گذشته نمی گذرد؛ حتي تا تهِ آينده!
گويا گذشته حرف گوشكنتر است!
فاشيستترين عنصر هستی زمان است.
تاريخ، چه سهنقطهی قابل ترحمی است!
وقتِ گرفتن عکس، به سمتِ بعد نگاه میکنيم.
وجوهِ اقساطِ وجود، تمامی ندارد.
نوابغ، تندتر از زمانند؛ در بود و نبود!
تيكتاك ساعت، پلهپله، خاطره حمل ميكند.
بيقرار قبلي، تنها خداي تنها را تنها ميشود ديد.
همه چيز فراموش میشود الا فراموش کردن فراموشی.
مادر بزرگِ قهوه، پيشگوست.
پارسا، از گناهِ آينده توبه میكند.
بدشانسی، اشتباهِ در بدوقتی است.
خميازهی، محصول مشتركِ گذشته، بیحالی و آينده است.
در اوج دركِ لذّت، فقط حال؛ نه گذشته معني دارد نه آينده!
نفرين از آهِ آينه، جاريست.
اعتمادِ وصله دار اُطو بردار نيست.
گناه، بی قرارِ قبلی قرار از قرار میبرد.
تضاد يعني دنبال چيزي بودن با فرار از آن؛ مثل تقدير!
حتي در سرسام هم كمي وقت براي دوست داشتن هست!
عجول از خودش جلو میافتد.
تا توان داری توانی ناتوانی خاك كرد.
حَفاران، در حال، گذشته را از آينده پس میگيرند.
هركس جاودانگی را برای غير نميخواهد و الا خدا بخشيده است.
هر دوستی ريشه در گذشته دارد؛ نداشت، در آينده پيدا میكند؛ نكرد، خود دانی!
در پلك، هرچه هست، نيست.
لحظههای زندگی را از مرگ كش میرويم.
دنيا رو به پيشرفت پيش میرود، عقب عقب!
چه سفر اوديسهواری دارد لقمه در من، تا من شود!
لحظهها عصا زنان عبور میكنند؛ از عرضِ روزِ كور.
هر رفتی، آمد ندارد.
آغاز و پايان، ادامه است.
دم به دم تمديد و تحويل بعد میشويم.
چقدر وقت برای قهر داشتند، آدم و حوّا!
زندگی تمام میشود اگر، خيال واقعی شود.
دير، چه زود، نرسيده، رفت!
هماكنون در موزهی آيندهايم.
چهقدر طلبكاريم، از لحظههاي پيشرو.
اگر هستي، باش؛ نبودی، يك بودْ بدهكاری!
چه ناساز، آينده را بازسازی میكنيم، گذشته را پيشبينی!
چرا از اول فكر كنيم آخريم؟
قرارمان جواني بود؛ چه بيقرار رفت!
يك نماي فيلم تاريخ، هزاران برداشت دارد.
زادروز ما فرداست؛ اگر هراس و همهمه بگذارد.
هنوز آدم و حواييم؛ دوروبرمان كمی شلوغ است.
در تاريخ هم شكنجه درد دارد.
همه پشتِ درِ اطاق انتظاری در انتظار هميم.
پيشگو، فقط گذشته را وارونه تعريف میكند.
در هر ما، ديگریای وجود دارد با عمری نامعلوم.
ما خلق نمیکنيم؛ فقط کمی با گذشته قلقلک میكنيم.
بودِ ناب، گنج است.
هنوز چرا منتظر هنوزيم؟
وسواسي فرصتها، زمان سوز است.
كمرگاهِ برج، مخارج سنگين را بالا آورد.
تاريخِ بيحافظه، ملتها را گم و كور ميكند.
جانيترين جاني تاريخ، اغواست.
چهقدر نور چشمي خواهد داشت، تاريخ!
چرا گذشته مقدستر از اكنون و آينده است؟
تاريخ تولد چه صيغهاي است وقتي هزار سالهايم؟
تاريخ، در سربالايیها نفسنفس زده و در سرازيریها پس گرفته است.
شمارشها، سرگرم كنندهاند.
ساعتِ خواب زير بار زورِ زمان نمی رود.
خوابِ خشمهای گذشته، گاه سنگين است.
بيا قرار بگذاريم بعد از اين در قرارها، همديگر را ببينيم.
بادِ نخوت، گذشته را جارو، حال را آشفته و آينده را غبارآلود میكند.
نور، لحظهها را بينا میكند.
نويد عصر اخلاقيات شوخی قشنگي، بود!
دير نخواهد بود ناممكنیی تشخيص شب و روز!
زماني تبعيض نژادی بر مبنای رنگِ پوست بود، حالا رنگِ پوستِ پول.
زمانی قلهها دستهاي نيايش زمين بودند؛ حالا غولميخهاي نگهدارنده گهوارهی دشت هم نيستند.
ترس تاريخ، در بعد اعتراف میشود.
آينده پابندِ طلسمِ اكنونِ درگذشته است.
در بهاران میشود روئيدن خود را تماشا كرد.
دائم از دورهای خاطره، پرتاب میشويم به حالیْ بیحال.
اميد و نااميدي دو خط موازیاند كه دم به ساعت همديگر را قتل میكنند.
اگر اميد پايان نبود، ارادهی آغاز پايان میگرفت.
تا سه بشمار؛ چيزی اتفاق میافتد؛ نيفتاد، باز بشمار!... اعداد بینهايتاند.
اگر در لحظهاي غلط در جايي غلط با كساني غلط بودی، تا پايان ميپذيری گذشته با ما است.





