درباره حسين پاکدل  
 
 
متفرقه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 13 خرداد 1392
موضوع:
● جادوي كلمات


مطلبی نوشته بودم به اسم جادوی کلمات برای مجله داستان همشهری. لاشه‌ی بی‌رمق و بی‌سروتهی از آن در شماره آذرماه چاپ شد. اگر دوست داشتید اصل مطلب را بخوانید در ادامه است. کاش حرفه‌ی دیگری داشتیم تا این‌گونه به روحمان تجاوز نمی‌شد.

یک
ما دوتن‌ايم انگار با يك دل، دلي پاره‌پاره اما گرم، چاك‌چاك اما پاك، نيمي جامانده آن‌جا در تب، نيمي جُدامانده اين‌جا در تاب. عزيزِ دل، هرچه زودتر نيمه‌ي وامانده‌‌ام را به انتظارِ سرآمده‌ام برسان! آه، پس كي به قرار مي‌رسند اين بي‌قرارْ ثانيه‌هاي خيس و خسيس‌ِ بي‌تويي در پاريس؟
مخمورِ ناصبورِ يك جرعهْ‌ نگاه‌ات هستم و مستِ يك ترنمْ كلام‌ات. ملكتاج نازنين‌ام، لحظه‌ها را روان‌ِ بي‌آراممْ درنگِ تحمل مي‌دهد در پرسه‌هاي بي‌بهانه، چون مي‌انديشم: چه بها و بهانه‌اي دارد تمامِ جهان بي‌تو؟ اين‌جا قلبِ هر آينه تصوير توست و تا آن‌جا كه چشم كار نمي‌كند تو پيدايي. باوركن از جادوي عشق‌ِ تو آن‌چنان نيرومندم كه مي‌پندارم هيچ رنجي جز دوري‌ات مرا نيازارد. مگر نه كه مي‌شنود گوش‌ِ عاشقْ از دورادور هر نواي نازك را؟ پس بشنو از ناي اين‌ سطور، نجواي يك سوگندِ تا هميشه را: به حرمتِ عشق، حرام‌ام باد، لحظه‌ها بي‌سرشاري و فزوني‌ي ‌محبت‌ات!
دو
اين صحنه‌ي كوتاهِ نامه‌ها بود از نمايش "عشق و عاليجناب"؛ نامه‌هايي از عاشقي سرگشته در پاريس به معشوقي سرسپرده در تهران‌ِ سال‌هاي دور. نامه‌هايي از آسمان‌ِ صحنه فرو مي‌ريخت و در جلو دو ملكتاج و دو محسن‌ آن‌ها را مي‌خواندند. چهار بازيگرِ توانا - سهيلا رضوي، سيامك صفري، ستاره اسكندري و بابك حميديان- اين صحنه را بازي كردند. در انتهاي صحنه چندين بازي‌ساز نامه به‌دست با يك والس زيبا مي‌چرخيدند و مي‌چرخيدند. سال 90 اين اثر پس از 4 ماه تمرين با زحمت زياد فراهم شد؛ چون باور دارم نمايش، به عنوان هنركامل مادر كلام و بي‌كلامي‌است. واژه‌هاي ناب از فرصت‌هاي سكوتِ صحنه نوعي موسيقي‌ي اهورايي مي‌سازند. من شيفته‌ي واژه‌ها هستم؛ واژه‌هايي كه بسيار پيش از من و ما بوده‌اند.
