درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
جمعه 20 آذر 1383
موضوع: براده‌ها
● سکوت

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.

سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.

هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.

موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.

سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم، در پيش از اين.

سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.

سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.

سکوت ظالم و سکوت بر ظلم، يعني ذبح عدالت در ميدان غوغا.

سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.

بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق السکوت، مي فروشانند.

تاريخ، پر از لحظه هاي تفسير ناپذير سکوت است.

سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.

سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.

روزه ي سکوت، يعني جنگ بي صدا با کلمات مزاحم.

سکوت، يعني دفن کلماتِ فتنه در گورِ گلو.

سکوتِ مطلق را، هرگز نمي توان شکست.

سکوتِ جمع، خوفناک ترين اعتراض خاموش است.

سکوت، لاجرم حرف نزدن نيست، گاه، خجالت کشيدن منظقي از رسوائي حرافي است.

بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.

سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.

کسي که سکوت را نمي شناسد، اتفاقاً هيچ حرفي براي گفتن ندارد.

سکوت و وقار، رابطه فاميلي محکمي با هم دارند، همانقدر که گاه با ترس.

آنان که کمر به شکستِ سکوت مي بندند، پيش از نبرد، مغلوبند.

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.

دموکراسي، با کلام متولد مي شود و پيش از بلوغ، در سکوت مي ميرد و از خاکسترش، استبدادِ خفقان مي رويد.

فاشيست ها، هم سکوت را طالبند، هم ازطنين جمعي آن وحشت دارند.

در عالمِ ارتباطات، سکوتِ راديو، يعني کودتا، سکوتِ روزنامه، يعني تأئيد کودتا.

سکوتِ خاکسترِسرد، يعني اعلامِ قطعي اتمامِ فاجعه.

شايعه، فرزند نامشروع سکوتِ بي جاست.

بعضي، در پنهان شدن پشت ديوارشيشه اي سکوت، استادند، همانقدر که بعضي حرافي مي کنند تا کسي، تخم سگِ فکرشان را نخواند.

تفسيرِ سکوت، به عهده گوش نيست، هرچند صداي آن را بشنود.

سکوتِ در ميدان جنگ، يعني آتشِ زير خاکستر، يا در جائي دور از صحنه ي نبرد، در محلي امن، کساني بي لباسِ جنگ، با اخم، دارند با هم لاسِ صلح مي زنند.

مردمِ ژاپن، بعد از دورانِ سامورائي ها، فهميده اند، هر وقت سکوت کنند، در کشورشان زلزله رخ مي دهد.

هندي ها به پيروي از گاندي، يا پر از سکوتند، يا آواز مي خوانند.

ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.

بهشتِ برين، يعني جائي که خردمندان حرف مي زنند و بي خردان، سکوت مي کنند، برعکسِ جهنمِ دنيا که اين دو، جا عوض مي کنند.

در خلاًِ خاموشِ بينِ کلمات، ارواحِ هوشمندِ سکوت، رفت و آمد مي کنند.

سکوتِ سردخانه، کلماتِ ناگفته ي زندگي را منجمد مي کند.

آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر اميدواري مي دهند.

وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.

سکوتِ تمام جاده هاي متروکِ بغضِ عالم را، حتي عبورِ کلامِ مسافري غريب، نمي شکند.

سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.

سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.

سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.

خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.

غلط دستوري و املائي در جملات، سکوتِ جاري در زبان را گيج مي کنند.

در عالم سکوت، همه چيز برقرار است.

آدم هاي چاپلوسِ قدرت طلب، وقت و بيوقت به حريم سکوت، تجاوز مي کنند.

زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير، انار خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.

بر پشت بام تمام خانه ها، سکوتي آشنا و مأنوس حاکم است.

بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.

سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.

غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.

وقتي بعضي سريال هاي تلوزيون را با صداي بسته نگاه کني، خيال مي کني چقدر در سکوت به شعورت احترام مي گذارند، به محض باز کردن صدا، مي فهمي درست است، خيال کرده اي.

