درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 28 شهریور 1383
موضوع: براده‌ها
● لحظه ها

لحظه، فاصله ای است بين شليک تا اصابت.
اهرام ثلاثه يک لحظه است، لحظه ای کشدار و سنگين

می شود در لحظه، لحظه ها را نقاشی کرد، قاب تصوير نقاشی و رنگ های در هم خفته يک لحظه است. لبخند ژوکند يک لحظه کوتاه تبسم است، حتماً لحظه ای پيش يا لحظه ای پس لبخندی نبوده است
نگاه، نظر، نيم نگاه و نيم نظر، لحظه های کامل وشکسته از بلوغ انسانند.


* * * * *
سال ها پيش در خلوت و تنهائی گاه جملاتی می نوشتم در تعريف پديده ها، برای خودم، گاه در مورد لحظه ها، گاه در مورد ماشين ها و گاه، عينک، کتاب، قلم، دل، آسمان، خدا، عشق، عدالت، زمين، دريا و بسياری چيزها. امروز به آن نوشته ها سر زدم و تصميم گرفتم بريزمشان در " براده ها ". اولينش همين « لحظه » هاست. بعد ها اگر عمری بود، به مرور نوشته های ديگر راهم اينجا می آورم. شما هم اگر دلتان خواست بخوانيد.

* * * * *

* " لحظه ها " جمع لحظه نيست، واحد اندازه گيری نيست، اما با آن می شود گاهی طول و عرض زمان را مشخص کرد.

* لحظه ها، ثانيه ها نيستند، هر لحظه، کمی بزرگتر از " دم " و قدری کوچکتر از " آن " است.

* لحظه ها واقعی اند، زنده اند، می فهمند، درک می کنند، ثبت می کنند.

* لحظه ها هستی اند، بودن اند، بودن، در لحظه ها شکل می گيرد و به زندگی معنی می دهد.

* وقتی قرار شد بين نمايندگان زمان و رود جاری زندگی قرارداد بسته شود، لحظه ها خلق شدند. در لحظه زندگی زاده می شود، آغاز رنگ حقيقت می گيرد و پايان در فنائی خاکستری، جان می بازد. در لحظه می شود نَفَس کشيد، نفس بريد، نفس نفس زد، نفس کش خواست، نفس را کشت و نفس را جان داد.

* در لحظه گاهی يک زندگی آغاز می شود و در دم بسياری زندگی ها پايان می گيرد. لحظه معنی دارد، لحظه دقيقاً معنی اش می شود لحظه.

* هيچ نسبت مستقيم و معکوسی بين زمان و لحظه نيست. لحظه ساخته دست آدمی نيست. در لحظه ای که " آدم " خلق شد لحظه پيدا شد و به خود معنی داد و از خود معنی گرفت.
لحظه ها را مثل دم نمی شود غنيمت دانست، خودش غنيمت است، مفهوم است، علت است، معلول است، شکل و محتوا است. در لحظه است که آرزو ها شکل می گيرد، اميد آفريده می شود و عمرها در سراب روياها به باد می رود، گياه روئيده می شود و می پژمرد و در خود مدفون می شود.
* در لحظه لذتِ گناه متولد می شود و هنر خودنمائی می کند، و بخشش می درخشد، پس از آن، شادی و ذوق پديدار می شود و ماتم به سر می شود و غم و درد بودن زاده می شود و بالندگی و رشد، حرکت، سرعت، شتاب، سکون، افت و خيز جلوه می يابد. در لحظه نيايش ترجمه شده، صعود می کند. تغيير و تفاوت و دگرگونی و دگرديسی در لحظه اتفاق می افتد. تغيير در لحظه، تغيير نيست خود عبور لحظه است . تفاوتی فاحش وجود دارد، مابين لحظه و لحظه ی منهای يک لحظه. در لحظه من، می شوم ما، می شوم ديگری می شوم تو و تو می شوی من، می شويم ما. من، تو، او، جدا، بی هم، در لحظه می شويم هم. لحظه ها حاصل جمع گذشته و ريشه آينده اند. لحظه های سفر کرده، گرچه جدا افتاده از پيش اند، اما منفک از آن نيستند به آينده بی اعتنا نيستند. لحظه ها، فشرده ی تمام گذشته اند و راهی دراز که آينده و آنچه از روبرو می آيد را می نمايانند.

