آدم بيسؤال حوصلهي كائنات را سر ميبرد.
بلبل بيزبان، ميدهد برايش قضاي آواز بخوانند.
گاهوارهي زمين ميگردد؛ بخواب...!
از کوه پرت شدم، قله به آسمان گريخت.
بالا و پائين، دستِ لحظههای تصميم است.
خونِ تازه نفس، نفسزنان هم به مغزِ زرافه نميرسد.
كندوي برده شده به لجنزار، ذهنِ زنبوران را با شهدِ هر گلستاني غريبه ميكند.
موريانههاي اصيل قبل از صرف چوب، ورد ميخوانند.
لابد سماجتِ كلاغها در غارغارِ هر روزه، چيزی را میخواهد حالی ما كند!
گرگي كه ميخواست با گرفتن روزه عشق خود به گوسفندان را به سگ گله ثابت كند؛ روزهاش را با دريدن چوپان شكست.
استفراغ جهان دريا بالا ميآورد.
بوسهي ابرها رعدي رسواكننده دارد.
پير، مريدش را خورد تا عملاً به او رسم فنا بياموزد.
عروسكها حس خدايگونگي انسان را ارضاء ميكنند.
در ساحل، امواج در مسابقهاي ابدي براي تشويقِ هم كف ميزنند.
مثلِ سگ از سگ ميترسد.
به ماهي آزادِ در تابه مينگرم!
بلبلِ مست، سكسكه ميخواند.
مرغ سحر را با چنگ زد و خورد.
پشه، صادقانه فكر ميكند ما از حِجامتِ موسيقاييِ كيف ميكنيم.
سوسمار با كندي، تيز ميبُرد.
گلنامها، نيمي به گل، طلبكارند.
به كوه خنديدم، غريوِ بهمن شد.
درختِ مغرور، غرورِ تبر را نشكست.
پشهها براي درآوردن ِحرصِ زاغ، در جشنِ قرنْگَردِ تولد او، وزوزانه براي خود، ثانيهگَرد ميگيرند.
از حيرتِ هوا، فيل میبارد.
چتر، زاری ابر را پذيرا نيست.
پرنده، جاذبه را بال میاندازد.
درختْ قدِ ريشهاش، ساقه دراز میكند.
درختِ بازنشسته در نيمكت چوبیِ پارك استراحت میكند.
گل، زشتی نميداند.
در كندو سمفونی شادِ شيرينی میسازند.
از کوه پرت شدم، قلّه به آسمان گريخت.
بلبلِ فرصت، آوازش را به دو بهبه میفروشد.
الان در آرامش ِپرواز، كدام ديوانه به ديوانهای كه بالِ اول را به خود بست میگويد ديوانه؟
كبريتِ بیخطر، آتش نمیزند؟
گوسفندِ رفته به جلدِ گرگ، چوپان میچِرَد.
كِشتیِ متروك، بیتعلق شبْهِجزيرهای رهاست.
دايناسورها قرارشان را با طبيعت نيمه رها کردند.
شُهرت از مورچه كلهپاچه میپزد؛ به خودت نمیدهد.
سگ، انسانِ لانگی گرفت!
تلوزيون، آکواريومِ انساننمايی است.
گاوان عالم با گاوان آدم مساویترند.
چای، پشتِ سرِ خستگی، غيبت دم میكند.
خشکيده گل، نشان ِآن که بوی خوشی بودهست.
نی غازچران، سوت است.
باران، اشكِ زمين را پس آورد.
پرندهها و گلها چه نسبتی با هم ندارند؟
ماهی را هر وقت از آب بگيری، میرقصد.
سگهای اشرافي از روی نت پارس میكنند.
پس گلها كی استراحت میكنند؟
آدمخوارها دركی از آدمكشی ندارند.
كوه، برای رفع خستگی به من تكيه داد!
دريا و ساحل و موسيقی، زبان هم را خوب میفهمند.
بلبلِ خوش الحان ِدر بندِ روز، نگران ِجغدِ رهای شب است.
ابر، عينکِ آفتابیِ زمين است.
سنگفرش، سنگِ صبور سابق است؟
هيچ شيرِ بستهای خود را باز نمیبيند.
خروس، صبحِ غروب را به رسميت نمیشناسد.
جامعهی وحوش قانون جنگل را شفاهی پذيرفتهاند.
شغال با مرغ، ران ِبريان ِمذاكره میخورد.
حالِ ابرِ عقيم را نمیفهمی تا جورِ او نباشی!
پيچك، صعود را مديون ِضعفهای خود است.
شير ژيان مورچگانی را كه نفهميده، لِه میكند.
گلها در تصوير تلوزيون زيباترند؛ منتهی بی بو.
آبِ آلوده بیگناه است!
گلها دوست دارند، مُعَطّر به ما بنگرند.
لابد خدا گوزن را نشناخت كه شاخاش داد؟!
به چشمِ گنجشك، فيل كوهِ بیهراسِ بیدليلی است.
خطِ صاف در نگاهِ واپسِ تحسينِ خود به خود، كج شد!
