درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
دوشنبه 27 خرداد 1387
موضوع: براده‌ها
● ظاهر و باطن


در همين لحظه در رؤياي ديگراني زندگي مي‌كنيم.
ابتذال در عصر انحطاط تعمّدی نيست.


سكوتِ خفته را نمي‌شود نشنيده گرفت.
بی‌حال‌گذشته‌بينی؛ توقع فردا‌بيني داری؟!
خودشيفته، در بی‌ساحلی، دريا را به تماشا می‌خواند.
همه‌ عجيبيم؛ به‌ويژه كه اصرار داريم عجيب ننمائيم.
ظاهراً بستن چشم‌ و گوش‌، هولناكیِِ جهان را تغيير داده است.
همه زيباييم؛ ولو ثابت نشود.
رؤيا، وقتی براي مَلال ندارد.
بلاهتِ انبوه يعني تأئيدِ جمعيِ مهمل.
جامعه‌ي بي رؤيا حواسش درد مي‌كند.
محال است دو چشم به يك چشم ‌ بنگرند.
در همه چيز رازي هست، الا در خودِ راز.
زندگيِ بدون تأسف، تأسفِ عميق برجا مي‌گذارد.
در همين لحظه در رؤياي ديگراني زندگي مي‌كنيم.
انگار هميشه چيزي كم است، حتي وقتي هيچ چيز نيست.
هيچ حكم قطعي وجود ندارد؛ مگر حكم زور كه عدمِ قطعيت را موقتاً به تأخير مي‌اندازد.
توّهم، دوای ناتوان ِناتوانی‌ها‌ست.
مصلحين از چه صلحی محافظت می‌كنند؟
اگر ديوار نبود، از دستِ آزادی به كجا پناه می‌برديم؟
اشكِ تحقير جوهر از مژگان شكسته‌ی قلم مي‌چكد.
در وانفسای زردی، اخلاق‌ِ سبز، خطِ قرمزِ قلمِ سفيد است.
از چهارسو، چراغ‌ قرمز، زرد كرده‌است.
چرا به ما گفتند ضحاك ماردوش افسانه بود؟
شورِ خام دنبال مقصر است؛ شعورِ پخته دنبال تقصير.
حالا كه كسی نيست نجاتش دهيم، خود را نجات دهيم.
مدينه‌ی فاضله احتمالاً بر ديوارْغارنوشت‌های بعدِ بعيد نقش می‌شود.
من رفتم؛... مزاحم جهان نشويد!
زمانی در مکان نبوديم، حالا در زمان.
ظاهراً صلح مكاران ِبرابر، پايدارتر است!
آزادي مشروط قفس را به باغ شايد می‌بَرَد.
در بيماري منطق، ميكروبِ شايعه مشروع است.
می‌ترسم روزی نترسم.
با دنده عقب به جلو برمی‌گرديم.
اگر همه خوب باشند، من كجا برود؟
ما حمّال سبكْ‌سنگينی‌های آينده‌ايم.
هميشه سرگرم شروع كاری ناتمام مانده‌ايم.
دولت‌ِ آرزوساز، آرزوست.
بالاخره جهان لنگر می‌اندازد يا بپريم بالا؟
چه بارگاه بلندی ساخت شيطان؛ از سنگ‌های بر او خورده!
همه چيز دوشقه شد؛ نيمی از آن من، نيمی براي نيم‌ِ نصف شده‌ام.
دور نيست كه انگشت اول كليد سوّم را بزند و همه زحمت را كم كنيم.
گذشتگان در آيند‌گان جَدَل دارند.
ابتذال در عصر انحطاط تعمّدی نيست.
در قبل با آسودگي منتظر آينده بودند؛ در بعد با اضطراب.
هر روز پشيمانی‌هاي تكراری‌ی جديدی را تجربه می‌كنيم.
تاريخ می‌خوانند، براي عبرت گرفتن از كساني كه تاريخ خوانده آنها را، براي عبرت كساني كه تاريخ...
جهان بدون من‌ها، از ما نمي‌گذرد.
قفس در آب، مرغ می‌سازد از ماهي.