* لحظه ها دنباله ای آبی دارند به طول ذهن آفرينش.

* لحظه ها در خود نمی گنجند، به آنی پوست می اندازند و از خود بی خود می شوند.
انبان لحظه ها پر از قصه های رنگی است.
لحظه ها، همچون امواج پی در پی درياست، چون موجی می آيد اين لحظه به قعر می رود و آن لحظه بر او سوار می شود. لحظه ها نمی ميرند، هيچ لحظه ای هر گز نمی ميرد، لحظه ها از دل هم زاده می شوند، لايه لايه از درون زايش می کنند، لحظه پيش، لايه ای می شود بر لحظه بعدی که در آن است و اين لحظه در دل خود، آبستن لحظه ای ديگر است.

* لحظه ها را می شود صيد کرد اما نمی شود به بند کشيد، لحظه ها تند و تيز و فرارند، لحظه ها گسترده و مکررند.

*درهر لحظه، آينده و گذشته با هم تصادف می کنند و حال رقم می خورد. لحظه ها مجمع الجزاير اضدادند، پر تحمل و با ظرفيت اند، همه چيز و همه کس را از اول تا آخر در خود دارند.

* لحظه ها، بوم سفيد نقاشی اند آماده و پذيرای نقش ها تا قلمی چيره دست، تصوير بکر لحظه ای را بيافريند ودر لحظه های بعد ماندگارشان کند.
می شود در لحظه، لحظه ها را نقاشی کرد، قاب تصوير نقاشی و رنگ های در هم خفته يک لحظه است. لبخند ژوکند يک لحظه کوتاه تبسم است، حتماً لحظه ای پيش يا لحظه ای پس لبخندی نبوده است.
نگاه، نظر، نيم نگاه و نيم نظر، لحظه های کامل وشکسته از بلوغ انسانند.

* در لحظه، الفبا، در سکوتی سنگين، کلمه می شود و آنگاه کلمات در خلوت فکر، به آغوش هم می روند و از عشقبازی آنان، جمله زاده می شود و کلام متولد.
به لحظه ها نمی شود اتکا کرد، نمی شود دل بست و دل خوش کرد که اگربکنی و ببندی و خوش کنی، جا می مانی از شدن، ولی در لحظه می توان دل بست، دل کند، عاشق شد، عاشق بود، عاشق ماند، نگاه کرد و نديد، خواست و رد کرد، برد، آورد، زد، خورد، داد، گرفت.
در لحظه می شود، آموخت، ياد داد، ساخت، ويران کرد، بالا برد، زمين زد، سخت گرفت، رد شد و گذشت، بی آنکه به لحظه دهن کجی يا پشت کرد.
بسياری بی توجه به علامت توقف مطلقاً ممنوع در معبر شلوغ لحظه، خود را در آن پارک می کنند و لاجرم جريمه می شوند، بهای اين تخلف شيرين، بس سنگين است، بايد لحظه های آينده را گرو نهاد و تاوان داد.
بعضی با نقشه و طرحی دقيق، عجولانه به بانک لحظه ها دستبرد می زنند و لحظه های طلائی را به يغما می برند و بعد همه را در خلوت محبس، با صبر و حوصله، دانه دانه می شمرند و مشت مشت، دور می ريزند.
لحظه ها، جدا از هم بی معنی و لختند، تک جاده های بی انتهايی که در شب های ظلمت، عابران سرگردان را در خود گم می کنند.

*لحظه ها، اغلب سياه و سفيدند، نوع رنگی آن کيمياست. البته گاه در بساطِ دستفروشی دوره گرد، لحظه های رنگ شده يافت می شود، که همان " دم غنيمتی " است با آرايشی غليظ.

