بیمرگی، زحمتِ مرگ دارد.
پژواك تمام زنده بادها، بوی زودمرگی میدهد.
لابد بیدست جان از كف نمیدهد.
از ميان خدا و شيطان، منها انتخاب شد.
حتی سنگ نوشتههای قبورِ تازه بوی كهنگی دارد.
دليل خودكشي نكردنم اين است كه میترسم بميرم.
با مَلِكِ مرگ به تفاهم رسيديم؛ قرار شد بیمهاباخبر بيايد!
در جستجوی گوری برای زندگی بود.
قرنهاست دنبال لحظهای مطمئنايم.
به ستونی سنگی تکيه دادهام؛ انگار او خوشبختتر است!
الههی مرگ با كيمياگری آب حيات را به آب فراموشی تبديل میکند.
اگر عقربهها برگشت؛ يا ساعت ناكوك است يا در آينه، خودزمانبرعكسنمايی میكند.
مقتولِ خاطرهاست، سياهانديشِ بيخاطره.
خواجگان در رستخيز يا شاكیاند يا بلاتكليف!
تحويلدارِ بانكِ آخرت موجودی همه را بیرسيد میگيرد.
منهای من، در من چه نبردی دارند برای خودنمايی من!
فلسفه خودروی كاملي است كه درجا سرنشينانش را به قلمروِ ماقبلِ بعد میبرد.
واقعاً پليدی يك الزام است؟
بُغض بعضی مصائب در بعد میتركد.
كدام حكم بر قاتلين عشق و معرفت جاری است؟
حرفهاي ناگفته پس از وداع سلام میكند به ذهن.
تكرار ما در ديگران بد نيست، تكرار ديگران در ما بد است.
پا چطور از دست میرود.
بگو!... بعد از سكوتِ هيچكس!
بیحصار است حريمِ حرصِ حريص.
فراموش كرد گفته بود فراموشم نميكند.
بخت يار خوبی است؛ اگر به وقت بيايد؛ بیبختك و بيدار!
سروشي بر ناپايايیی پايان هست؟
راستی، چه زود بايد وداع كنيم!... سلام!
پشيمانی اساساً پشيمان است از پشيمانی!
غم، بابهانه از سروكول ِشادی بالا نمیرود.
انتظارِ عمری دراز ندارم؛ ته دنيا را ببينم كافی است.
توبهی بیگناه خود را شكست.
هر عمودی افقی استراحت نمیكند.
چهقدر حوصله سر میرفت؛ اگر دستها اهل تولد نبودند.
مرد پناه است، زن پناهنده؛ پس چرا پناه میبرد پناه بر پناهنده؟
بیوصيت مردن مثل ندادن آدرس چراغ به ساكنان تاريكی است.
گران است نشنيدن پندِ رايگان!
اگر من بودی؛ تازه دو من بودي!
در سكوت، حرفها جيغِ نگاه را ميفهمند.
سؤالهای بزرگ جوابی کوچک دارد: چرا؟... بیچرا!
وجدانِ خواب، خوابِ زنگهای بيدارباش را سنگينتر میكند.
چه كنيم اگر فردا كه آمد، ديروزهاهم نبود؟
ملكالموت بابت خودكشيها، اضافهكار نمیگيرد.
تحمل ناپذير است حاصلجمع آنچه ديگران از ما در تصور دارند.
نوابغ از سرازيری زندگي صعود ميكنند تا به ارتفاع خدايگان برسند.
مرگ همه چيز را میبندد جز چشمانِ ماتِ حيرت؛ ما به كمك او میبنديم.
بیمرگی، زحمتِ مرگ دارد.
چهقدر مردهها به زندهها دستور میدهند!
خطوطِ اتصالِ ملائک، گاهِ صاعقه مشغول است.
بزدل دلش ميخواهد در سراسري ابديت بخوابد.
جداً حسادت برانگيز است چهرهای كه از خود برای ديگران میسازيم!
روزگارِ قاتل، فرد را در خودِ فرد میكشد.
در کشتیِ تکنفره، همه روی تشکاند؛ تنها.
مقصد بهانه است؛ بزرگی در مسير ميسّرتر است!
طول و عرض و ارتفاع زندگی از طمع جذر میگيرند.
زمين، كي خسته میشود از تكرارِ بلع گوشت و دفع سبزی.
مرگ، تازه كتاب هستی را باز میبندد.
زندگي چهقدر جدی با ما شوخی میكند!
لطفاً آخرين نفر كه بيرون آمد، سيفون تاريخ را بكشد!
از خود بيخود و به خود باز نگشتم؛ يابنده نيز برنگرداند!
ملالهای مبهم زندگی، بهانهی پيشاپيش مردن نيست.
اندوهبار است زندگی برای بیاندوه.
