اين يادداشت را در مورد اجراي نمايش سمفوني درد در تاريخ شنبه 23 ديماه 85 براي روزنامه اعتماد ملي نوشتم.
در فيلم تايتانيک صحنهي تکان دهندهای وجود دارد که اعضای گروهِ ارکسترِ کشتی به وقتِ غرق شدنِ لاجرم، مرگ را پذيرفته و در تسليمِ محض به سرنوشت، با هم زيباترين نوای موسيقیِ زندگی را تا دمِ فرو رفتن به اعماق مینوازند. وضعيتِ زيست انسان بر کشتیِ اکنون بیلنگر و نا امنِ زمين با تدبيری که تمدنِ نوين برايش رقم زده همين است؛ پذيرش بی چون و چرای ترس. تا بود کابوس و وحشت از غرشِ غولِ قطبی بود و جنگ سرد و چون عمرش به سر آمده حال ساکنانِ ارض بايد از مترسک تروريسم - که اتفاقاً خود مولودِ حرامزادهي عصرِ گسترش و غلبهي رسانههای جعل و دروغ و توسعه طلبی قدرت است - بترسند.
ترس، وحشت و ترس، محصول غايی تسلطِ بتِ سرمايه و طغيانِ سياست. اينک آرامشِ جهانِ بيرون از معبدِ تمدنِ نوين در اين تعريف است که همگان از هر رنگ و نژاد به سطح مشترکی از ترس و تسليم نزول کنند. اکنون باز جهان دو قطبی است، يک سو شلاق امواج، يک سو فغانِ تن های لرزان از هجوم. يک سو می کُشد از آن روی که خود نمی خواهد بميرد، يک سو روزی هزار مرتبه می ميرد از ترسِ حياتِ شکننده؛ چون می خواهد بزيد بی دهشت. جان کلام نمايش سمفونی درد همين است. حکايت گردنکشیِ بخشی از عالم که برای اعمالی پست توجيهاتی زيبا و شاعرانه دارد، حکايت ايمان و بی ايمانی. حکايت آنان که می انديشند اين کف دست زمين جا به اندازهي کافی برای آن ها و مخالفينشان ندارد و رسالت دارند به عنوان پيامبران وحشت بخش طفيلی جهان را حذف کنند.
به مدد نقد و نظرهای مکتوب و شفاهی، نمايش سمفونی درد در اجرای عمومی محدودِ خود در آذرماه امسال توانست تا حدودی رويکردی دوباره به ذاتِ انتقادی تئاتر کند. فارغ از محتوا و شکل اجرا، در چند مورد نظرها معطوف به اين نکته بود که اثر، در حد بضاعت به نوعی شکلِ دگر ديدنِ واقعيت های پيرامونی است. چون هدف غايی هنر و به تبع آن تئاتر، لزوماً تقليد صرف از واقعيت ها نيست، بلکه کوششی است برای نگرش به درون پديده ها از منظری نامتعارف لذا از اين زاويه نمايش جای درنگ دارد. رسالت ديرين هنر نمايش در پس زدن پردهي واقعيت های پذيرفته شده است و دعوت مخاطب به درون فراواقعيتی که در آن انسان ها و اشياء و پديده ها معانی بکر ديگری نيز دارند و اصولاً تئاترِ بیروح، بیدرد، بیمسئله و بیتعهد، تئاتری دروغگو، رياکار و بیاعتبار است. از آن جا که تماميّتِ تئاتر در فراسوی دردها، رنجها و عافيت طلبیها با عالمی فراطبيعی و نامرئی در ارتباط است پس نياز مبرم داريم با مدد از اين هنر دائماً به فراتر از زندگی روزمرهي خود سفر کنيم هر چند که پيمودن اين راه با تلخی و حزن همراه باشد که هست. اساساً خودِ زندگی نيز با تجربههای دمادم، با دردها و ناخوشی های سهمگينی همراه است و ما را هر روزه در برابر فضای تراژيک تاريخ در حال گذر قرار میدهد و نمی توان و نبايد بدان بی اعتنا بود. فعاليت هنری به ويژه تئاتر چيزی نيست جز ايجاد ترديد در مورد آنچه با قاطعيت پذيرفته ايم يا هجمهي رسانهها، محترمانه اصرار به پذيرشش به شکل انبوه و فراگير دارند. اين نگرش در اين نمايش نوعی رسوا کردن واقعيت های بزک کردهي جهانِ معاصر است با رويکردی اسطورهای. اگر از اين زاويه بنگريم حتی عشق نيز عاری از غم نيست که آن نيز همانند ايمان گاه خود رنج است و درد، چه رسد به زندگی زير سقف امواج مهاجم، بی چاشنی اين موهبت.
به قول يوگينا گينزبورگ در فصل دهم رمان ارزشمندِ دردل گردباد: "وقتی سال های سال در جهانی تراژيک سرکرده باشيد، به نوعی با درد مدام کنار می آييد وحتی می آموزيد که چگونه از آن بگريزيد. خود را با اين تصوّر تسلی می دهيد که رنج ذات واقعی همه چيز را بر شما عريان می کند و اين بها را بايد پرداخت تا نگرش به زندگی ژرف تر و واقعی تر شود." (دردلِ گردباد ترجمهي فرزانه طاهری)