زماني در جايي گم مي‌شويم؛ هنوز پيدا نمي‌شويم.
در كنار هم با صلح و صفايی مسلح زندگی می‌كنيم.
چه‌قدر نيروی خلاقه صرفِ حفظ رازهای پيش‌پا افتاده می‌شود.
آدمِ بي رؤيا خواب سفيد مي‌بيند.
چه خوب كه دانه‌هاي رؤياها فقط در خواب نمي‌رويند!
در خواب خيال ‌كردم دارم خوابِ رؤيايي شيرين مي‌بينم.
در پيش‌آمدها، تصادف معني ندارد؛ مگر تصادفاً پيش‌آمدي، پيش بيايد.
كساني كه احساس تنهايي محض مي‌كنند قدرت رفاقت با روح خود را ندارند.
كاش روزي شناخت را مي‌شناختيم!
ديگر رؤياهايم مرا به خواب مي‌بينند.
تا مي‌خوابم مسئوليت فكرم با خودش است!
كفش تنگ يعني عشق افلاطونيِ پا و كفش.
بدتر از آرزوي بي آرزويي داشتن آرزوهاي برآورده شده است.
كشتي گرسنه دريا بلعيد.
مدتي است لباسم لاغر شده است.
باند خيالي را هم گورستان مي‌بينند، خلبان‌ِ ناشي.
خيال مي‌كنم، بخش خواب آدمي در دنياي بعد يك‌راست مي‌رود به بهشتي خيالي.
جامعه‌ي شاد همه چيز را زير سوال مي برد، جامعه‌ي غمگين حوصله‌ي سؤال ندارد.
بارِ مسئوليتِ رؤياهای سبك، سنگين است.
با هوی مُريدِ مُتّصِل، های مُرادِ مُنفَصِل باد است.
بي‌رؤيا از گذشته بيزار، از آينده نااميد و اساساً با حال، نيست!
از بس ذهن را معطوفِ ناممكن‌ها كرد، فکرش بالدار شد و باليد.
در جامعه‌ی افسرده، هميشه خنده‌ی بعد، در گريه‌ی قبل می‌ميرد.
حواس‌پرت، شيفته‌ی تكرار گفتگوست.
خيالِ لحظه‌های تو، بی تو هم باتوست.
می‌شود در خلوتِ شب ميراند ذهن گناهِ آينده را.
تا دو گوش، چشمِ شنيدن ِهم را ندارند، نگاه‌ها كراند.
با گل‌اندود كردن ِشيشه‌ها، ذهنِ آفتابِ پشتِ پنجره، هست.
طنابِ متوّهم، مارسرخود است.
رؤيای محافظه‌کار، شطرنجی است.
فکر نکردن به فکر، فکرها را می‌رماند.
ميمون فكر می‌كند ادايش را در می‌آوريم.
جاذبه اشتباه می‌كند؛ لميدن ِما به‌خاطر ديرِ كِردِ طنابِ آسمان است.
بي‌تخيل، دَرون‌كاه است.
ناخدايان، آرزو نمی‌سازند.
نااميد، دخمه‌ای‌است بی‌روزن.
دربه‌در ِجايی خالی از خود ام.
اگر ممكن به كمك احتمال بيايد، شايد شانس ياری كند.
خيال ِناپخته رؤيای خام می‌پزد.
ندانستگی‌ها در سر جا نمی‌شوند.
در ترديدِ آينه، زلالی‌ام چه پيدا نيست!
جامعه‌ی بی رؤيا حواسش درد می‌كند.
من نمی‌ترسم؛ روحم شعورِ ترس ندارد.
كشتنِ جهل، قربانیِ ديو دارد.
نيازِ كوچك، نياز به آرزو ندارد.
فكر حتی بی‌دعوت بيايد، می‌ماند.
مسمومِ آبْ‌ميوه‌های درختِ خرافه‌ام!
حقيقت و واقعيت رودربايسی اساطيری دارند.
هُمای بخت را شكار كرد.
بالاخره يكی بايد من باشد.
من تو را ديدم يا تو مرا، به خواب؟
اصل، برای بقا، اداي بَدَل در می‌آورد.