سه
واژه‌ها از اول بودند؛ اما من از كي عاشق آن‌ها شدم؟ اولين واژه‌اي كه برگوش جانم نشست چه بود؟ كي بود و كجا بود كه واژه‌ها برايم مترادف معنا شدند؟ همين‌قدر مي‌دانم از آن زمان تا حال هيچ لحظه‌اي من و اين واژه‌هاي شكيبا از هم دور نبوده‌ايم. باهم بيدار مي‌شويم و باهم به‌خواب مي‌رويم. حتي در خواب باهم رؤيا مي‌بافيم و خيال مي‌پروريم. مثل خيلي‌ها براي من هم واژه‌هاي ناب جاذبه‌اي هم‌طراز جادو دارند. به خلسه مي‌برند. به ذهن ارتفاع مي‌دهند تا آرزوهاي بلند بسازد. از ديدِ من واژه‌ها في‌نفسه دراماتيك‌اند. شعرند. حتي اگر تنها و غريب باشند. بدخط و درهم ريخته باشند. با رنگ و بي‌رنگ بر ديواري كج و فروريخته‌اي درنگ كرده باشند. با سيخ و ميخ و ناخن بر ديوار زنداني، آسايشگاهي يا عمارتِ فراموش‌شده‌اي حك شده باشند. بر تكه كاغذي عريان در باد رها شده يا بر پشتِ كاميوني سوارِ سفر باشند.
كجا و كي عاشق واژه‌ها شدم؟ براي يافتن پاسخ بايد سوار توسن خيال شد و زمان را درنورديد. برگشت به نقطه‌هاي آغاز، به شروع‌ِ شدن. به كودكي، به همه‌ي كودكي‌ها، به آن‌زمان كه مادر "يك حرف و دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت". شايد هم پيش از آن، پيش از دركِ ديدن. حرف‌هاي درهمِ بزرگان بود وقتي من درون‌ِ گهوارهِ گِلين‌ِ نوزادي، ستاره مي‌چيدم؟ لا‌لايي‌هاي مادر بود پاي دارِ قالي براي من، در قنداق خواب و بيداري؟ قصه‌گويي‌هاي مادربزرگ كنار چرخ‌ِ نخ‌ريسي يا نقل قصه‌ها، شعرخواني‌ها و زمزمه‌ي دعاهاي عمه‌ي مادري‌ام؟ هرچه بود اين‌ها حدود نيم قرن پيش كسي را آغاز كردند. با واژگان محبت مرا عاشق مفاهيم كردند. واژه‌هاي پاك را يكي‌يكي به من هديه دادند بدون آن‌كه نوشتن نام خود بلد باشند. آن‌ها با واژه‌هاي حكمت روي هواي تنفس نقاشي مي‌كردند.
چهار
خانه‌اي را مجسم كنيد شبيهِ آن‌كه زنده ‌ياد احمد محمود در "همسايه‌ها" ساخت. يا بسياري ديگر در قصه‌ها و غصه‌هاشان بنا كردند. از آن نوع خانه‌ها كه معروف بود به خانه‌ي قمرخانمي و كم نبود آن‌وقت‌ها در هرجاي شهرها. پراطاق بود و در هر اطاق‌اش خانواده‌اي پرتعداد چيزي شبيه زندگي را مي‌زيستند. خانه‌هاي قمرخانمي اطاق‌هايي داشت دورتادورِ حياط ولي اين كه از آن دم مي‌زنم اطاق‌هايش در سه چهار طبقه سوارِ هم بودند؛ بي‌خواب، شلوغ و پرهياهو. اين باروي بلند با حياطي فراخ و حوضي مستطيل و دالاني دراز در يكي از قديمي‌ترين محلاتِ اصفهان، بر زمين استوار بود. آن‌وقت‌ها تازه خيابان عبدالرزاق آسفالت شده بود و در ادامه‌ي آن با تخريب خانه‌هاي فرسوده خياباني جديد كشيده بودند و مشغول زيرسازي‌اش بودند به اسم وليعهد. هرچه بود كوچه پس كوچه‌ها باريك و تودرتو بود كه شب‌ها، يا لامپ‌هاي نامرتبِ شهرداري بر تيرهاي چوبي يا كورسوي چراغ‌هاي موشي وهمِ سياهِ شب‌شان را مي‌دريد. محله‌ي ما از مسجد‌خان با معبري خاكي شروع مي‌شد و مي‌رسيد به بخش مسقفِ حمامِ جَنّت، بعد با عبور از خرابه‌هاي خيابان تازه، كج مي‌شد سمت سبزه ميدان كه تقريباً همسايه‌ي ديوار به ديوار مسجد جامع اصفهان بود و هست هنوز با تغييراتي البته شگرف.
