پس از سقوط طالبان رفتيم كابل. جوان خوش سيماي درس خواندهاي راهنماي ما شد. او با ماشين ما را همه جا ميبرد و ويرانههاي ديدني شهر را نشانمان ميداد. رفتيم ورزشگاه كابل. از او پرسيدم همينجا بود كه به جاي ورزش گردن ميبريدند و شلاق ميزدند و...؟
گفت: بعله!
- در اين گونه مواقع پر ميشد؟
- جا نبود.
- مگر تو هم ميآمدي؟
- بعله... هميشه... هر وقت برنامه بود. گاهي از صبح زود با دوستانمان ميآمديم جا ميگرفتيم...
با حيرت پرسيدم: واقعاً... چرا؟
گفت: براي اين كه تفريح ديگري نبود...