آفتابپرست، كافر است؟
اعجازِ تملق، تمساح میسازد، از بزمجه.
خيالِ تشنه، در رودِ رگِ پروانه غرق شد.
سايه، سايهی آفتاب را با تير تاريكی میزند.
كلاغْشاعری، زيبا چكامهها غاريد، براي مجلسِ خونرنگْ رقصِ زالوها.
کفتارها رام نشدنیاند.
كدام دست نبض سنگ را فهميد؟
چه میكشد چاقو؛ از اتهام گوشت.
برف را لمس میکنم؛ دل بهار توست.
ده كبوترْ وقت برای نپريدن، پسانداز است.
صبرِ باغبان خوشبوست.
وقتي باد میوزد، بيطرفي معنا دارد.
ميمون شطرنج باز شاه حريف را خورد.
گرگ، حيران مینگرد به كبابْبرّهی چوپان.
بخاريِ خودخواه، فقط خودش را داغ میزند.
حتي مگس، در زورخانهی در بسته مدعی است.
مردهها را در خاك میكاريم؛ شايد روز وصل سبز شدند.
سادهلوح فكر میكند در سكوتِ بلبل، قفس تمام میشود.
گل، بابت بیدريغیی عطرش پز نميدهد؛ ولي راسو میدهد.
لباس عروس دريايی در تور، پر از پولكِ آب ِخشكيدهی درياست.
خر چنگ داشت مینواخت.
بال بال میزنيم؛ براي بیبالی.
براي طوفانْباز، باد، فوتِ آب است.
قانون ِگياه، حس ِرويش است؛ بی روندگی.
هرگز زلالی، با نكبت، خود را به آب تحميل نمیکند.
دريا با ساحل شوخي تكرار دارد.
پاروها دستهاي سينه خيز قايقاند.
تَن ماهي، كنسروِ صادراتیی درياست.
مگسها، تلهاند براي جلبِ دغل دوستان خودْ شيرين.
اگر ماهی میدانست ماهیاست، دريا خشك و اهلی بود.
كتاب، او را خواند.
بنيانگذار آينه، آب است.
كوه، چرا را بلند پاسخ داد.
سوزاند آتش، خود را در آينه.
مارِ بلبل بلعيده، تداومِ قفس است.
فكر كردم نگاهِ عميق گاو سؤالي ندارد!
كركس و كفتار، رقيباني همسفرهمتحد اند.
عكس طبيعت، صبح، پير؛ ظهر، خواب؛ شب، كودكيم.
نامادریی دهر جگر شير را گرفت و به جايش سوپِ جوجهعروسك داد.
دوست داشتن خود با، فقط دوست داشتن خود، چند ثانيهِ نوري فاصله دارد.
اتفاقاً كبوترباز با باز، بازبازی میكند.
شتابِ سقوط مانع نجاتِ صعود است.
كشتزارِ قحطسالي پر از استخوان اَرّهماهي است.
پروانهها از سوزن ِتختهبند بيش از تور ميترسند.
با منعِ نواي نيِ چوپان، در گوشت شود علف پديدار.
به دريا مينگرم؛ چهقدر اشكِ شور!...
آبِ از آسيابْ افتاده، كجا آرام ميگيرد؟
مورِ مأموري كه سليمان را فرو ريخت، زير او له شد؟
مرغ و گوسفند با گوشت و پوست، انسانيتِ ما را در ماهيتابه تجربه میكنند.
طوطیی تكرار اگر معني "دوستت دارم" را میفهميد، صاحباش را به قفس میكرد.
رفوگر، طبيبِ زخمهای لباس است.
لجوج، آتشفشان را نيز يخجوش میزند.
شير هيچ سكهای نمیغرد؛ ولی خطش میبُرد.
شترمرغ، دونفرِ موجودِ ناقصْبههمچسبيدهاست.
نفرين پرنده در قفس، شُكرانهْ آوازِ آب و دانه قلمداد میشود.
حيوانات را خشك میكنيم تا پيشدستی نكنند.
تا رفتی، در چشمهی نگاهِ جاماندهات، آبتنی کردم.
فقط محضِ تفريحي تلخ، موش گاهي گرازتر است.
فقط لاشخورها آرزوي مرگ بقيه لاشخورها را دارند!
نهالی كه به عشق درخت شدن نرويد؛ خَرَكِ نابالغِ آينده است.
جغدِ اهلی شده نغمهاش را صداگذاری كرد!
با گلها معامله داريم؛ طراوت در مقابل نگاه.
گرگِ كمحوصله، يكجا به اتهام گله پاسخ داد.
ساحل، دريا را با پا پس ميزند؛ او با دست پيش میآيد.
پرندهی كوكی خود را به نفهمی زد تا طبيعت گول بخورد.
در قلبِ بهار، بايد طبيعت را به گردش برد.
دعای باران، نفرين سيلاب را خنثی نمیكند.
سگِآبی از گلهيبزماهیها مراقبت نمیکند.
شيرجهِ مرغ ماهیخوار انتقام خميازهی خورشْمرغ ِ كروكوديل نيست.
