درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
پنجشنبه 23 خرداد 1387
موضوع: براده‌ها
● خواب و بيدار


ساعت‌ اداي زمان در‌مي‌آورد؛ ما هنوز در اولِ گذشته‌ايم.
ساعتِ خوابيده، سكون و آرامش را ريابازي مي‌كند.

رؤياهای سبك را دادِ باد می‌برد.
در خواب ديد از غصه خواب ندارد.
مگر می‌شود تبعيد شد، از قلمروِ رؤيا؟
بس دور از هم است رؤياهاي دو نزديك!
شبه‌خاطره، رؤياهای زخمی را ميان‌بر مي‌زند.
گوشِ شب پر از رازهاي نخفته است.
روز، سياه‌کاری‌هاي شب را مي‌رنگاند.
جنايت، چشمِ شب را كور خوانده‌است!
كسوف مولودِ قاطي پاتي شدن شب و روز است.
ساعت‌ اداي زمان در‌مي‌آورد؛ ما هنوز در اولِ گذشته‌ايم.
شب‌هاي آبستنِ هول، شب‌تر است.
دو خطِ موازي است، شب و روزِ زندان.
وقتِ خسوف، روي ماه‌ات را كم مي‌كنند.
كتاب‌ها با بوي گذشته، در آينده زيست مي‌كنند.
ساعت‌ها نشان مي‌دهند چقدر مانده يا گذشته است؛ محال است حال ما را ‌بنمايند.
راهِ شبِ بغض، لغزنده است.
شب، روزِ خسته را در آغوش مي‌کُشد.
آدم كج خلق وسط روز هم لج شب را در‌مي‌آورد.
ساعتِ خوابيده، سكون و آرامش را ريابازي مي‌كند.
شب، خلوتِ بازيگوشيِ شبْ‌پَرِه‌ها دورِ خداوند‌ است.
شب، روز را شير می‌كند.
با هر طلوع، سلام بيدار می‌شود؟
در ظلمات، چشم، از چشم مي‌افتد.
در عيدِ هر نگاه، تحويلِ حال مي‌كنم.
مراسمِ صبگاه، روز را از شب تحويل می‌گيرد؛ شامگاه، کوفته پس می‌دهد.
شب، پشت به خورشيد می‌خوابد.
پائيز، عاشق‌ِ برملا‌يی‌ي عشق است.
شب و روز همديگر را تاخت می‌زنند.
فانی ِظهرِ عاقبت، لافِ غروب می‌زند!
برای اين که زود بخوابيم قصه را از آخر می‌گويند.
وای به روزی كه نگوييم وای!
شب، عقده‌ی خودكم‌نبينی ندارد.
ماهِ نيمه، نيمه‌ای به ما بدهكار است.
زمان جارچی‌ی چل‌كلاغِ حماقت‌هاست.
چراغ قوّه، به روحِ شب نوردرازی می‌كند.
پائيزِ غمگين، برگ می‌گريد.
بر ساحلِ روز، روح، آفتابشوئی می‌کند.
دو خطِ موازی است، شب و روزِ زندان.
شبِ بدخواب، روزْ خُمارِ خميازه‌ی ابر است.
گوشِ فلک کر می‌شد اگر خروس تخمِ مرغ را پس می‌كشيد.
تا می‌خوابم، جهان را خاموش می‌كنم.
آفتاب، سايه‌ی سايه را با تيرِ نور می‌زند.
خورشيد كه زد، قرصِ آفتابْ گَردان به سمتِ من آمد.
زمان، واحدِ عادلانه‌‌ای برای سنجش عمرِ همه هست؟
ماه، فكر می‌كند، ما فكر می‌كنيم، او هم متقابلاً ما را نمی‌فهمد.
ماه پير شد، پشتِ روز!
شب، تا كي شب است؟
شب، بودِ خورشيد را چه می‌فهمد؟
تا ابد در حال ِنامزدبازي‌اند، شب و روز!
روز، چوبِ حراج مي‌زند به زندگي؛ شب، تكذيب مي‌كند.
سايه از ترس آفتاب، آفتابی نمی‌شود.
خورشيدِ شب، پشتِ سايه‌ی خود گم شد.
هرصبح، از آغاز زندگی وحشت داريم؛ شب، از پايانش.
روز نور می‌بخشد، شب پس می‌گيرد.
لحظه‌ها را بگير!... دارد بخار می‌شود!
در افق‌های دور، آسمان و زمين هم‌آغوشند.
بی‌نهايت وقت، براي وقت نداشتن هست!
خوابِ روز با بيداري شب چه ربطي به هم ندارد؟
مردمِ غروب‌ دلبازند؛ وقتی زمانه دلشاد است.
روزهاي بي‌نام، آرامش بي‌منت‌اند!
روزها، همه عاشقان ِبالقوّه‌ايم.
خواب آور است زنگِ ساعتِ خواب.