* در لحظه می شود تعجب کرد، شگفت زده شد، به هيجان رسيد و از شدتِ سرمستی مُرد.
در لحظه می توان تأسف خورد، آه کشيد، باورکرد، قبول کرد، انکار کرد، متصل شد، بريد، بست، باز کرد، گفت، شنيد، حتی اعتراف کرد.
لحظه ها همه قيمت دارند، بعضی مفت، بعضی مفت تر. بعضی را در حراج می شود خريد و بعضی را در پيشخوان مغازه ها بايد فقط به تماشا نشست. بستگی دارد اين لحظه ها از کنار چه کسی رد شده باشند.

* لحظه ها همه اسم دارند. لحظه های پوچ، لحظه های لبخند، لحظه های فاجعه، درد، اظطراب، انتظار،
لحظه های درد فکر و زايمان نوشتن
لحظه های سخت خلق
لحظه های شهرت
لحظه های داوری و تماشا
لحظه های نقد و ترديد
لحظه های حسادت
لحظه های شکايت
لحظه های قاضی
لحظه های حکم
و لحظه های سرد بی لبخند و لحظه های سنگين وسربی بی خبری و تحمل.

* بايد از لحظه ها عبور کرد، اما گاهی درنگ کرد.
بايد مثل مسافری پر بار، به قطار زمان رسيد، در وقت تنگ تعجيل. نمی شود در ايستگاه حوصله ماند، بايد در گريز بی فرجام ثانيه ها، لحظه خود را جست و در طول سفری دراز با آن مويه کرد.
با لحظه ها می شود زيست، اما در لحظه نمی شود ماند، ساکن شد، بايد رد شد، کُند يا تُند، سخت يا آسان.
گذشته و آينده را می شود در لحظه مجسم کرد، اما حساب آن از پس انداز لحظه های باقيمانده بلافاصله کسر می شود.
در دفترچه پس انداز هر کس بقدر کفايت کم وبيش از اين لحظه ها وجود دارد، اما هيچکس نمی داند ميزان آن چقدر است، بعضی حتی نمی دانند چه مقدار تا کنون برداشت کرده اند، اگر بدانند تا اين حد رايگان نمی فروشند.
راستی، لحظه ها را می شود خريد يا فروخت يا معامله کرد، قرض کرد، قرض داد. خيلی ها لحظه هايشان را به ديگران هديه می دهند، عده ای حرکت لحظه های خود را کند می کنند و بی مهابا لحظه های ديگران را می بلعند. خيلی راحت می شود لحظه ها را خورد. می شود بر سر لحظه ها قمار کرد، اما در اين بازی فقط برد غايب است.
لحظه ها، گاه لبريز انديشه های سبزاند، بايد چون باغبانی ماهر لحظه های بارور را چيد و در فرصتی ديگر در گلدان بلورين وشفاف خاطره کاشت و با ساعت بی زنگار دل، هر روز و هر شب و هر دم به آن آب عمر داد.
در بازار بورس، نرخ سهام لحظه ها بيش از هر کالای ديگری متغير است، لحظه به لحظه بالا و پائين می رود، آنان که روی لحظه ها سرمايه گذاری می کنند، تاجران موفقی هستند، که سود خالص معامله شان سرشار لحظه های دلالی و مصرف است.

* لحظه ها عموماً محصور حصار زمانند، کوتاه يا بلند، اما نه در بند آن.
لحظه، فاصله ای است بين شليک تا اصابت.
لحظه، فاصله نيت است تا تعلل عمل، حد تصميم است تا رفتن.
لحظه ها قاب تصويرو تصورند، می شود از تک تک لحظه ها عکس گرفت ولی اغلب را نمی شود چاپ کرد. لحظه ها خود قاب تصويرند بی هيچ رنگ و نشانه ای.
می شود به راحتی در يک لحظه ی تنبل سال ها زيست.
آدم های زيادی هستند که نمی توانند در لحظه های حال و پيش رو يا در کنار زندگی کنند، هميشه عادت دارند در لحظه های گذشته به سر برند.
می توان قرن ها در لحظه های تحجر زندگی کرد و گم شد در روز و ماه وسال و آينده را با فلسفه خشک سفسطه منکر شد.
می شود لحظه های حال و فردا را قربانی ديروز و ديشب کرد.
می شود با آسودگی و حماقت، برشاخ انديشه نشست و تمام لحظه های افتخار را بريد، بی آن که در حال سقوط کرد.
در لحظه می توان يک دنيا ياوه گفت و باور کرد و باوراند به زور. اصلاً در لحظه می توان زورگفت و بعد منکر شد.
می شود تمام حقيقت را در يک لحظه خلاصه کرد و به انحصار گرفت و حقيقت لحظه های ناب را خفه کرد.
لحظه ها را می شود احتکار کرد.
لحظه ها گاهی سياسی اند، گاهی عرفان ناب.
ما هر روز لحظه های بيشماری را می بينيم، لحظه های راست، کج، چپ، معتدل، ميانه، افراطی، ليبرال، محافظه کار، تند رو، اما همه آن ها سر ازعرفان خشکِ لحظه های قدرت در می آورند.

