درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
شنبه 1 تیر 1387
موضوع: براده‌ها
● اين و آن


اُفتاده، از افتادگی، نمی‌افتد.
سنگين باش؛ سنگ ها روزی ما بوده‌اند.


از باخت‌ها بُردِ بيشتری بُرد.
بايد حال بی‌حالی را گرفت!
شعر ناب راهنماي فطرت، بود.
بی‌هنر بنده‌بازی می‌كند با هنر.
گاه لج ‌بازی می‌كند بازيگر؛ به جاي بازي.
اتفاق، اتفاقی نمی‌افتد.
بازيگری حمل آرشيو سيّار شخصيت‌هاست.
فسوسي با خود نبرد، شاعري كه شاعر زيست.
يك شعر نابِ حيا، به مرامِ چشمْ‌بازی بدهكاريم.
شادها اغلب غمگين مي‌نويسند؛ ديگران، غمگين‌‌‌‌ ِ تر!
ضعف‌های ما گناهان ما هستند.
نااميد از خاطراتش خسته شده است.
جای ما جايی ميان جای ما خالی‌است.
كافي‌است شروع شود؛ مابقي دست ادامه است.
گاه نجاری با چوب، شعر می‌سازد و شاعری از شعر، چماق.
كدام نحو زندگی از ماست؟
چه باشكوه است گاه كارهاي ساده‌ی ما!
بهتر نيست در جايی كه نبايد باشی، نباشم؟
كاغذِ سفيد، قلمِ باردار را به وضع‌حمل می‌خواند.
كاش ارزش دوري داشته باشد، از آنچه فرار می‌كنيم.
شايستگي‌ها زبان لال خود را دارند.
نام ونان چه ربطِ نامربوطی به هم ندارند؟
فراموشي را فراموش می‌كند، بازيگر تئاتر.
انقراض سلسله‌ي ادبيات، وقتِ زاد و ولدِ سه نقطه‌هاست.
چه اصراری دارد جامعه همه را به شكلی متفاوت هم‌شكل كند؟
در هول و هراس، همه چيز خوبد است!
همه شاه‌ايم، تاج و بخت‌مان خواب است.
گويا ما از پرده‌ی سينما بيرون آمده‌ايم، نه او از ما.
براي جاودانگی‌ی نام‌اش، همه چيز را فنا كرد، حتي نام‌اش را.
وقتي درازا به پهنا فخر مي‌فروشد، چرا سطح به عمق نفروشد؟
بايد نبود شايد؛ گاهی براي بودن!
ابله، عقلش به شعورش نمي‌رسد.
دست‌ها، پيش‌بينِ پيش‌لرزهاي ترديدند.
صدابردار، يک آرشيوِ غنی از سکوت دارد.
سلام شهرت، سلام به تنهايی در جمع و برعكس است.
ما قربانيان کم و زياده‌روی‌های خويشيم.
طَشتِ رسوايي مدرن، از بامِ ماهواره مي‌اُفتد.
تا آخر سرگرم نويدهايی بود که به خود می‌داد.
تن پوشِ نيت از دوختنِ تكه‌ حرف‌‌هاي مبادا فراهم است.
در صدرنشينی‌ی خرافه، مکتبِ شيطان را چه نياز به تبليغ؟
فقط قاضي ِقاطعِ‌ ديگرانيم؟
بُزدل، در بزنگاه بي‌طرف است.
جورابِ عقده‌اي، اداي کفش در مي‌آورد.
خلايق هرچه لايق، الحق لايق ما نيست.
آن که در فاصله پيداست، گم مي‌شود در نزديکي.
لافزن، بر يخ يادداشت مي‌كند.
شرمساری غريبی است از خود شرمساري.
ديگر قصه‌های خوب هم ناگوار تعريف می‌شود.
انگار همه چيز در حال غِل خوردن است؛ حتي چرخ.
صبر، در نبودِ صبوری، به‌جاي باريک نکشيده، پاره می‌شود.
بخند!... تا دنيا از رو برود.
غيب مي‌شود غم، در شادي‌ غيبی.
آينه، خوابِ مارا چشم بسته می‌نگرد.
آينه‌ی خواب، مارا چشم بسته می‌نگرد.
وصله‌ی ناجور را به لباس وصله‌دارِ ناجور نمی‌زنند!
انگار پاكی شک برانگيزتر است!
خودكور، ‌حريص ديده شدن است.
بی‌شوری اشغال می‌کند خطِ بی‌شعر را.
کتاب، نويسنده را خلق می‌كند يا نويسنده، او را؟
چرا دلقك‌ها به اين همه اتفاقات بامزه‌ی جهان نمی‌خندند؟
از اتفاق بدشانس، دنبال شانس است.
شايد سكوت، علامتِ رضای قفل است!
تافتگان جدابافته، درتنهايی از هم می‌شكافند.
شاعرِ متوهم، با سايه‌ها شبِ شعرِ ممنوعه دارد.
وجه مشترك ما، نداشتن وجه مشترك با هم است.
ساده به سادگی تظاهر نمی‌كند.
مشاطه‌ی تكنولوژي خرافه را بزك می‌كند.
شيشه، در ادای آينه، روح تصوير را ‌وانمود.
خودبزرگ‌بين در قلبِ هيچ‌ آينه درنمی‌گنجد.
به امانت، رازهايش را به من سپرد؛ با واگويی‌ی علنی، پس گرفت.
دست‌ها، پيام‌بران احساس‌اند.
دمكراسي در عبور از من به ما می‌رسد.
شاعر فطری‌ی بالفعل بود، طبيعتِ سابق.
متفرعن، وقتِ پنچری‌، خود را باد می‌زند.
بزرگداشت خطا در قابِ خاطره، مايه‌ی تكرار عبرت است.
