خبر فاجعه را اینجا بخوانید
در مأموريتهاي كاري بارها به عمارتِ زيباي سفارت ايران در پاريس رفتهام، چه قبل از بازسازی و چه بعد از آن. زمان نصب اين تنديس زيبا كه نمادي از زايش و رويش طبيعت بود را به ياد دارم. چقدر احساس غرور میکردم که اثری فاخر از هنرمندی هموطن زينت بخش خانهی من ايرانی در پاريس است. ساعت ها در محوطهی سفارت كه اين اواخر تبديل به موزهاي ارجمند شده بود، غرق تماشای آن شاخه گندم عظيم بودم. حال خبر مرگش را، نه، قتلش را شنيدم.
حالا بهتر میفهميم دوسال پيش چرا همهی عقلا جوش و جلا میزدند كه مردم از انتخابات قهر نكنند. به جايی رسيدهايم که مظاهر فرهنگی و هنريمان بهراحتی بيرون ريخته ميشود و آن آدمهاي احتمالاً بيش از حد متعهد در جواب خبرنگار پيگير می گويند:
آيا واقعا يك مجسمه به نظر شما اين قدر مهم است كه براي پيگيري آن از ايران تماس گرفتهايد؟
درحالي كه كشور درگير مسائل مهمي مانند بحران هستهاي و تحريم است چرا بايد بودن يا نبون يك مجسمه را تا اين حد بزرگ كنيد؟
با اين نگاه معيوب میشود همه چيز را فدا کرد همانطور که آدم سادهای چند وقت پيش گفت میشود سينما را حذف کرد، صد و چهل کشور سينما ندارند ما هم نداشته باشيم...
در جواب اين منطق فقط بايد خون گريست.
من نمی دانم تاريخ فردا در مورد ما و روزگار ما چگونه قضاوت خواهد کرد؟