* با لحظه ها می شود به سفر رفت، قدم زد، درد و دل کرد، با لحظه ها می شود مشورت کرد ولی تمام لحظه ها جواب ناله های آدم را در آينده می دهند. هر چند بعضی لحظه ها آنقدر خود خواه و بی مرامند که به آينده پشت می کنند.
در لحظه ها می شود با خود خلوت کرد، گاهی می شود در قدم زدن با لحظه ها خود را نيز همراه نبرد، تنها رفت، تنهای تنها، لحظه ها خود صدای همه آمد و شدگانند در سکوت.
لحظه ها گاهی عميق اند و ژرف، گاهی ساده و صميمی، آنقدر که با لحظه ها می شود سايه بازی کرد، و بعد از خستگی در يک لحظه خيس، شنا کرد.
در لحظه می شود انديشه ها را ساخت، می شود ذهن ها را از بستگی پاک کرد و ذهنيت ها را از ذهن ها شست.
در اين لحظه می شود تصميم گرفت و تخم فکر را در بستر زمان کاشت و بعد دربيکران آينده پراکند. اين لحظه، خود پل عبور امواج حوادثی است که تصميمی در لحظه های رفته گرفته است.
لحظه ها، يک طرفه اند، تنها به پيش نظر دارند، از گذشته دست شسته و با شتاب از آن می گريزند، هيچ لحظه ی بی عقلی به عقب برنمی گردد، اما انسان در اين سفر محتاج لحظه های عاقل تاريخ است.

* لحظه ها را می شود به نرمی نوازش کرد، بعضی لحظه ها با دست نوازش جلوه می کنند و بعضی دست ها، رنگ از لحظه ها می سترند.
خيلی ها تا کنون سعی کرده اند لحظه ها را ساکن کنند، منجمد کنند و برای آينده ذخيره نمايند، اما فقط توانسته اند کيفيت لحظه را ها به شکل مصنوعی بالا ببرند، کميتِ کيفيتِ آن هنوز بکر و دست نخورده است.
لحظه ها هم مثل هر موجود زنده ای مريض می شوند، مسموم می شوند، آلوده و فاسد می شوند. از شدت تب در يک لحظه تبخير می شوند.

* لحظه ها را می شود، به پای هيچ قربانی کرد، هدر داد، دور ريخت، بخشيد، هبه کرد، می شود جان لحظه ها را گرفت، آن ها شکنجه داد و کشت ، فلج کرد و از کار انداخت. می شود غرور لحظه ها را شکست و بعد گچ گرفت، و منتظر ماند تا شايد روزی روزگاری پيوند بخورند، اما لحظه ها با هم تفاهم کرده اند هيچوقت تعمير نشوند. هر وقت لحظه ای می شکند بی سر وصدا خود را از دور خارج می کند و لب طاقچه انتظار می نشيند.
لحظه ها در همه چيز جاری اند، روانند.
لحظه ها گاهی در احساس معلق اند، گاهی آويخته به ديوار بی دردی، اما افلاک دادمی زنند که خاصيت همه چيز از لحظه هاست، حتی رنگ و بو، عطر و طعم و... لذت مدام.