كجا ورود ممنوع، ممنوع است؟
نسل درد با درد، خوددرمانی مي‌كند.
واژگان شبهِ معترض، خودقرمزبين اند.
از بس جيغ كشيد، رنگ باخت، بوم‌های نقاشی‌.
آينه‌ی بخيل، رنگ‌های نشاط را كدر منعكس می‌كند.
می‌دانم كه‌اي؛ بگويی بگويم، نمی‌دانم كه‌اي.
دائره‌المعارف تاريخ پر از واژه‌هاي نيرنگ است.
يا خواب‌هايت را زندگی كن؛ يا در خواب زندگی!
خدا گستاخي را بر هنرمند مي‌بخشد تا زبوني، همگانی نشود.
تكيه‌ی بی‌فرهنگ به فرهنگ، دغده‌های مصنوعیِ فرهنگ توليد می‌كند.
روزنامه‌ها محبس اخبارند.
معتادان مركّب، شب می‌كِشند.
با خنده آغازيد تا ريای غم نكند.
خود را ‌شناخت که در مورد ديگران نوشت؟
دو همرنگ، كنار هم، جداخودنمايانی را جلوه می‌دهند.
محرمِ اسرار كو... تا ببرد آب‌رو!
شاعران رام‌كننده‌ي وحشتِ كلمات‌اند.
شاعر بيمار نزد حبيب می‌رود؛ نه طبيب.
اسرار مگو، دقيقاً چند دقيقه زودتر، برملاست.
همه چيز براي اويی است‌كه همه چيز نيست.
انگار ما در خدمت زندگي هستيم؟!
باری به هر جهت، كدام جهت نيست؟
كافرِ احساس، موسيقي را حرام مي‌داند.
در كتابِ وهم، كلمات از نويسنده محتاط‌ترند.
واقعاً كارد در هر دستي كه هست، بهتر است بتواند ببرد؟
همه شاعرند؛ خبر ندارند.
وسط خاطره، خاطره شده‌ايم.
سنگين باش؛ سنگ ها روزی ما بوده‌اند.
برای نگاه نكردن اتفاقاً چشم لازم است.
قدر مشترک رنگ‌های رؤيايی چه بی‌رنگی است؟
جمع، زودتر به تحقير معتاد می‌شود.
اشك‌ها اگر تمام؛ فكر ديگري بايد!
آينه‌ی کور، چشم بسته می‌نگرد- در ما.
بچه‌های خواننده، دائم پدر گوش می‌دهند؟
پيش از تولدِ حرف، با سکوت شعر می‌گفتند.
واژگان ناسزا، بدتركيب ‌اند؟
چه‌قدر آينه!...؛ همه مراقب ما!
باد، سارقِ تردستِ گُلِ شمع است.
بيا خجل شويم از روی ماه- گاهِ حقارت!
حسِ نرمی‌ی آب، سنگ را به آواز می‌خواند.
ورّاجان، شكنجه‌‌گران ِكلام‌اند.
کلام ناب، روح زمان را شستشو می‌دهد.
کسی که مزّه‌ی نگاه را نفهمد، شاعر نيست.
مزدوران ذهنی، پرورندگان مزدوران عينی‌اند.
با دوپينگ به پای سکویِ هنر رسيدی، بالا نرو!... رفتی، رفتی...!
خبر، خودِ مائيم.
شغلِ هنرمند، توليدِ انبوهِ آرزوست.
اصل اين است كه حال ما خوب باشد!
بازيگری که بازی در تمامِ نقش‌ها را دوست داشت، کارگردان شد.
چرا خشمگين می‌شويم گاه از شُدِ كارهايی كه ما فقط آرزوی انجامش را داشتيم؟
چقدر پُريم، از پيامِ‌ غيرِكلام!
زبان، هستی را گوش می‌بيند.
كار، كار می‌آورد، بی‌كاری، فراموشی.
گاه سعی كردن، عين نقش‌بازی است.
داری می‌خوانی؛ همين معجزه‌ كافی‌است.
می‌گويی، ناگوشند؛ ساکتی، جيغ‌اند!
نويسنده، بركلماتِ تملق حكومت نمی‌كند.
خودنويس در قحطِ جوهر، خودنامرئی‌‌نويس شد.
سينما می‌رويم، چون ديگری شدن را دوست داريم.
نوشته‌، با رواديدِ پرمايه‌گی، از مرز نويسنده‌ عبور می‌كند.
نقبِ فکری قديم، شد سرقت ادبی.
شاعران ِمُقّرب، توّهمِ رؤيا می‌فروشانند.
هميشه‌شوخ، اتفاقاً شوخی سرش نمي‌شود.
چقدر سخت بود كار مميزان ِ دوران ِخط ميخی!
غوغا‌ی وارونگی كاری كند كه كاری نكردن است!
اُفتاده، از افتادگی، نمی‌افتد.
ستيزِ انگشتان در مُشت باخت.
گاه، مکافاتِ عمل در عمل است.
آونگان ِفرهنگی، وقتِ هنر را می‌گيرد.
واژه‌ها در آينه‌ی احتياطِ نويسنده،‌‌ بَزَك می‌كنند.
چرا اتفاقِ ناتوان، نمی‌افتد؟
ملاحظه، حرف‌ها را رتوش می‌كند.
نقطه‌ی بيجا، نطق ِجمله را كور می‌كند.
نقاشی، چشم را به رنگ‌انديشی می‌خواند.
دانشمند، فقط نادانستگی بيشتری می‌داند.
ژن ِپَلشتی، بی‌واسطه به ارث می‌رسد.
دموكراسی رنگ‌ها، رازِ بقای نقاشی است.
تا پُك نزدی، نهیِ پُك نمی‌توانی كرد؛ وقتی پُكيدی، پُكيدی!