درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
چهارشنبه 1 خرداد 1387
موضوع: براده‌ها
● شب و روز


قريب يک سال در اين صفحه هر روز پنج جمله نوشتم. سر سال آمدم آنها را کنار هم گذاشته بعد مقداری را حذف و سپس تقسيم بندی کردم در ده گروه. بد نيست تقسيم بندی ده گانه مرا بخوانيد و اگر نظری داشتيد ايميل کنيد.
اولينش را با اسم شب و روز بخوانيد:

استغاثه‌ی شب‌، دردی از روزهای ريا دوا می‌كند؟
زمين چرا پز مي‌دهد كه خورشيد در ماه مي‌درخشد؟
چراغِ سوسوزن، تزريقِ شب ‌كرده است.
ما کوريم يا خورشيد ابرْ‌گير است؟
هيبتِ شب، با چه وزني بر همه چيز مستولي می‌شود!
چراغ ورشكسته، تبعيد ‌شد به تاريكی.
فانوس، سپرِ شعله است در كارزارِ فوتِ باد.
شب، ماهيتاً قاتلِ تاريكی، نيست.
شب، سياهپوشِ ابدیِ فراقِ رنگ است.
تا روشنيِ چراغ، شبْ جشن مي‌گيرد.
گوشِ شب پر از رازهاي نخفته است.
كسوف مولودِ قاطي پاتي شدن شب و روز است.
ساعت‌ اداي زمان در‌مي‌آورد؛ ما هنوز در اولِ گذشته‌ايم.
جنايت، چشمِ شب را كور خوانده‌است!
روز، سياه‌کاری‌هاي شب را مي‌رنگاند.
شب‌هاي آبستنِ هول، شب‌تر است.
دو خطِ موازي است، شب و روزِ زندان.
وقتِ خسوف، روي ماه‌ات را كم مي‌كنند.
كتاب‌ها با بوي گذشته، در آينده زيست مي‌كنند.
ساعت‌ها نشان مي‌دهند چقدر مانده يا گذشته است؛ محال است حال ما را ‌بنمايند.
آدم كج خلق وسط روز هم لج شب را در‌مي‌آورد.
ساعتِ خوابيده، سكون و آرامش را ريابازي مي‌كند.
راهِ شبِ بغض، لغزنده است.
شب، خلوتِ بازيگوشيِ شبْ‌پَرِه‌ها دورِ خداوند‌ است.
شب، روزِ خسته را در آغوش مي‌کُشد.
در ظلمات، چشم، از چشم مي‌افتد.
در عيدِ هر نگاه، تحويلِ حال مي‌كنم.
مراسمِ صبگاه، روز را از شب تحويل می‌گيرد؛ شامگاه، کوفته پس می‌دهد.
شب، روز را شير می‌كند.
با هر طلوع، سلام بيدار می‌شود؟
شب، پشت به خورشيد می‌خوابد.
پائيز، عاشق‌ِ برملا‌يی‌ي عشق است.
شب و روز همديگر را تاخت می‌زنند.
فانی ِظهرِ عاقبت، لافِ غروب می‌زند!
برای اين که زود بخوابيم قصه را از آخر می‌گويند.
چراغ قوّه، به روحِ شب نوردرازی می‌كند.
شب، عقده‌ی خودكم‌نبينی ندارد.
زمان جارچی‌ی چل‌كلاغِ حماقت‌هاست.
وای به روزی كه نگوييم وای!
ماهِ نيمه، نيمه‌ای به ما بدهكار است.
پائيزِ غمگين، برگ می‌گريد.
گوشِ فلک کر می‌شد اگر خروس تخمِ مرغ را پس می‌كشيد.
شبِ بدخواب، روزْ خُمارِ خميازه‌ی ابر است.
بر ساحلِ روز، روح، آفتابشوئی می‌کند.
دو خطِ موازی است، شب و روزِ زندان.
خورشيد كه زد، قرصِ آفتابْ گَردان به سمتِ من آمد.
زمان، واحدِ عادلانه‌‌ای برای سنجش عمرِ همه هست؟
ماه، فكر می‌كند، ما فكر می‌كنيم، او هم متقابلاً ما را نمی‌فهمد.
تا می‌خوابم، جهان را خاموش می‌كنم.
آفتاب، سايه‌ی سايه را با تيرِ نور می‌زند.
روز، چوبِ حراج مي‌زند به زندگي؛ شب، تكذيب مي‌كند.
شب، تا كي شب است؟
تا ابد در حال ِنامزدبازي‌اند، شب و روز!
شب، بودِ خورشيد را چه می‌فهمد؟
ماه پير شد، پشتِ روز!
سايه از ترس آفتاب، آفتابی نمی‌شود.
خورشيدِ شب، پشتِ سايه‌ی خود گم شد.
هرصبح، از آغاز زندگی وحشت داريم؛ شب، از پايانش.
روز نور می‌بخشد، شب پس می‌گيرد.
لحظه‌ها را بگير!... دارد بخار می‌شود!
در افق‌های دور، آسمان و زمين هم‌آغوشند.
بی‌نهايت وقت، براي وقت نداشتن هست!
خوابِ روز با بيداري شب چه ربطي به هم ندارد؟
مردمِ غروب‌ دلبازند؛ وقتی زمانه دلشاد است.
روزهاي بي‌نام، آرامش بي‌منت‌اند!
روزها، همه عاشقان ِبالقوّه‌ايم.
خواب آور است زنگِ ساعتِ خواب.
ساعتِ کور، تاريكْ‌لحظه‌ حمل می‌كند.
هر سپيده، خروس بلاتكليف بانگ نمی زند: من خروسمرغم!
هر روز زندگی‌ی جاهلي‌ی جديدی آغاز می‌شود.
فردا من احساس ديروزم و تو امروز.
غم پائير بربرف زمستان نشست و با گريه‌ی بهار شد بخار تابستان و باز با غم...
شب ديوانه، روزِ عقل را بلعيد!
چهارفصل را يكسان به رسميت می‌شناسد؛ گياهِ مصنوعی.
شمع‌ِ شب‌، منتقد خورشيد است.
هر روز چه‌قدر فراموشي به ياد نمی‌آيد!
دمِ پايان، لحظه‌ها محترم ترند.
در بی‌نوری دركی از تاريكی نيست.
چه‌قدر به ساعت‌ها نمی‌رسيم!
شبنم و شب‌بو و شب‌پره چه نسبتِ تاريكي با هم ندارند؟
چراغ سوسوزن، تعبير خوابِ ستاره نيست.
نور ورشکسته تاريکْ در ‌روشنی حراج می‌كند.
قمر چه تاريك است؛ بي حضور حضرتِ شمس!
شبِ ديجور، روزگارِ خوابيده است.
آفتابِ پشتِ آينه از دو سو كور است.
لحظه‌ها پاورچين عبور می‌كنند از كنار ساعتِ خواب.
شب تا شب است، اميدی به نور نيست.