* آدم های زيادی بوده اند که در عمق دره خوش خيالی لحظه ها مسکن گزيده بودند ولی سيل خانمان برانداز عبور عبوس زمان همه شان را به قعر نيستی برد.
در لحظه ها هيچ چيز استحکام ندارد، اما می شود بر روی لحظه هائی جاودانه پل بست ، محکم و قوی و مانا. هر پايه از اين پل روی لحظه ای بنا شده به پهنای تاريخ. می شود از زير و روی اين پل سوار بر لحظه های تمنا، عبور کرد اما بايد مراقب لحظه های جعل و دروغ بود.

* لحظه ها غير قابل شمارشند، چون هنوز ذهن بشر عددی به اين وسعت نمی شناسد. حتی بی نهايت هم نيست، از جنس ديگری است، چيزی نيست که بشود بين دو بی نهايت گنجاند. اما نبايد نا اميد بود، می شود تا حدودی حساب لحظه ها را نگه داشت.
لحظه ها مثل ثانيه ها نيستند که با فاصله ای ثابت از هم بيايند و بروند. حد فاصل ميان لحظه ها متغير است، گاه يک دم و گاه هزاران هزاره. لحظه ها تابع هيچ چيز متغير نيستند، بلکه تمام عالم متغير تابع آن هاست. لحظه ها فقط حکومت می کنند و برهر چيز سيطره دارند.
می شود لحظه ها را قاب گرفت و سر طاقچه گذارد يا در کتابخانه در کنار کتاب ها که خود فشرده لحظه ها هستند جای داد. می شود لحظه ها را تذهيب کرد، ارج گذاشت، مقدس دانست، می شود تصويری از لحظه ها گرفت و در آلبوم خانوادگی گذاشت.
لحظه ها را می شود يادداشت کرد. چون لحظه ها اتفاق يا حادثه نيستند که هميشه در ياد ها بمانند، لحظه ها آنقدر شيطانند و تيز و تند که در يک چشم به هم زدن از دست در رفته گم و گور می شوند و در جائی امن منتظر می مانند.

* پدر و مادر لحظه ها از دست آن ها دق کردند، در هر لحظه صد بار پشيمان می شوند به خاطر خلق لحظه ها، اما ديگر کاری از دستشان بر نمی آيد. با اين حال لحظه ها قبل از رفتن بايد يک لحظه ديگر بيافرينند. چون قانون است و نبايد در خط سير لحظه ها گسستی پديد آيد.

* لحظه ها را می شود معاينه کرد حتی می شود تشريح کرد، دراز به دراز روی ميز آزمايشگاه خواباند و دل و روده روح آن ها را بيرون ريخت و ساعت ها با آن ها سرگرم بود و چيز های تازه ياد گرفت. حتی می شود يک لحظه را گرفت و بزرگ کرد و روزها و هفته ها و سال ها راجع به آن بحث و جدل کرد، در مورد يک لحظه می شود ميليون ها کتاب ناب نوشت و تاثير آن لحظه را بر تاريخ لحظه ها بررسی کرد.
لحظه ها يک جور و يک شکل نيستند، رنگ های متفاوتی دارند، حتی اندازه ها و تعاريف گوناگونی دارند.
لحظه ها را وقتی درون جعبه تاريخ می چينند، بعضی وقت ها شيطنت کرده و بعضی لحظه های ظاهراً برجسته و بزرگ را رو می گذارند و لحظه های بی زبان ديگر را زير و اگر طالب باشی به محض اينکه آن را می گشائی حسابی جا می خوری، اما کاری از پيش نمی بری، اين ميراث، مثل هر جنس بنجلی در هم است.

* لحظه ها در انديشه ها ساخته می شوند و در دست ها شکل می گيرند و بر بوم يک نقاش بر صفحه سفيد يک نويسنده بر قلم جاری يک شاعر بر کلام يک ساحر سخنور در زير ميکرسکوپ يک پژوهشگر و بر نوار سلولوئيد يک کارگردان و بر رشد مزرعه يک کشاورز شکل می گيرد.
لحظه ها جای عجيبی در دل دارند، خود را حسابی جا کرده اند، اما اگر خواستی يک لحظه در کنارت بنشينند، عشوه و ناز می کنند.
لحظه ها گاهی تلخ گاهی سياه و گاهی تارند، هيچ لحظه سپيدی عاری از لک نيست.
لحظه ها در طيف همه رنگ ها جای دارند و در طول موج همه امواج جاری اند و در تصوير همه آينه ها ، در صداقت همه گفته ها ، در دناعت همه نيت ها و تصميم ها، حظور دارند.
لحظه ها، پيش از تابش آفتاب می آيند و حتی با فرو خفتن خورشيد نمی روند، می مانند و بر هم تلنبار می شوند.
بسيارند کسان که گلويشان را بغض فرو خورده يک لحظه می فشارد. در همين لحظه هاست که انتقام و مرگ دست لحظه ها را به سردی می فشارد و هستی را به انجماد می برد.