تابلوهاي تبليغاتي در سکوتي شاد، تو را به احتياجي مبرم، دعوت مي کنند.

از وقتي هواپيما هاي جنگي ديوار صوتي را شکستند، معلوم شد، سکوت عجب صداي کر کننده اي در خود نهفته دارد، فقط فرصت خودنمادي اش کم است.

آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين، فقط نگاه مي کند.

آلودگي صوتي ربطي به سکوت ندارد، خود سکوت به اين مسئله معترض است.

هر تابلوي نقاشي، ترکيبِ موزون لحطه هاي رنگي سکوتِ نقاش است.

در سکوتِ تاريخ، صداي خفه ي هيچ جنايتي به گوش نمي رسد، هرچند هميشه کسي هست که به مرگي پنهان شهادت بدهد.

در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت برقرار است.

نويسندگاني که در ذبح ِحقيقت سکوت مي کنند، وقت براي ننوشتن زياد مي آورند.

بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد.

آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.

تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند.

تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند.

کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.

آدم هاي نابينا، بهتر از هر کس، دلهره ي سکوت را درک مي کنند.

لفظِ سکوت، في نفسه يعني، انتظار تولد کلام در بعد.

پنجره هاي پشت پرده ي سکوت، در انتظاري عبث و بيهوده به سر مي برند.

به حکم قانون ِشرف، بعضي محکوم به سکوتند، بعضي محکوم به پر حرفي، اما به حکم ريا.

گفتند، اين سکوتِ دل انگيز از که آموختي، گفت از سخن فروشان ِياوه گو.

در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.

سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.

ممکن است کسي نتواند با شکم گرسنه حرف بزند، ولي قطعاً نمي تواند ساکت باشد.

شتر ديدي نديدي، ربطي به چشم و ديدن ندارد، منظور زبان بينا است، اصطلاحاً، اين را به در مي گويند تا پنجره، کور شده، نبيند.

سکوتِ سنگين و بي نگاهِ زن و شوهر در عبورِخودرو يا پشتِ چراغ قرمز، يعني دعوائي در قبل، يا انتظارِ طوفاني در بعد، همه به طمعِ آشتي آخر.

کشنده ترين سکوت، سکوتِ از سربي جوابي و گناه است، هنگام ِنگاه خيره ي انتظار و پرسش.

سکوتِ يک غارت شده ي تنها، پر از استغاثه، از هيچکس است.

بغضِ سکوتِ يتيم، مثل حباب تُرد و نازک است، اما دير مي شکند، اگر بشکند، گوشِ زمين را کر مي کند.

آدم هاي بي سکوت، حتي در خلوت خويش نيز، کسالت بارند.

بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند.

ناممکني سکوت، در ورّاج ها، به گوش هاي مفت، مديون است.

کساني که سکوت را نمي فهمند، هوشي در حد گل ِسنگ دارند.

سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.

سکوتِ سنگين ِغرورِ يک کوهِ پر برفِ از خود راضي را، پژواکِ ناله ي يک سنگريزه، به غرش ِمهيبِ يک بهمن، تبديل مي کند.

تا مردِ تفکر، سکوت را تمرين نکرده باشد، حرف زدنش، يک آواي تخت و کش دارِ ابدي است.

دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.

سکوتِ سرد، به راحتي محفل ِگرمي را يخ مي زند.

سکوت و بي خوابي، خيلي خوب با هم کنار مي آيند.

ممکن است کلمات، از بيان آلام بشري عاجز باشند، ولي سکوت، حداقل اين عجز را نشان مي دهد.

بعضي سکوت ها به شکل وحشتناکي گوشخراش و جيغ است.

برتري شعر، نسبت به ساير شاخه هاي ادبيات، در اين است که ميزان ِسکوتش بسيار بيشتر است.

تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر ترجمه کند.

سخن گفتن را تمام دو پايانِ پستاندارِ ابزار ساز بلدند، ولي بقيه موجودات، سکوت را بهتر بلدند.

ورّاجي، انتقامي است که حرّاف، از گوش شنونده مي گيرد و سکوت، تقاص آن را پس مي دهد.

