاص خود را دارند. این اشکال اجرایی می‌توانند در نمایش‌های روی صحنه ما استفاده شوند. در نمایش «حضرت والا» از تمام این‌ گونه‌ها بهره بردیم. استفاده مدرن از این ظرفیت‌ها فوق‌العاده جذاب است. آثار بزرگی مانند «کالیگولا» و «شاه لیر» را هم می‌توان بدین شکل اجرا کرد.

چرا احمد قوام یا به عبارتی قوام‌السلطنه که لقب حضرت اشرف را هم داشت برای شما تبدیل به یک دغدغه شد؟
وقتی می‌خواهید یک درام را شکل بدهید باید آن را بر یک پایه و ستون محکم استوار کنید. حالا یا یک شخصیت یا یک ماجرا را انتخاب می‌کنید. شاید یک جریان فکری را انتخاب کنید. برای یک ساختمان باید دنبال پی محکم باشید. طبیعتا باید اوج و فرودی در پیرنگ درام باشد؛ آن‌وقت است که می‌توانید با آن یک کُشتی دراماتیک بگیرید؛ حتی آن را فتح کنید. شخصیت‌های عادی یک‌خطی هستند. شما وقتی یک شخصیت محکم را پیدا می‌کنید با یک حجم عظیم از ظرفیت وجودی مواجه می‌شوید. چنین شخصیت‌هایی استثنایی هستند؛ اما حوادث و شخصیت‌های تخت بی‌خاصیت و گذرا هستند. مشروطه تنها یک بار رخ داد. تنها یک عارف قزوینی در تاریخ داریم. ممکن است شباهت‌هایی در تاریخ باشد. در سرزمین ما حوادث پس از مرگ ناصرالدین شاه به شدت شتاب گرفتند. از زمانی که میرزا‌رضا کرمانی با تپانچه به او شلیک کرد تاریخ ما دوپاره شد. حجم حوادث و شتاب بعد از آن تا حدی قابل قیاس با کل تاریخ قبل از‌آن ماست. از آن لحظه زمان کیفیت دیگری پیدا کرد. انقلاب فرانسه هم چنین است؛ پس از آن انقلاب هم حجم حوادث چند برابر شد.

۱۱۰ سال از «فرمان مشروطیت» که توسط احمد قوام در سال ۱۲۸۵ نوشته شد، می‌گذرد. چرا چنین موضوعی برای نویسنده و کارگردانی مثل شما همچنان دغدغه چالش‌برانگیزی است؟
هنوز قانون مشروطه روی اوراق و در بطن کتاب‌هاست و شکل اجرایی کامل پیدا نکرده است. ما به فاصله کمی بعد از پیروزی جنبش مشروطه می‌بینیم جنگ و دعوا برای میراث‌خواری شروع شده است. کلی آدم کشته شده‌اند. اختلاف‌ها حل نمی‌شود؛ تازه شروع می‌شود. ۱۱۰ سال گذشته و ما هنوز آداب رقابت را بلد نیستیم. هنوز آداب گفت‌وگو با موافق و مخالف را بلد نیستیم. اولویت‌بندی منافع را یاد نگرفته‌ایم. ما به قانون مشروطه پایبند نیستیم؛ فقط وانمود می‌کنیم. چقدر در برابر اراده عمومی یا منافع ملی تمکین می‌کنیم؟ یک پزشک بر اساس معاینات بالینی برای هر شخصی یک نسخه مجزا می‌نویسد. جامعه هم زنده است. از طرف حکیمان حاکم احتیاج به نسخه‌های متفاوت در جغرافیا و زمان متفاوت دارد. در دل مشروطه فضای دخالت رعایا و شهروندان در امور شکل گرفت. از آحاد مردم کسانی در کرسی‌های مجلس و دولت رفتند؛ اما این قانون مشروطه برای ما بعد فرهنگی مناسبی به بار نیاورد؛ بیشتر سیاسی بود، توسعه‌یافتگی در جهت فرهنگی نداشتیم. در نمایش «حضرت والا» دیالوگی تقریبا بدین شکل نوشتم: «این ملت خواستش مبنایی نداره. بیشتر به فکر فتح و تخریب نظم جاریه‌اس. اندیشه‌ی جایگزینِ بی‌عیب نداره و نداشته هیچ‌وقت. تب تندش به احساس بهاری شبیهه. تا فرو نشست می‌نشینه به آه و ناله، همین فقره تو این ملک شده اسبابِ اغتشاش!» ما بزنگاه‌های درخشانی داشته‌ایم که هزینه سنگین هم بابت آن داده‌ایم اما از آن استفاده نکرده‌ایم، به خاطر اینکه با یکدیگر حرف نمی‌زنیم. فقط بلدیم مدام هم را نصیحت کنیم.
در «کابوس حضرت اشرف» چند شخصیت جالب وجود دارند؛ یکی رادیو و دیگری سید ضیاء است. هر دوی این شخصیت‌ها نماینده رسانه و سیاست هستند. در کل هم یک بازیگر، نقش تمام شاهان را ایفا می‌کند. کمی در این باره بگویید؟
رادیو در حقیقت شکل رسانه رسمی نیست. در حقیقت آن چیزی است که درشت‌نمایی شده و به جلد تاریخ به آینده منتقل می‌شود. در آن مقطع رادیو نبود. رادیو نماینده تمام آن چیزی است که ما امروز از گذشته می‌خوانیم و می‌شنویم. ذات تاریخ است.

رادیو خیلی شخصیت شادابی هم هست...
بله، علی‌ر‌غم اینکه فکر می‌کنیم تاریخ اخمو است؛ اتفاقا موجود زنده، شوخ و شادابی است. با تاریخ می‌شود خیلی شوخی کرد. با زمان حال نمی‌شود شوخی کرد. از اول اصرار داشتم هر 6 شاه را یک نفر بازی کند؛ به خاطر اینکه ذات قدرت همه را هم‌شکل می‌کند. محمد‌علی شاه در ابتدا دیکتاتور نبود، به حسب ظاهر لااقل خیلی مشروطه‌خواه بود. بعد که قدرت می‌گیرد همه را از دم تیغ می‌گذراند. فاجعه شکل می‌گیرد. جان مردم به لب‌شان می‌رسد. شاه را از مملکت بیرون می‌کنند. احمد‌شاه هم فرقی با او ندارد. خدمات اندک‌شان هم بوده؛ اما یادمان نرود وظیفه آنها و اساسا هر حاکمی در هر لباسی خدمت به کشور است. اعمال و رفتار آنها در واقعیت خیلی مضحک بوده است.

سید‌ضیاء؟
او یک روزنامه‌نگار بود. مقالات خیلی تند و انقلابی می‌نوشت. قوام‌السلطنه بر سر کار بود. تا دل‌تان بخواهد به حاکمان، اشراف و از جمله قوام فحش داد. بعد او با کمک مستقیم انگلیس کودتا کرد. مصدق و قوام در زمان کودتا از دستور سید‌ضیاء تمکین نمی‌کنند. در واقع محکم در برابر سید‌ضیاء می‌ایستند. این ماجرای بگیر و ببند قوام و سید‌ضیاء تا آخرین روزهای این دو نفر ادامه داشت. این دو از هم بدشان می‌آمده است. قوام، سید‌ضیاء را یک عوام عجول می‌دانسته است. سید‌ضیاء هم قوام را یک اشرافی متفرعن می‌دانسته که کسی را داخل آدم حساب نمی‌کند.