* انديشه حاصل استمرار لحظه هاست. دانه های تسبيح تقليدی است از لحظه های از پی هم آمده. اينگونه لحظه ها يا سبزند يا بی رنگ، البته لحظه های سرخ هم ديده شده اند.
لحظه ها به خودی خود قابل فهم و درک نيستند برای هر کس بايد لحظه ها را به زبان مادری اش ترجمه کرد. دستمزد مترجم را معمولاً از انبار لحظه ها می پردازند
در بعضی شهر ها معامله با لحظه ها می شود کرد، به صورت پاياپای. در تمام رستوران ها لحظه ها را می فروشند، چون لحظه ها بانی آماده شدن غذا ها هستند. امروز، سود سپرده باقی مانده لحظه های ماست.

* لحظه ها گاه هولناک و خوف انگيزند، بطوری که همه از ديدنشان گريزانند و به آن ها که می رسند رو بر می گردانند. لحظه ها گاهی حسودند و گاه بخشنده. می شود با تلاش زياد، دل بعضی لحظه ها را به دست آورد. می شود کلاه سر لحظه ها گذاشت و به ان ها کلک زد و دروغ گفت و آن ها را از راه به در برد، اتفاقاً زود هم گول می خورند، اما با ما نمی آيند، ما را با خود می برند.
می شود عاشق لحظه ها شد. می شود از تمام لحظه ها متنفر بود، می توان با آنها کل کل کرد و به جدل نشست، با آن ها دعوا کرد و با پشت هم اندازی نظم فکری آن ها را به هم ريخت، می توان آن ها را به شطرنج برد يا با آن ها نرد باخت، اما عجيب آنکه با همه تقلب ها آن ها پيروز ميدانند.

* لحظه ها انعکاس صدای صامت هستی اند در گوش آفرينش، انسان چون عاجز بود از شنيدن وگفتن، لحظه ها را از خالق خويش هديه گرفت تا سر فرصت بتواند تمرين بودن کند و سرگرم باشد.
حيات گاهی در يک لحظه هم نمی گنجد، اما هستند کسانی که از ابتدای اولين لحظه بوده اند و تا وقتی آخرين لحظه از بام فلک به زير بيفتد و بشکند هستند و تمام لحظه ها رام آن هاست.
بعضی از لحظه ها آنقدر سمج و پر رو هستند که حد ندارد، نکبت آن ها تا هميشه با آدم است.

