امان از وقتی که قاعده استثناء می شود و...
در تلوزيون مردي را با آب و تاب نشان ميدادند كه كيفِ پول جاماندهي كسي را به دست صاحبش رسانده است.
مگر بايد كاري غير از اين ميكرد؟
موضوع انشاء
به نظر شما كشتن جرأت و شهامت بيشتري لازم دارد يا كشته شدن؟
...
متن انشاء
البته واضح و مبرهن است نوشتن در بارهي موضوع اين انشاء !
آه!... چقدر صاحبِ خانه بودن کسالت بار است!
اغلب روانشناسان استراليايي، كانادايي و امريكايي توصيه ميكنند، بهتر است فکر کنيم مستأجر بودن خوب است، چون انسان اين توفيق اجباری را پيدا ميكند که مدام زندگي جديدي را تجربه کند و كس ديگري شود. اما تمام جامعهشناسانِ هندي، چيني و بقيهي عالم اين نظر را بي دليل رد ميكنند.
ابداً دوست ندارم جاي عاليجناب عزرائيل باشم!
آخر چه جذابيتِ حسرت برانگيزي دارد عمر جاودانهاي كه بيوقفه از ابتداي خلقت تا هميشه، صرف كاري يكنواخت، تكراري، كسل كننده، سرد، خونين و... ميشود؛ تازه ناله و نفرين خلقالله هم پشت سرش است؟!
- ولي از حق نگذريم، شغلش جون ميده برا رو كمكني!
ممكن است دير يا زود به اين نتيجهي تأسف بار برسيم که گذشته چندان چيز دندانگيری برای رهاکردن ندارد...
و آينده چيزی برای اميد نبستن!
چه غم انگيز است که آدمها دير به هم میرسند!
...
آدم ها را عرض کردم!
خوب كه دقت كنيد ميبينيد همهي مقامات ما - حتي مديران جزء- سخنوراني قهارند و اساساً به شكل حيرتانگيزي حرفهاي خوب ميزنند، فقط يك اشكال جزئي وجود دارد؛ اين حرفهاي خوب به هيچ شكلي با هم جمع نميشود!
نسل مظلوم ما سالهای اول به شکلی آرمانی فکر میکرد بايد همه را دوست بدارد - و داشت - و برای دوست داشتن ديگران لازم نميديد خود را دوست داشته باشد - و نداشت - براي همين ابداً به خودش فكر نكرد. حالا که فهميده لازمهی دوست داشتن ديگران، دوست داشتن خود است... ديگر به نظر نسلی دوست داشتنی نيست.
لاتها و داشمشتيهای قديم اغلب دوستان خود را وسط دعواهای خونين پيدا میکردند و بعد در اوج رفاقت با دوستان جانجانی دعواهای خونين بپا میکردند که بيا و ببين!... بعد ميزدند زير پِل همه چيز و دوباره از اول...
و چون اصولاً ما ملت ميراث داری هستيم اين عادت خوشگل ناخودآگاه در سياست و فرهنگ ما هم جاری شده است؛ برای همين هيچوقت، هيچجا، تکليف هيچچيزمان با هيچکس، به هيچوجه روشن نيست.
چه خوب كه ديگر تاكسيهاي تهران طبق بخشنامه دو نفر را جلو سوار نميكنند.
قبلاً تا جلو مينشستي راننده ميپرسيد: شما دونفريد يا يک نفر؟
آدمی چه می خواهد از دنيا؟
هيچ...
تنها جرعه ای آب سرد، لقمه ای نان گرم، بلند سقف امنی بالای سر، عمر و شهرتی جاودانه، جماعتی کثير که بستايندش...
کمی توجيه و مختصر خدايی در اختيار... همين و ديگر هيچ.
دوستي به ديوار اطاقش قابي خالي زده بود و تويش نوشته بود: از نظر من اين قاب خالي نيست.
يك ماهي بالدار از كنار پنجرهي هواپيما رد ميشود!
يك زيردريايي بالدار از كنار مارماهي رد ميشود.
هيولايي كف اقيانوس به گل مينشيند!
سه روز خوراكِ تازهي دريايي براي حلقوم سيريناپذيرِ رسانهها جور ميشود.
پولهايي به اسم بيمه از اين بانك به آن بانك جابجا ميشود.
آب از آب دريا تكان نميخورد.
چه ميشود كرد وقتي انسان سقوط ميكند؟





