درباره حسين پاکدل  
 
 
متفرقه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
یکشنبه 20 دی 1383
موضوع:
● نيايش

درايام خاطره انگيز حج، يادم آمد روزی به سفارش دوستی هنرمند، که از حج ابراهيمی عکس گرفته بود به سختی و در خفا برای کتابی نفيس، نيايشی از زبانش نوشتم، با عنوان نيايش من، حيفم آمد آن را در پستوی فايل های بيشمار کامپيوتر به فراموشی سپارم، اين است که گذاشتمش اينجا. حتی اگر يک نفر بخواند و حالی بيابد مرا کفايت کرده است.

آمدم!
هستی...؟
هستی! ور نه من به چه کار آمدم به هستی!
می خواهم صدا کنم تورا، تورا که نطفه ی نيّت می فهمی، نا گفته می دانی، نديده می بينی و بر نيامده، آگاهی. پس چه گويم که ندانی؟
اين نياز، من دارم که بگويم تا بشنوم تو را، تو اسباب گفت و شنيد منی، نای و نوای منی، حيرتِ چشم و وسعت نگاه منی. تو بی نياز ذکری، اين همه، تمنای من است، ای مفهوم هر پرسش و پرستش.
تو را چه بنامم ای همه نام، ای همه رنگ، نور، شکل، معنی، بود، نبود، دم، دمادم.
جاهلانه اگر گويم، کوه، بلندی و رفعت از تو دارد و رود، جريان از تو، گل بو از تو دارد و رنگ ها، تنها انعکاسی از پرتو يک رنگين کمان تو، برعظمتت سخت جفا کرده ام به نادانی.
آمدم! اما نه به پای خود، که خود کشاندی مرا اين سان بی تاب، بی خود، با پای تو که بر تنم معجزهِ عزيمت است و هجرت و رفتن. تو خود راه نمودی اين وادی ايمن را، اين خيل بی نهايتِ مشتاق را، تا روان و چرخان بر محور مدار تو يکی شوند.
خاطر خواه منم! ای معشوق مدام هرعشق، ای صبور هر تحمل، ای باقی تا هماره، ای رونق هر کار، ای بانی هر خير، ، ای مقصود هر قصد، ای صانع هر مصنوع، ای خالق هر مخلوق، ای تعالی هر تقديس، ای تصوير هر تصوّر، ای نهايت هر مُنتها، ای مطلوب هر طالب، ای سرانجام هر سفر، ای علت هر دليل، ای رمز هر اعجاز، ای دانای توانا، ای معلم، ای بزرگ، ای همه معنا.
آمدم! اين بار، تا تو را و جهان تو را از دريچه ای ديگر بنگرم. تو مرا چشم معجزه دادی برای ديد و ثبت جاودانه آن چه ديدنی است، تا رمز تماشا را تجربه ی حيرت وعبرت کنم و من، اين مخلوق تو، با نگاه به مصنوع تو، چشمی ديگر ساختم، و اينک با چشم دوربين به دنبال ثبت سايه روشن توام. به دنبال عکسی از تو، تا در بزم آخر گواهم باشد، با تو بودن را. می خندی برمن؟ بخند! من جهل و کودکی خويش فرياد می زنم تا تو را تبسمی بخشم و بيش از پيش شيدای نمکين تبسم تو شوم. تو نخندی بر من، عشوه خويش بر که برم، تا چون تو به قيمت خريدار باشدم، ای نهايت لبخند!
من به تجربه ی عقل، تو را خدای تجربه نمی دانم، چه آنکه تجربه تو منم، بديع تجربه ی اول تو.
اما به تجربه ی دل، می دانم اگر منی هست، توئی! پس اين توئی که خود می خوانی. اين ها، صدای توست که از حلقوم من راه به گوش هر دل می برد. اين ها عکس های توست که پيش از نيت پيدايش ام، انداختی بر پرده هستی. من تنها در فصل پنجم سالی کبير، از اقيانوس بی نهايت تو به انگشتانه ای، به قدر نوش ظرفِ خويش، باده تصوير به ارمغان آوردم، تا تشنگان وصل تو را تشنه تر کنم و مست تر.
تو اسباب بودِ عشق، به تمنای وصل بنيان نهادی و خود از ديدِ ظاهر نهان کردی، چه کنم که در بند وصل توام ای معشوق تمام.
عاشق را جمال معشوش بی خود می کند به رويت يک دم، چه کنم که ناز تو و جلال جلوه تو مدام است و مرا توان تحمل هجران تو کم. من عاشق ام تو را و دليل عشق ام، نهايت عشوه ی توست در بيکران هستی.
تو هستی منی، معنی منی. من، بی تو هيچ ام، هيچ! مثل قابِ بی تصوير، در ناپيدا زمانی گم در برهوت و سياهی، رها شده در بی وزنی و بی رنگی.
مرا تو خود خويشی، کسی، پدری، مادری، مأمنی، مأوائی، دليلی.
وطن من توئی، حرف حرف من توئی، هرتصوير من توئی، اين عکس ها همه پر از تو اند. من با تو هر بامداد بر صفحه حساس سرزندگی ظاهر می شوم و جانی تازه می گيرم در هر تصوير بِکر.