پنج
سبزه‌ ميدان، ميداني بود به وسعت تمام جهان كودكي‌ من. مثل تمام سبزه‌ميدان‌ها در تمام شهرها براي تمام كودكان ديروز. تا سال‌ها فكر مي‌كردم جهان يا دنيايي كه آدم بزرگ‌ها از آن دم مي‌زنند محدود به همين ميدان است. با آن دو حوض نيم‌كماني‌ي آن‌وقت بزرگ‌اش. عمق آب به زور تا زير سينه‌‌ي كودكي بود و تابستان‌ها دور از چشم مأمورِ شهرداري با بچه‌هاي محل مي‌ريختيم توي آب و شِلپ‌شولوپ مي‌كرديم. هرچه بود اسم‌اش شنا نبود، شادي بي غل و غش بود. قناعتِ كودكي. انگار صدها بچه‌ماهي را بريزند توي يك تشتِ كم آب. ميداني با چمن‌هاي صافِ مرطوب‌اش كه مي‌شد روي آن پشتك و وارو زد، كشتي گرفت، ولو شد، تيغ آفتاب را نگاه كرد و خيال بافت.
سبزه ميدان و ستون سنگي وسط‌اش و پيكر خشكِ كسي كه شب و روز خدنگ ايستاده بود بالاي آن. چيزي به ما مي‌گفت اين مجسمه، شاه است، چون توي بانك‌ها، روي روزنامه‌ها، توي كتاب‌هاي مدرسه، روي سكه‌ها و پشت پول‌ها، روي تمبرها و كوپن‌هاي ترياك و همه جا بود. آن موقع شاه براي ما بچه‌ها فقط عكس بود؛ حتي وقتي توي سينما روي پرده مي‌آمد تا بزرگ‌ترها با بلند شدن از جا، صداي رژه‌ي هماهنگِ صندلي‌ها را در آورند و براي لحظاتي نگذارند ما چيزي ببينيم.
سبزه ميدان با توپ لوله كوتاهِ سبزي كه سالي يك‌ماه آن وسط روي سكوي جلوي مجسمه سبز مي‌شد. انگار يك اسباب‌بازي چرخ‌دار بود. با همين در ماه رمضان وقتِ افطار و سحر را به شهر اعلام مي‌كردند. دو سرباز و يك فرمانده نگهبان‌اش بودند در آن چادر سبزِ لجني. چه عشقي مي‌كرديم ما كودكان كه مي‌توانستيم دمِ افطار جلوي زنجيرهاي حصارِ دورِ ميدان از سرو كول هم بالا برويم تا لحظه‌ي شليك توپ را ببينيم و تماشا كنيم آتشي كه به پلك زدني از دهانه لوله بيرون مي‌جهيد و تند برمي‌گشت تو. هنوز آن لحظه‌ها را به‌خاطر دارم. يك سرباز با آدابي كش‌دار، به توپ ور مي‌رفت و چيزهايي را در شكم آن فرو مي‌كرد. فرمانده چندبار به ساعت‌اش نگاه مي‌كرد، زمان به كُندي‌ي انتظار مي‌گذشت. بالاخره به سربازِ ديگر اشاره مي‌كرد و او با اداي احترام به مجسمه، بعد به فرمانده، طنابِ آتش را مي‌كشيد. توپ كه در مي‌شد دل‌هاي ما مي‌ريخت كفِ زمين و گوش‌هامان تا دقايقي سوت مي‌كشيد. بلافاصله جيغ‌كشانْ به دو مي‌رفتيم خانه تا روزه‌ي گنجشكي خود را به قول مادر، بشكنيم.