ساعتِ کور، تاريكْ‌لحظه‌ حمل می‌كند.
هر سپيده، خروس بلاتكليف بانگ نمی زند: من خروسمرغم!
هر روز زندگی‌ی جاهلي‌ی جديدی آغاز می‌شود.
فردا من احساس ديروزم و تو امروز.
غم پائير بربرف زمستان نشست و با گريه‌ی بهار شد بخار تابستان و باز با غم...
شب ديوانه، روزِ عقل را بلعيد!
چهارفصل را يكسان به رسميت می‌شناسد؛ گياهِ مصنوعی.
شمع‌ِ شب‌، منتقد خورشيد است.
هر روز چه‌قدر فراموشي به ياد نمی‌آيد!
دمِ پايان، لحظه‌ها محترم ترند.
در بی‌نوری دركی از تاريكی نيست.
چه‌قدر به ساعت‌ها نمی‌رسيم!
شبنم و شب‌بو و شب‌پره چه نسبتِ تاريكي با هم ندارند؟
چراغ سوسوزن، تعبير خوابِ ستاره نيست.
نور ورشکسته تاريکْ در ‌روشنی حراج می‌كند.
قمر چه تاريك است؛ بي حضور حضرتِ شمس!
شبِ ديجور، روزگارِ خوابيده است.
آفتابِ پشتِ آينه از دو سو كور است.
لحظه‌ها پاورچين عبور می‌كنند از كنار ساعتِ خواب.
شب تا شب است، اميدی به نور نيست.
خودشيفته، در بی‌ساحلی، دريا را به تماشا می‌خواند.
بی‌حال‌گذشته‌بينی؛ توقع فردا‌بيني داری؟!
همه‌ عجيبيم؛ به‌ويژه كه اصرار داريم عجيب ننمائيم.
ظاهراً بستن چشم‌ و گوش‌، هولناكیِِ جهان را تغيير داده است.
سكوتِ خفته را نمي‌شود نشنيده گرفت.
همه زيباييم؛ ولو ثابت نشود.
جامعه‌ي بي رؤيا حواسش درد مي‌كند.
محال است دو چشم به يك چشم ‌ بنگرند.
رؤيا، وقتی براي مَلال ندارد.
بلاهتِ انبوه يعني تأئيدِ جمعيِ مهمل.
در همين لحظه در رؤياي ديگراني زندگي مي‌كنيم.
با روحم رفتيم کوه؛ خوش گذشت!
مار آزادي را در پرواز مي‌بيند، پرنده در گريز از قلمروِ عقاب؛ لاكپشتِ وارونه، در مرگ.


در همه چيز رازي هست، الا در خودِ راز.
زندگيِ بدون تأسف، تأسفِ عميق برجا مي‌گذارد.
انگار هميشه چيزي كم است، حتي وقتي هيچ چيز نيست.
هيچ حكم قطعي وجود ندارد؛ مگر حكم زور كه عدمِ قطعيت را موقتاً به تأخير مي‌اندازد.
جهان بدون من‌ها، از ما نمي‌گذرد.
زماني در جايي گم مي‌شويم؛ هنوز پيدا نمي‌شويم.
در خواب خيال ‌كردم دارم خوابِ رؤيايي شيرين مي‌بينم.
در پيش‌آمدها، تصادف معني ندارد؛ مگر تصادفاً پيش‌آمدي، پيش بيايد.
كساني كه احساس تنهايي محض مي‌كنند قدرت رفاقت با روح خود را ندارند.
آدمِ بي رؤيا خواب سفيد مي‌بيند.
چه خوب كه دانه‌هاي رؤياها فقط در خواب نمي‌رويند!
تا مي‌خوابم مسئوليت فكرم با خودش است!
كفش تنگ يعني عشق افلاطونيِ پا و كفش.
كاش روزي شناخت را مي‌شناختيم!
ديگر رؤياهايم مرا به خواب مي‌بينند.
بدتر از آرزوي بي آرزويي داشتن آرزوهاي برآورده شده است.
خيال مي‌كنم، بخش خواب آدمي در دنياي بعد يك‌راست مي‌رود به بهشتي خيالي.
مدتي است لباسم لاغر شده است.
باند خيالي را هم گورستان مي‌بينند، خلبان‌ِ ناشي.
كشتي گرسنه دريا بلعيد.
جامعه‌ي شاد همه چيز را زير سوال مي برد، جامعه‌ي غمگين حوصله‌ي سؤال ندارد.
در جامعه‌ی افسرده، هميشه خنده‌ی بعد، در گريه‌ی قبل می‌ميرد.
از بس ذهن را معطوفِ ناممكن‌ها كرد، فکرش بالدار شد و باليد.
با هوی مُريدِ مُتّصِل، های مُرادِ مُنفَصِل باد است.
بارِ مسئوليتِ رؤياهای سبك، سنگين است.