* خداوند در يک لحظه گناه تمام بندگانش را می بخشد به شرطی که حداقل يکبار در آن لحظه زندگی کنند.
تمام تاريخ بشر تا به حال يک لحظه بيشتر نيست، ديروز هم يک لحظه بود ولی معلوم نيست کل فردا هم يک لحظه باشد.
انسان های زيادی عمرشان را برای يافتن يک لحظه سپری کرده اند، هنوز هم آن لحظه های گمشده پيدا نشده اند، نه اينکه اصلاً نيستند يا از ازل نبوده اند، فقط معلوم نيست نياکان ما آن ها را کجا پنهان کرده اند.
مثل بعضی لحظه ها که ول شده اند در فضا، سر در گم و آواره.
اهرام ثلاثه يک لحظه است، لحظه ای کشدار و سنگين.
در لحظه می توان ساکت بود، چون لحظه ها به قدر کافی حرف برای گفتن دارند.
لحظه های فدارکار خود را تکثير می کنند و لی بازهم نايابند.
لحظه های بامرام خودرا در تير رس شليک دشمن و دوست قرار می دهند.
لحظه های قلابی بيش از همه سرشان شلوغ است، به محض تولد يک لحظه تقليد، پشت سرش صفی دراز تشکيل می شود تا از او امضا بگيرند.
لحظه های رياضی برای تکثير مدام خود را به توان می رسانند ولی لحظه های سياست مدام زير راديکال از خود جذر می گيرند و بعد خود را در لحظه های ديگران ضرب می کنند و بعد تمام هزينه های خود را از سهم لحظه های ديگران کسر می کنند، چرا؟ چون لحظه های قدرت تقسيم ناپذيرند.
شکم بعضی لحظه ها آنقدر برآمده است که هر لحظه ممکن است در دالان زمان بترکد. بعضی لحظه ها لاغر و نحيفند، اين ها لحظه های مظلومند، تاريخ در حق بعضی لحظه ها ظلم کرده است.
بعضی لحظه ها با نامردی، ناقافل می زنند پس گردن آدم، حتی بعد بابت اين عمل دستمزد طلب می کنند، تازه منت هم سر آدم می گذارند و يک لحظه لگد تخفيف می دهند.
لحظه های زيبا بيش از هر چيز مشکل دارند چون همه می خواهند با آن ها لاس خشک بزنند.

* لحظه های نيايش بر لحظه های ديگر فخر می فروشند. لحظه های نيايش، آرام، استوار و پر هيبت اند، از پس لحظه های شفافِ نيايش همه چيز پيداست. اين لحظه های پاک و بی ريا هرگز خود را به رخ نمی کشند می شود در ان ها غسل کرد و تطهير شد. به اين لحظه ها می شود اقتداکرد.
همين چند لحظه پيش بود که حلاج بر دار شد، آن لحظه پيداست، هنوز بوی چوبه دارش می آيد.

* لحظه ها گاه در متن اند گاه در حاشيه.
لحظه های بيهودگی تنها يک لحظه نيستند، گسترده اند چون مرکب سياه در طشت آب زلال، رگ می دوانند در هستی. لحظه غفلت برای هر کس تنها يک لحظه نيست، لحظه عطفی است برای لحظه های پشيمانی ، لحظه ای که بر سير زندگی خطی قرمز ترسيم می کند.
هيچکس نيست بتواند لحظه های خيانت را از صفحه شناسنامه تقدير خود پاک کند. حتی مرگ پايان آخرين دم آخرين لحظه زندگی نيست، گذر از دروازه گمرک است با مجوز اجبار. مرگ دروازه تمام لحظه های يک نفر است، برای او لحظه ها صف در صف در هم مخلوطند تا آن سوی هستی به حساب آيند يا کسر شوند.

* لحظه های امروز، وام زندگی اند با بهره ای کمر شکن، که گاه از اصل سرمايه به مراتب بيشتر است.
غم و غصه و رنج و درد، تاوان لحظه های بی خبری است.
خشم و شهوت، لحظه هائی مهار نشده و حقيرند. کينه و دشمنی حاصل لحظه های پست شده است.
حسد يک لحظه تاريخی است، برای آن که چشم طمع به لحظه های ديگران دارد.
دل مأمن لحظه هاست، لحظه های دوستی، محبت، صفا، صميميت و عشق، دلی که اين لحظه ها را ندارد، تاوان بودن در لحظه های شيطان را می پردازد.
چشم پناهگاه لحظه های جاودانه است، لحظه ها امواج هفتاد رنگ پر تلالوی عبور زندگی از مقابل پرده ديدگانند.
لحظه ها خواب ندارند، از اول تا آخر بودن، خوابِ لحظه ها مفهومی تعريف نشده است. خواب خود لحظه است، اصلاً لحظه ها خود نگبانان خواب ابد اند. برای همين انسان در خواب به ذخيره لحظه ها مشغول می شود.
تفکر، لحظه های بکر هستی را تکثير می کند و به آن ها هويت می دهد.
وشرک، بخشيدن لحظه ای است واحد بين تعداد زيادی دوست.
و توحيد ، نگاهی به منشأ واحد تمام لحظه هاست
و ما همه يک لحظه ايم
يک لحظه...
يک
لحظه
يک
...