چمدانش او را به سفر برد.
ناروزن، از بام چشمها سقوط ميكند.
ملالهای مبهم زندگی، بهانهی پيشاپيش مردن نيست.
هر اندامي را آوازي است، فقط حنجره خودنماتر است.
ساحل، دريا را با پا پس ميزند؛ او با دست پيش میآيد.