كاهِل، برای بختِ بيدار لالايی می‌خواند.
به خوابت آمدم، نبودی!
يقين، با ترديد يقين دارد.
رؤيای عجول دور تند است.
زشت، نديد گرفتن زشتی است.
روح گناه كرده را جسم عِقاب می‌كند؟
رؤيای يارِ شاطر داغ است.
براي شعر، شام سفارش داد.
به اندازه‌ی هراس بودن، هستيم.
واقعيت، در رؤياها تعريف مي‌شوند.
خيالم كه تخت شد، فكر روی آن خوابيد.
ما، تعبير خوابِ گذشتگانيم.
برايم تعريف كرد كه چه‌طور مرد.
پس كور چه‌طور آينده را مي‌بيند؟
صد مسيرِ نارفته سوار هر باد است.
نگاه ر‍ؤيابين، پرتاب می‌شود به ناممكن.
بي‌خواب، خوابِ طنز نمي‌بيند.
همراه معجزه، دنبال معجزه‌ايم.
كاش، رازِ نگاهِ گاو تو را می‌فهميد.
ما فرشته‌ايم؛ فقط جَوْ گير شده‌ايم.
خوشا به‌حال خوش‌خيالان خوش‌باورِ خوش‌حال... آمين!
اگر ديدي زيباست، زيباست.
سفره‌ي منجم به آسمان بفرما می‌زند.
در كوتاهی، بلندی مجبور به كوتاهی است.
خرافه، تخته را براي چشمِ شورِ اسپند می‌زند.
فتنه‌ياب، نيافت خود را زير كاسه‌‌ی زير نيم كاسه.
فقر پيشرفت خوبی دارد.
اتفاقاً ترسوها می‌ترسانند.
مدير متفرعن به خودش وقت ملاقات نمی‌دهد.
قدرت، رفاقت نمی‌شناسد؛ مگر قدرتش بيشتر باشد.
دولت‌ها پدران ما نيستند؛ به فرزند‌ناخلفْ‌خوانده‌گی قبولمان كرده‌اند.
تك‌تك بار سنگين تاريخ را حمالی می‌كنيم.
با برنامه ريزی‌ی قبلی، بداهه زندگی می‌كنيم.
سودِ سرشار، شبكه‌شبكه خرافه بازتوليد مي‌كند!
با اتكا به قانون، بی‌قانوني قانون خود را پيدا می‌كند.
تفاوت، كمي عدالت اما بی‌تفاوتی عين بی‌عدالتی است.
نكند در ايستگاهی عوضی پياده شديم!
بهروزی‌ی روز بهروزي شامل شب‌اش هم هست؟
برای تسلط، بايد آنقدر از بالا نگريست كه هيچ، ديده شود.
هر واقعه، برای نديدگرفته‌شدن در رسانه، زبان خاص خودش را دارد.
مرتجع، با های‌‌و هو مشعل روشنِ را بازكشف و براي جلب توجه، سرشب از ته خاموش می‌كند.
كليد‌ها همه دنبال شاه‌كليدی‌اند.
آنقدر گفت تا نگويد آنچه بايد گفت.
گويا تمدن سيا- ست- مست کرده است.
شتابِ بيتابِ تاريخ به دم خروس خود رسيد.
لشگر فتنه، پس از پيروزي آش را با جاش ‌بالا می‌آورد.
وانمود، دروغی شكيل است.
احترام باورناپذير را می‌شود بازی كرد.
رسانه‌ها هم بت سازند هم بت شكن!
كوتاه، با بلند‌نشينی و بلندگويی، فقط كوتاه‌تر می‌شود.
اگر با سر راه می‌رفتيم احتمالاً پاها فكرهای بكرتری داشتند.
جلو نيفتادن، عقب افتادن است.
چرا ما را از خوشبختی می‌ترسانند؟
آزادی كور فقط جای بندی و بند بند را عوض می‌كند.
همزمانی‌ ِگاز و ترمز، فقط با خودروی سياست ممكن است.
عادی زندگی می‌كنيم ولی با شگفتی آن‌را بازتعريف می‌كنيم!
