درباره حسين پاکدل  
 
 
متفرقه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
● قسمت پنجم

”بعد الحمد“
”بدو گفتم زخاموشي چه جوئي ‌زبانت كو كه احسنتي بگوئي“
آدمي را خاصيت‌ها بسيار است و ماهيت‌ها بي‌شمار، نه آن‌كه ديگر موجودات را صفتي و خاصيتي نيست، اما آدمي را غير از آن‌چه با جماد و نبات و حيوان شريك است، بسيار خاصيت‌ها است كه ممتاز است و يكي آن‌كه غير را با او مداخلت نيست، نطق است، نه‌تنها اين‌كه اصوات زايد، بل برحسب اراده در آن تصرف كند، و به‌سبب آن افعال او منقسم شود به خير و شر و حسن و قبح و او وصف شود به سعادت و شقاوت، همين است كه او را از مرتبه بهايم فراتر برد. همين است كه او را با همنوع مرتبط سازد و با او سخن گويد، قصه آغازد، شعر سرايد، آواز سردهد، حالت غم و عيش بر او نمايد. رازها بگشايد و معاني نيكو كند و عبادت آغازد، آن‌چه بيند، تفسير نمايد، و آن‌چه زشت نمايد، تغيير دهد،

و چون آدمي را صفات كامل شد، جهد كرد قصه خويش جاودانه كند، و چنين شد كه هنر معركه زاده شد. در آغاز هنرش را نه نظم بود و نه نور بود نه منطق، نه حالت نه حركت نه بياني دلكش، آرام قوت گرفت و كامل شد و چنين شده كه شد.
از بطن ديگر صناعات آدمي، هنر معركه نيز آراسته‌تر شد، كلام و بيان و حالت و حركت، رنگ و نور، آهنگ و جامه‌‌هاي آراسته بر بدن‌هاي ورزيده همه به‌خدمت در‌آمدند، و معركه دريائي شد ژرف. در اين ليالي فجر موجب غفلت است رسيدن به دريا و به قطره آبي و سبوئي خوش قانع بودن، بنگر! در او موج و فراز و فرود بسيار است و گوهرها و صدف‌ها بي‌شمار، عاقل آن باشد كه بر كف ننگرد، به عمق رود و غوص كند. نه آن‌كه اين معركه هم‌رنگ خيال است و آدمي را خيال هر چيز با آن چيز مي‌برد خيال باغ به باغ و گنداب به گنداب پس خيال را بايد كه سمت‌وسو داد، و مميزه از غرض‌ها پاك گردانيد و حظ برد، كه آدمي را چه پايه معرفت داده‌اند كه اين‌گونه و بدين‌پايه هنرمندي مي‌كند. دوش، با دوستي گفتم، هنر معركه صنعتي اكمل است و تاج سر عالم معاني كه هيچ صنعت و هنر تا بدين پايه جوشيده و برآمده از تمناي ذات آدمي نيست. گفت از چه‌روي؟! گفتم از آن روي كه هيچ هنر را تا بدين‌پايه قدرت نيست كه بوي معاني نيز بپراكند چنان‌‌كه مست شوي و طعم باده چنان چشاند كه مدهوش گردي، هيچ نقشي بر پرده چنين كند؟ در حال گفت بوديم كه انتظار سرآمد و في‌الحال با هم به تالاري شديم تا به بحرمعاني غوطه خوريم و حقيقت يابيم!

”وله الحمد“