محبوب اول و آخر! چشم دوربينم را به کدام سو بچرخانم که تو نباشی؟ کدام عکس از تو خالی است، ای همه شکل، همه تصوير، همه جلوه و جبروت.
تو، تنها معشوقی که بيش از عاشق در بند سرانجام عشقی.
تو خاطرم را، بيش از آنچه من، خود را دوست دارم، می خواهی، وگر نه اين همه اساس بنيان نمی کردی زيست و بود مرا. کدام پدر چنين کند که تو می کنی و کدام مادر و کدام دايه و پرستارو دوست؟
اين همه از ازل، سينه چاک وصل تو، می آيند و می روند، اما تو همچنان برقرار عشق اولی. اين چه صورت است؟
نگاه کن! من و ما آمده ايم، وحدهُ لاشريکَ له گويان، از دور و دورتر، رنگ در رنگ، سياه وسفيد، زرد و سرخ، زن و مرد، پير و پيرتر، جوان و جوان تر، بلند و کوتاه، بالا و پست، با هزار نحو کلام و گويش و خواهش. با دستان تمنا و چشمان ذوق و اشتياق و اميد. تو بگو، چگونه اين رسم داری که در آنی اين همه يکسان می سازی سپيد و پاک و جلوه می دهی زائرانت را و زيبا می کنی همه را يک رنگ، چه سان از ناچيزی چنين خُرد انبان فضل می سازی، اين همه بزرگ.
اينجا تنها يک پاره از قلب زمين نيست، يک لکه از بهشت توست. انگار ذرات معلق هستی فرورد آمده اند تا در اجتماع بی ريای تو، نام نامی يک معشوق را ندا دهند. همه آمده اند تا درگام زدن عظيم هجرت، با تو همپا شوند، تو را که تا هميشه پای هر آمد و شدی.
اينجا برسطح صيقلی سنگفرش هر رواق تو، عرفان ناب و استجابت هر نياز روئيده است.
اينجا نيايش هم نشئه ديگری دارد و خواهش تحقير نمی شود.
اينجا مثل هر جا، در هر وجب، تو مشهودی.
اينجا در کنار تو پر از تعالی ام.
اينجا من تصوير تجلی خود را با تو در آئينه ملکوت دردوربين ام، ثبت کرده ام.
اينجا در پرتو پر رنگ سماوات تو، ارض دلم گرد گيری می شود و غبار وجودم در تلألو وجودت زنگار می ريزد.
اينجا به سادگی با فرشتگان تو در باغ مصفای زمين با دوربين اخلاص عکس می گيرم. از اين بالای بلند ايوانت ابديت هستی را حتی بی چشم دوربين، می بينم.
اينجا فرشتگان وحی، جاودانگی کائنات را به عدالت تقسيم می کنند.
اينجا همه، در هرنفس نيايش و هر زمزمه دعا، زلال آينه ی آب زمزم، تکثير می کنند.
اينجا تمام درخشش زيبای آبشارعرش، يکجا به هر قلبِ طالب، سرزير می شود.
اينجا همه الفاظ به يک زبان معنی می شوند، زبان تو.
اينجا نجوای هر مَلَک، چون ترنم باران شامگاه راحت به گوش می رسد.
اينجا از پشت پرده ی اقليم کبريا، انگار آمدگان، در سحری هميشه خدائی به سر می برند.
اينجا تمام دلدادگان جهان با يک صدا آه وصل می کشند. لبيک...
اينجا تمام پديده ها، از جن و جنس و انس، ذکری مدام و ناب برلب دارند، حتی سنگی سياه.
اينجا بر فراز رفيع ترين گنبد عشق، اذان اشتياق حبيب سر می دهند و شيفتگان بزم تو را به معراج ملکوت می خوانند.
اينجا فرشتگان توهم هرسپيده دم، تولدی نو دارند.
اينجا ظاهر غيب است و غيب ظاهر.
اينجا هر چه را تو معلول کنی علت غائی است.
اينجا مقربان قد قامت الصلاه، اوهام شرک را هم راه نمی دهند.
اينجا من بی پيرايه ترينم، لخت و عورم از هر تعلق، امروز در تو متولد می شوم و تا واپسين لحظه ی عرفات به بلوغ پندار می رسم.
اينجا فطرتِ هر تازه واردی را عندالورود، از خم خانه ی حيرت تو سير آب و مست جنون تو می کنند.
اينجا حقيقت هستی را به اندک بهانه ی دل، تقسيم می کنند.
اينجا هرآن چه هست، در پرتو جشن جلال تو، حلال می شود. اينجا، لفظ گناه بی معنی است، هزار عکس بخشش تو، گواه من ست.
اينجا همه بر خال سياه تو يکجا سر به سجده می برند، من مکرر ديده ام وعکس گرفته ام، ببين!
اينجا، در پناه طور تجلی، همه عارف ابروی تو اند.
من اينجا روزی هزار حلقه عکس نيايش از گلشن خوش منظره آيات تو می گيرم و هرشب در زمزم استجابت تو ظهور می کنم. اينجا در نگاه پر حيرت دوربين من، همه هم نام اند، همه حاج.
اينجا، در هر دعای اتصال با عکس هايم تو را نيايش می کنم.
پس رخصت بده با زبان نور، وصل تو را ثبت کنم ای صاحب هر بهانه و هر عکس.

بسم الله النور...