پس از مرگ، پاسخ سؤالاتِ نكرده را بايد داد.
اموات، بدهكار به خاك میروند؛ تا جنينها، طلبكار برويند.
پيكِ اَجَل انتصابِ هر گونه مرگِ غيرطبيعي، از جمله قتل را به خود تكذيب كرد.
زمانی میفهميم مهم نيست ديگران در مورد ما چه فكر میكنند كه ديگر در مورد ما فكر نمیكنند.
از گورهاي كهن، بوي نافسيل ِاميد ميآيد.
يادداشتِ خودكشی، وصيّتنامهای بياعتبار است.
در بیگوری، ارواح ترسآلود، برزخ پسانداز میكنند.
تا هميشه كودكيم، سرگرم بازي با تكهی جامانده از مرگ؛ زندگی!
گذشتگان، خودنما، سرك كشيده در غبار، زل زدهاند؛ به عكاس كمتبحّرِ تاريخ.
ركورد دار مرگ، تخت و خواب است.
طالع نحس، پيشگويی كردن ندارد.
قاتل بالقوه سر به تن مقتول زنده نمیپسندد.
پيري ثابت میكند، تفاوت چشمگيری با هم نداريم.
نمیشد به جای اينكه ما جهان را ترك كنيم، او برود؟
تا گاهِ گور، حس ناتمامماندگی با ماست.
بازجويان ِغيبی، ارواح را احضار میكنند.
هيچ و هرگز، فرصتِ خوبِ گناهِ ابديست.
پژواك تمام زنده بادها، بوی زودمرگی میدهد.
امواتِ گرفتار، ما را به گورستان دعوت نمیکنند.
محتضر به چه فكر نمیكند؟
در گريز از هراسِ اجل، از آنسوی بام افتاد.
گليمِ زمين وسعتِ پادرازیی دوپايان ِچارپا را ندارد.
ملكالموت، برای جان سختها، محلل ِمرگ میگيرد.
بيچاره مردگان، تا قيامت، غصهدارِ اندوهِ ابدی ما براي رفتنِ خود هستند!
تا كي منتظرِ سرانجامِ عاقبتايم؟
وصيتنامهی جاسوس، محرمانه است.
در جدالی نابرابر است با ما- ديو مرگ!
احضاريهی مرگ بعد از واقعه به ديوار میخورد.
سرش به شمال، پايش به جنوب، قلبش به شرق و روحش به غربِ صليب، تبعيد شد.
مرگ كانديدا ندارد؛ همه منتخباند.
کاش هميشه آخرين نامه برمیگشت.
آزادی صدقهای، نذرِ اموراتِ اموات میشود.
از ميان اصواتِ آواره، نفرين به گوش فلك میرسد.
لابد آنها كه خود را میكُشند به نسبت زندهها توجيه بيشتری برای نبود دارند.
رگِ خوابم، خوابيد!
تا خدا هست، هستم؟
مرگ، مُسكّنِ شكنجه شده است.
با جهان قهرم؛ بگذاريد به راه خودش برود!
ما اضافه بار گناه ديگران را نيز به دوش میكشيم.
زندگی، باجِ زندگی است.
چرا تا بود، عمرش را به كسی نداد؟
نامهی سفيد، در مقصد سياه میشود.
در عالمِ ارواح چپقِ صلح دود لازم ندارد.
سنگِ زور، روی هر سنگی خود را ميبندد.
هراسدارِ پيري به آن نميرسد.
چه غمبار است گم شوی و هيچكس نباشد دنبالت بگردد!
عذابي كه از دست مردهها ميكشيم بيش از زندگان است.
حتي عزرائيل هم به مرگ باشكوهِ نورچشميهاي خدا حسادت ميكند.
بعدها ثابت ميشود، والاتر از عشق، ميتوانسته سپاسگزاري بوده باشد.
وقتي بدهكارم، روحم اضافهْ فكر ميكند.
براي همه، نجواي آدمهايي كه وجود ندارند وجود ندارد.
آدمهاي در سايه و بي سايه، ردِّ هيچ خاطرهاي بجا نميگذارند.
ما از مردگانِ همسن خود مسنتريم؛ ولي معلوم نيست بزرگتريم!
در عكسها هميشه كس ديگري هستيم؛ كسي دور، كسي در قبل.
برای غلبه بر مرگ، با او طرحِ رفاقت ريخت!
مَلول شده از تكرار، در چنبرهي تكراريترِ مرگ افتاد.
متوجه جذابيتهاي پيري نيست، پيرِ در حسرت جواني.
طراحِ لباسهاي شيطان هنگام توبه كفن طراحي ميكند.
ارواح سرگردان، در جستجوي علت مرگِ ناگهاني و مشكوكِ خود هستند.





