هنوز تودل بروترين چاقو است.
میرقصد ميخ كج شده با ترنّمِ چكش.
کاش تبعيد میشدم، به تو!
نابينا، بود را دقيقتر از هست توصيف ميكند.
به شوخيِ ازدواجهاي شوخيشوخي، طلاق نميخندد.
الفباي عاشق روي هر برگ، عشقبازي تازهاي را تجربه ميكنند.
پيرمجردها، طلاقی جلو، ازدواجی پس انداز، و عشقی بدهکار اند.
آتش پرست، سوخت!
محبوبِ آرمانی چنان كامل و زيباست كه نيست.
خودپرست، ثناهای اضافه را به خدا تعارف میكند.
برای منت گذاری سرِ سپاسگزاری گفت: متشکرم!
حتی آتشنشانها قدرتِ مهارِ لهيبِ عشق را ندارند.
ما متهم به عشقايم!
واژگان ِنفاق، نیرنگاند.
چراغ چشمكزن، بیحياست؟
مردها بهتر نمیدانند، مردِ نامرد وجود دارد!
انگار گوش به نگاه حساس تراست تا چشم به صدا.
ظاهراً ازدواجِ موفقی داشت، آدم!
بخيلِ لبخند، بیرسيد، تحويل میگيرد.
معتادِ جمال با سوزن ِنگاه، هوس تزريق میكند.
دروغ، پارهگیِ سيرتِ روح را بینخ، ناكوك میزند.
دوست داريم دوست داشته شويم؛ حتی وقتی دوست داريم دوست بداريم.
شرابِ تكرار، شرابْ نيست!
دولت عشق، كابينهاش ابدی است.
مِه، چرا فكر میكند ستارالعيوب است؟
عشق كوچنده، در برهوت اطراق میكند.
در بانكِ چشم، وامِ بينايی پسانداز میكنند.
حس میکنم... توام!
آسمان دعوتم را پاسخ داد؛ تو باريدی!
ادای افسردگی، ته سيگار توليد میكند.
خودشيفته، عاشق و معشوقْ سرخوداست.
اصولاً دوست داشتنِ بدون مسئوليت دوست داشتنیتر است!
اخم عاشق، كرشمهی رو است.
در تنگيی دل كسناكس جا نمیگيرد.
هررهگذر، يك عشقِ تازه برای هر هوسباز است.
خجولها خوانندگی را با ترانهای بيدِ مجنونی میآغازند.
مردان با چشم، زنان با گوش، جوانان اتفاقی و بچهها با تازگی، عاشق میشوند.
بيرون از عشق، كيستيم؟
عشقِ نابينا، بكلّي سرّي است.
در شور و شوق، تبِ عقل تاب دارد.
براي تحمل عشق، به عشق محتاجيم.
عشق در نگفت خود را میكشد؛ در گفت عاشق را.
عشق نزديك، كورِ دور است.
باران عشقهای آبكي را ترتر میكند.
قولِ غزلی دادم؛ نگاه كن قوسِ قزح را!
عشق درد است؛ بي عشقی دردِ بیدرمان.
اگر زنها بعضاً دوستدار شنيدن دروغند؛ مردها اغلب دوستدار ديدن دروغ.
معشوقی ماندگارتر از شب كيست؟
میرقصد ميخ كج شده با ترنّمِ چكش.
خودخواهی را حق خود میداند خودخواه.
انزواي تخميری همان ادای عشق است.
بعضی گذرگاهاند، بعضی توقفگاه؛ من در عبور تو پيادهام.
ديدارهای اتفاقي بهانهگيرند.
طلاق، دو راهیِ بازِ بن بست است.
عشق به خودخواهیها بخشندگي میبخشد.
پير كرد از بس وعدهی جواني داد؛ اين بي پير، عشق!
نفرت، نفرت دارد از عشق به سبب اين همه شعر كه در مجيزِ او گفتند.
بيا با سکوت، گپ بزنيم!
هنوز تودل بروترين چاقو است.
خودفروش زدهاست به سيمِ آخر.
عهدِ سست در نطفهي فراموشی بسته میشود.
دروغ ميگوييم كه راست گفتن را تحمل ميكنيم.
به دل ِنازك، دل نبند!
دكتر، مرا به تو تجويز كرد!
وعدهی قطعی، اكنون... بود.
مردان در جمع مردانه، بيشتر خودشان نيستند.
مرد، نظم است؛ زن، ناظم؛ زن و مرد، منظومه.





