كشتنِ جهل، قربانیِ ديو دارد.
باران، اشكِ زمين را پس آورد.
در مرز جهان، زبانْ بی الفباست.
جامعهی بی رؤيا حواسش درد میكند.
دو خطِ موازی است، شب و روزِ زندان.