مسمومِ آبْميوههای درختِ خرافهام!
در ترديدِ آينه، زلالیام چه پيدا نيست!
شب، سياهپوشِ ابدیِ فراقِ رنگ است.
خودنويس در قحطِ جوهر، خودنامرئینويس شد.
دروغ، پارهگیِ سيرتِ روح را بینخ، ناكوك میزند.