بي‌رؤيا از گذشته بيزار، از آينده نااميد و اساساً با حال، نيست!
تا دو گوش، چشمِ شنيدن ِهم را ندارند، نگاه‌ها كراند.
با گل‌اندود كردن ِشيشه‌ها، ذهنِ آفتابِ پشتِ پنجره، هست.
حواس‌پرت، شيفته‌ی تكرار گفتگوست.
می‌شود در خلوتِ شب ميراند ذهن گناهِ آينده را.
خيالِ لحظه‌های تو، بی تو هم باتوست.
فکر نکردن به فکر، فکرها را می‌رماند.
ميمون فكر می‌كند ادايش را در می‌آوريم.
رؤيای محافظه‌کار، شطرنجی است.
طنابِ متوّهم، مارسرخود است.
جاذبه اشتباه می‌كند؛ لميدن ِما به‌خاطر ديرِ كِردِ طنابِ آسمان است.
بي‌تخيل، دَرون‌كاه است.
اگر ممكن به كمك احتمال بيايد، شايد شانس ياری كند.
نااميد، دخمه‌ای‌است بی‌روزن.
دربه‌در ِجايی خالی از خود ام.
ناخدايان، آرزو نمی‌سازند.
ندانستگی‌ها در سر جا نمی‌شوند.
خيال ِناپخته رؤيای خام می‌پزد.
من نمی‌ترسم؛ روحم شعورِ ترس ندارد.
در ترديدِ آينه، زلالی‌ام چه پيدا نيست!
جامعه‌ی بی رؤيا حواسش درد می‌كند.
مسمومِ آبْ‌ميوه‌های درختِ خرافه‌ام!
كشتنِ جهل، قربانیِ ديو دارد.
فكر حتی بی‌دعوت بيايد، می‌ماند.
نيازِ كوچك، نياز به آرزو ندارد.
حقيقت و واقعيت رودربايسی اساطيری دارند.
بالاخره يكی بايد من باشد.
اصل، برای بقا، اداي بَدَل در می‌آورد.
كاهِل، برای بختِ بيدار لالايی می‌خواند.
هُمای بخت را شكار كرد.
من تو را ديدم يا تو مرا، به خواب؟
رؤيای عجول دور تند است.
به خوابت آمدم، نبودی!
روح گناه كرده را جسم عِقاب می‌كند؟
زشت، نديد گرفتن زشتی است.
يقين، با ترديد يقين دارد.
خيالم كه تخت شد، فكر روی آن خوابيد.
رؤيای يارِ شاطر داغ است.
به اندازه‌ی هراس بودن، هستيم.
واقعيت، در رؤياها تعريف مي‌شوند.
براي شعر، شام سفارش داد.
برايم تعريف كرد كه چه‌طور مرد.
ما، تعبير خوابِ گذشتگانيم.
نگاه ر‍ؤيابين، پرتاب می‌شود به ناممكن.
صد مسيرِ نارفته سوار هر باد است.
پس كور چه‌طور آينده را مي‌بيند؟
همراه معجزه، دنبال معجزه‌ايم.
كاش، رازِ نگاهِ گاو تو را می‌فهميد.
ما فرشته‌ايم؛ فقط جَوْ گير شده‌ايم.
خوشا به‌حال خوش‌خيالان خوش‌باورِ خوش‌حال... آمين!
بي‌خواب، خوابِ طنز نمي‌بيند.
خرافه، تخته را براي چشمِ شورِ اسپند می‌زند.
سفره‌ي منجم به آسمان بفرما می‌زند.
اگر ديدي زيباست، زيباست.
با اسم مستعار می‌گرييم.
لابد خوشْ‌خواب، خوابِ سريالی می‌بيند!
خواب و خيال چه ربطی به هم دارند؟
تا كجا بايد باد را هُل داد؟
نابينا در بی نگاهی عاشق می‌شود؟
فکرِ سيلاب، دل باران را به رحم نمی‌آورد.
تختِ جراحی، برای خوابِ خوب ديدن نيست.
ناميرايی، آرزويی سهل و ممتنع است.
ريا شكل را زشت می‌كند.
نيستی از چراغْ قرمز عبور نمی‌كند.
كيفم را می‌گشايم، مال من نيست؛ پس خودم نيستم.
بلند فكری، مزاحمِ سقوطِ رؤيا نيست.
حتی فكرِ بارشِ رؤيا، سيل بندِ دغدغه را غرق می‌كند.
تقوای نتوانستن از تقوای نخواستن رياسواری می‌كشد.
خودِ آرزو مهم‌تر از رسيدن به اوست.
زنجيرهای نامرئي، دست و پاگيرِ رؤياهاست.
فكر بد نمی‌كند؛ بد فكر می‌كند.
شب، بستر نرم فکر است.
چرا آرزوهايمان را بازی نكنيم؟
رياكار، هميشه خودعُريان‌پوشيده‌بين است.
رؤيا احتياج به ريا ندارد.