درباره حسين پاکدل  
 
 
 
 
 
سه شنبه 4 تیر 1387
موضوع: براده‌ها
● ربط و بي‌ربط


تاکسی، راننده‌اش را به كدام مقصد نمی‌رساند؟
پس از توبه، اصرار داريم چيزهايی را از ياد ديگران ببريم.


متوجّهِ توجّه هستيم؟
بلندگو، لال ِكر است.
اضطراب، سرد است؟
دستِ خودش بود، نبود.
بی‌ربطی‌ها به ما مربوطند.
چقدر زيباست، خودِ خدا.
لرزش سايه، باد را فهميد.
چمدانش او را به سفر برد.
قماربازِ بُرده، خود را باخت.
فريادِ نگاه،‌ رعدِ خاموش است.
با لبخند، گريه، خنده‌درد است.
در بی‌حضوری، تنهايی تنهاست.
آبِ راكد سربه‌زيرترين آب است.
فقر به اندازه‌ی نکبت زشت است.
زندگي از ديدِ گوركن، افقي است.
ناروزن، از بام چشم‌ها سقوط مي‌كند.
زيرخطِ فهم پز مي‌دهد به زيرخطِ فقر.
قاضيان، قاضيان خود را دوست ندارند.
خدا، حسادت تمام بت‌ها را برمي‌انگيزد.
شوخي در جايي‌كه نمي‌چسبد، نمی‌چسبد!
براي قبولی در پذيرش، عكس خود را برد.
آشِ كشكِ خاله هم آشِ كشك‌هاي قديم!
روح مشوّش، وقت خرناس، خواب مي‌كُشد.
چاكی كه بايد به آن زد، كجای شلوار است؟
خودِ عبرت هم از عبرتْ عبرت نمی‌گيرد؛ در آينه.
جاسيگاری پُر، ورمْدار عذاب وجداني مصنوعی است.
چنان امين بود كه امانت را به صاحب‌اش هم پس نداد.
ما از پشت به زندگی خنجر می‌زنيم يا او به ما؟
نطفه‌ی خودپرستي در اولين آينه‌ی آب بسته شد.
پنکه، انشعابِ اشتراكی‌ی شرکت‌های توزيع برق و باد است.
وزنه بردار خجالتی در خَلوَت ركورد می‌شكند در جَلْوَت، دست و پا.
با احدي تسويه‌حساب نكرد؛ گفت آن‌طرف يكجا به حساب‌اش مي‌رسند.
غم، مرطوب است؟
كار بد، اساساً گران است.
پيپ، فله‌ای سيگار می‌كشد.
جادوی جاده، جذابيت‌هاي سرعت را پوچ می‌كند.
لابد برای سرگرم كردن ِخدای تنهاست كه بت می‌تراشيم!
طنابِ دار هيچ فكر بدی نمی‌كند.
خط كش، واحدِ كشيدن ِخط نيست.
در بانكِ خون، رگِ پول، بی‌رنگ است
در نشدِ پا در كفشِ ديگری، تابه‌تا كرد!
برای در نرفتن از زير بار، طرفِ بار نرفت.
ظلم بالسويه، عدل نيست، بی‌عدل‌عقلی است.
بی‌شرفِ مؤدب، بدتر از بی‌شرف بی‌ادب است.
گوشِ سنگين، سر را از قرينه‌گی خارج می‌كند؟
خرْ مردِ رند، كلكسيون برگِ جريمه رشوه می‌دهد.
به ميزان لذت دادن به طبيعت، از آن حظ مي‌بريم.
جاسيگاري، سير نمی‌شود.
خشكسالی، بارش وارونه‌ست‌.
كمرِ بارِ اندوه، نشكستنی است.
پس از توبه، اصرار داريم چيزهايی را از ياد ديگران ببريم.
پيری، اعتماد به نفس‌ حمل باقيمانده‌ی بار زندگی بر دوشی فرتوت است.
عذابی است لطفِ مسئوليت شده.
آسيابِ آبيبادیِ دهان، حرف‌لقمه می‌جَوَد.
آينه‌ی شکسته وحدتِ وجود را خُرد می‌کند.
دردِ گناه را به دکترِ کشيك اعتراف می‌كنند.
چرم، پوستِ مرحوم است؛ گذر‌ش به ما افتاد!
تاکسی، راننده‌اش را به كدام مقصد نمی‌رساند؟