دلِ زندانيِ دربند، در بندِ بند نيست.
پول بادآورده نشخوار طوفان است.
شرم دارم از چشمِ حقيرِ تو، در ما بنگرم.
برای سبقت بر فاجعه، معلول، سريع‌تر از علت پيش می‌رود.
درعلم، تاريخ ذهنيّت‌‌ساز است؛ درسياست، ذهنيّت تاريخ‌ساز؛ در علمِ سياسی، غنيمتِ دمساز!
براي صلح، مي‌جنگد.
صلح يعني دركِ عدالتِ بودن.
زورگوها، روزي به زور هم نيستند.
چه‌قدر با لبخند، وحشت تعارف می‌كنيم.
تنها آدم‌ها هر روز اسم و رسمی تازه دارند.
برده‌گی‌ی مدرن، المثنای زندگی است.
نادان‌ بالا‌نشين، ضرب‌المثل‌ توليد می‌كند.
تورم، يعنی فروش بی دريغ پول به بی‌پول.
از درهای ورود ممنوع، اجازه‌ی خروج هست؟
بي هوش، بيش از باهوش براي يكدستي تلاش مي‌كند.
وفا به جفاكار، جفا در حق وفاست.
حاكمان سراب بر آب‌نما فرمان مي‌رانند.
در دنده‌ی چپ، نادانی‌ها را به كرسی می‌نشانيم.
پادشاهِ حلال زاده‌نما، ملت‌ را در لباس نامرئي می‌بيند.
پول تمام نگرانی‌ها را خلع و خود جاي همه می‌نشيند.
ضررِ قحط‌الرجالی متوجه زنان نيست.
ادب فاشيست، فضيلتی نفرت آور است.
چه‌قدر نطفه‌ی خيانت در بطنِ آينده است!
در اقتصادِ دلالی، سود به ريشِ مبتكر می‌خندد.
مردگان هم در افكارشان تجديد نظر، می‌ك... نيم.
از چهار سو وهم وحشت موج می‌‌زند.
نازِ بالشِ نرمِ نفت نمی‌گذارد سر به سنگ بخورد.
امان از اين همه خوشبختی که مانع خوشبختی است!
به نمايندگی از جهان، نمايندگان ِجهان را عزل می‌كنم!
کارداران بيشتر از بيکاران به بيکاریِ کارداران می‌انديشند.
قاضی، كلاه‌اش را كه می‌كند؟
بهره‌ی نزول، خراجِ زورِ كارِ نكرده است.
تمدن ِنوين، قتل عامِ سمفونيک را ترجيح می‌دهد.
عاقبت به خير‌، بر نيمكتِ ذخيره، دعای بدرقه‌ می‌پوشد.
مفتون ِخود، به ملائك امر می‌كند، زير بالِ خدا را بگيرند.
بانك‌ها از پول اعتراف می‌گيرند.
كشاورزِ ورشكسته؛ وامْ بدهی، می‌كارد.
شيطنتِ اجدادی از آغازِ غار، ما را آوراه‌ی تمدن كرد.
پرمدعا وانمود می‌كند كه می‌تواند از هر ادعايی بگذرد.
بي دست و پا، تا وقتی هوسِ راندن ِاتوبوس ندارد، بی‌ضرر است.
چرا در اوج سلامت، دردِ كامليم؟
به خود نگير!... هميشه اسم‌ها دعوت‌اند.
حريص قدرت، مجالی برای نيك بودن ندارد.
رسانه‌ها تصويرِ مارا نمی‌نمايند چه رسد به تصوّرِ ما.
پس كی قرار است انسان از طريق زبان سخن ‌بگويد؟
زمين، زير پايم گم شد!
احمق كردن بيشتر زحمت دارد.
تبليغِ شانس بر همّتِ جامعه سيلی می‌زند.
بلمِ دنيا در اقيانوسِ ناآرامِ اطلس می‌رقصد.
ظالمِ در خوابْ مظلوم، تا بيداری، با دنيا كاری ندارد.
حياطِ زندان، حيات ندارد.
تنهايی با ترس قدم می‌زند.
بادِ نخوت همه چيز را به تعظيم می‌خواند.