اگر همه مي توانستند يکسان، از سکوت لذت ببرند، زندگي، چقدر کسالت بار و بد آهنگ بود.

قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.

منتقدِ واقعي، بهترين نقدش، سکوتِ در برابر شبه اثر هنري است، گاه، لازم است داغ ِکلمه را، به دل بي هنر گذارد.

آدم ِساکت، آزاد است و آدم حرّاف بندي ي کلماتِ بيهوده.

آدم ها، در غوغا به هم مي رسند و در سکوتي بي بهانه، از هم مي برند.

بعضي، براي فرار از سکوتي کشنده، جيغ ِبنفش مي کشند.

بعضي، فقط براي ماهيگيري، به کرم ِ سکوت احتياج دارند.

آهسته برو، آهسته بيا، که گربه شاخت نزند، مانيفستِ زندگي ساکت و محافظه کارانه اجدادِ ماست، در دوران ِزندگيِ مشترک با وحوش، خيلي قبل از اينکه گربه ها در اثر جهش، بي شاخ شوند.

آدم هاي ساکت، بهتر آواز دهل را از دور مي شنوند.

اين قانون ِشهر نشيني مدرن است، مستأجرين قطعاً به نسبت صاحبخانه ها، ساکت ترند.

هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.

اگر در مقابل بعضي ها سکوت کني، يک بند تا ابد مي غرند.

آدم ِساکت، نيازي ندارد، از اين شاخه به آن شاخه بپرد، ميوه ي شاخه ي سکوت برايش شيرين تر است.

از حق، تا ناحق، چهارانگشت فاصله است، از سکوت، تا کلام، يک قيامت.

آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.

حرف، حرف مي آورد و فتنه، ولي سکوت، اصلاً از همان اول، حرف نمي آورد، انديشه مي آورد.

حرف راست را، فقط از آدم ساکت مي شود شنيد.

انسان ِتابع ِسکوتِ مقدس، اعمالش هرگز تابع اراده ي انساني ديگر نيست.

ممکن است خانه نشيني بي بي از بي چادري نباشد، ولي بطور قطع سکوتش از بي زباني است.

خنديدن، دل خوش مي خواهد، گريه ي قشنگ، چشم و ابرو، و سکوت، زبان گويا.

سکوت، همان سد است که پشت آبشار حروف مي بندند، تا در مسير زندگي ويراني به بار نياورد.

خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.

انسان به همه چيز عادت مي کند، جز سکوت.

آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.

دشمن ِساکت، بلندت مي کند، بر زمينت مي زند وراج دوست.

هيچ قفل و کليدِ سکوتي به درد آنانکه دهانشان چاک و بست ندارد، نمي خورد.

درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ سرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.

ساکت ترين زبان، متعلق به موجوداتي است که هفت ميليون سال قبل از پيدايش انسان، گفتند ساکت و به اين حرف عمل کردند.

اغلب کساني که زود از دست سکوت حوصله شان سر مي رود، اتفاقاً شش ماهه به دنيا نيامده اند، يازده ماهه به دنيا آمده اند.

آدم ساکت، در سکوت، به خودش فرصت فکر کردن مي دهد، آدم حرّاف، در ميان حرف، براي نفس کشيدن، به ديگران فرصت سکوت مي دهد.

مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد.

کليم کاشاني فرموده:
ز خامشي، دهن غنچه پر ز زر شده است
سکوت جايزه دارد، چرا نمي گيري!

طالبِ آملي هم سروده:
سکوت، لازم ِشرم است تا گمان نبري
که دستگاه سخن، طوطي تو را تنگ است
طريق ِنغمه چُنان رو که ره غلط نکني
اگر کسي ز تو پرسد که اين چه آهنگ است؟

ابوشکور بلخي هم گفته است:
سخن کز دهان، ناهمايون جهد
چو مار است کز خانه بيرون جهد
نگه دار از او خويشتن، چون سَزد
که نزديک تر را سَبُک تر گزد

و مولا علي ابن ابيطالب (ع) مي فرمايند:
آدمي نهفته در زير زبان خويش است.