مُقّدَر است نيشزدن پشه، پشهکش سازیی آدمی و از رو نرفتنِ خونخواري.
ابرها عقدهی چهشكلیشدن ندارند.
در معبدِ گل، آب و آفتاب پرستيده میشود.
آدمها بیدودستهاند؛ بیدستهی بیبال و بيبالتر!
احتمالاً اين بالِ كلاغ از آن بالِ كلاغ مساویتر است.
شتر كوهانش را عمل نمیكند، چون دركی از زيبايیشناسیی پستی و بلندیها ندارد.
حلزون با هر خانه تكانی میميرد.
از انگور تا شراب يك لحظه غفلتِ سركه است.
گلخانه خانهی گل نيست، چشمخانه خانهی اوست.
سايهی بلبل هم زندانیی خميازهِ كشدار قفسی است.
شِكستِ تُنگ تقصير لوندیی ماهی است يا پنجهی عطش؟
ماهگرفتگی مختص زمينگير است.
سگِ ترس علاقهای به دل و جگر ندارد.
موج خسته پشتِ مُردهماهی نفس چاق میكند.
جنگل سفر میكرد اگر درختانش پای او بودند.
پرنده در عبور از بالای ورزشگاه: اُوو... وَه... چقدر ناپرنده!
پاها پابهپا پای همآند.
بیپنجرگی، تنهايی است.
كفشدوزك منّتپذير چرم گاو نيست.
كودكی يعنی دركِ لذتِ فاصله سنگ تا گنجشك.
بخار اعلام كرد: مِه، هووي پرهایوهو و گريان ابر نيست.
فندك آدابِ كبريت را رعايت نمیكند.
کلاس آموزش تار ندارد، مكتبِ عنکبوت.
ميز اختراع شد تا دستها ستون سر باشند.
در بازی پنجره، به نجواي جهان گوش كن!
آب و آفتاب و آينه، نسبتِ ناروشنی با هم ندارند.
چشم چشمه شور میشود اگر، دريا به رود برگردد.
آبِ پاك، اتفاقاً برای نرسيدن به صد درجه، جوش میزند.
تمام پنجرههاي ساحل عالم رو به درياست؛ ما كورمنظريم.
از آدمهاي استثنايی توقعات استثنايی میرود؛ هرچند نتوانند.
آهسته برو و نيا وگرنه گربهی تازه به دوران رسيده، شاخات میزند!
آفتاب دنبال چه، دنبال سايه است؟
كاش قفس پر ميكشيد، با روح مرغ!
اگر زيبايی نبود، آينه، به چه پز میداد؟
آواز از اول بود، بعدها خواننده آمد خواند.
هر اندامي را آوازي است، فقط حنجره خودنماتر است.
هر چيز تكرار ندارد الا تكرار!
حتي نيرنگِ روباه، بيرياست.
آينهی تصوير فروش، شبهِشيشه است.
ياسِ رازقی عطري است كه گل هم ميدهد.
مادر تا آخر فكر میكند بچهها همين ديروز به دنيا آمدهاند.
قرار نبود، بكاريم زمين، مين درو كنيم.
گاهِ اعتصاب رنگها، جهان، كوررنگ است.
غزلی است دستِ فرشبافِ فرش دستباف.
گويا صفحهی حوادثِ روزنامهها را از جنگل میآورند.
ُپتك، سندان را پرطنين میكوبد تا آهن گداخته حساب دستش بيايد.
حتی تف، با بوسه همراه است.
يخ میزنيم، از شدتِ جوششِ ثروتِ سرد.
با وقار، نشنيده میگيرد كر، آلودگيهاي صوتی را.
پز میدهد پلنگِ وحشی با پالتوپوستِ آدمهای متمدن!
فانوس دريايیی گمشده، راه و بيراه را از مغروق میپرسد.
حق انتخاب از ميان پاكیهاست.
خون قرمز با قرمزتر، چه فرقي ندارد؟
كمی راستتر است؛ تصويرها در آينه.
بالا پايينیی ابروها، جهانمان را زيرو رو میكند.
بيچارهتر از آنكه آسمان را در قاب مي بيند، آنكه سربلند نميكند.
پيري، ريا كردن ندارد.
خورشيد كور نمیشود، از ديد خود در آينه.
پيری، مرواريدِ پساندازِ عُمْر را در چشم آب میكند.
واقعاً، آموختن زبان دو سه حرفي حيوانات، اينقدر سخت است؟
پيري، نوازندگیاست؛ چشم، تار میزند، گوش، سوت، قلب، ريپ ريپ!
کَر، زندگی را صامت میبيند؟
بيهودهگی، به حباب، برنمیخورد؟
حتی سنگپا از بغضی آبلهدار است.
تنهايی را شقهشقه کرد؛ دورش شلوغ شد!
شرابِ پرمدعا از غورهی مويز نشده به دست میآيد.
برگِ پائيزی، بر گامِ خاطره مینالد.
بخشِ گاوش، زندگی نشخوار میكند.
زمين، آبستنِ تمامِ دردهاي بلعيده است.
تيرِ برق شد، درختی كه يادش رفت درخت است.