سبزه ميدان بود و عكاسي مهتاب در آن بالاخانه با آن عكس‌هاي دستْ زير چانه و دختربچه‌هاي معصومِ دو دستْ برگونه كه با نگاهْ به ماورا ژستِ ملائكِ آسمان را گرفته بودند. و اين‌سوي ميدان بالاي كفش ملي آرايشگاهِ مُدروز بود. سلماني داده بود عكس خودش را بزرگ كشيده بودند روي شيشه‌ي قدي‌ي مشرف به ميدان با آن زلفِ بيش از حد تيز و بلندش. بانك رهني، عمران و صادرات در سه طرف ميدان پول مي‌فروختند. در چهارسوي ميدان پرنده‌فروشي‌ و طلا جواهري و فرش‌ِ مصيّب و آب‌ليموگيري‌ي ناجي رزق و روزي معامله مي‌كردند. كتاب‌فروشي تديّن اول هاتف بود كه همه‌جور روزنامه و مجله داشت؛ بليط بخت‌ آزمايي هم داشت با برات و سفته و تمبرِ نامه.
اما دنياي ديدني‌ي من قهوه‌خانه سيدزين‌العابدين بود سمت غربِ سبزه ميدان. جايي هميشه شلوغ با دالاني عريض و سقفِ بلند. دورتادورش در دو طبقه تخت‌ها و در وسط ميز و صندلي‌هاي ارج. در سه‌كنج‌ِ يك طرف، آشپزخانه‌اي بي‌ديوار كه ظهرها ديزي‌هاي سنگي رديف در رديف دورِ تنور پر آتش به انتظار مشتري جوش مي‌زدند و چسبيده به آن پيشخوان و منقلِ بزرگِ آتش و قوري‌هاي متعدد بزرگ، همه بندخورده و سيم‌كشي شده و چند سماور ذغالي و نفتي‌ي هيولا كه انگار هميشه‌ي خدا در خروش بودند. چند شاگرد قهوه‌چي بودند كه گاه تا پانزده استكان نعلبكي پر از چاي را روي يك دست رديف مي‌كردند و لابلاي مشتري‌ها تروفرز مي‌چرخيدند و نمايش مي‌دادند. لحظه‌ي تعارفِ چاي حتماً صداي زنگ‌دار زيبايي از برخورد نعلبكي با استكان در مي‌آوردند تا پرنده‌هاي در قفس جواب بدهند. اين سو هم رديف قليان‌ها بود كه هركدام تاريخچه‌اي داشت؛ انگار موزه‌اي از عهدِ ناصري بود براي خودش. سمفوني قُل‌قُل‌ِ قليان‌ها بي‌وقفه بود، همراه دودي كه مي‌پيچيد در فضا و از نورگير شيشه‌اي سقفْ به زور راه به آسمان مي‌برد. ابتداي ورودي بر بلندا، روي تختي كه قاليچه‌اي ابريشمي آن‌را از بقيه متمايز مي‌كرد، سيدزين‌العابدين پشت دخل نشسته بود و هميشه جلوش تلنباري از قند كوه بود كه با قندشكن مي‌شكست. ظروفِ برنجي‌ي كوچك و بزرگ، جدا‌جدا لبالب بودند از سكه. اوايل نمي‌شد از حوزه‌ي نگاه سيد رد شد و يك‌راست رفت تو. از همان بالا با نگاهي پرسان با من حرف مي‌زد و من مِن‌مِن‌كنان مي‌گفتم: "آقامو مي‌خوام" سيّد مي‌غريد: آقات كي‌يه؟" مي‌گفتم: "آقاشير" و او مي‌فهميد من پسرِ كي‌هستم. با صدايي رعدآسا پدرم را صدا مي‌زد و به شوخي مي‌گفت: "رسول... توله‌ت!" آن‌گاه ‌با شليكِ خنده جمع اجازه ورود مي‌داد. با اين كارِ او و سمتِ نگاه‌اش مي‌فهميدم پدر و همكاران‌اش كجا نشسته‌اند. حضور من با سلام و بي‌حرف پيغام مادر را كه گرفتن خرجي‌ي شب بود منتقل مي‌كرد. گرفته نگرفته برمي‌گشتم. گاه مي‌شد به امر پدر مايحتاج همان شب را از دكان‌ها نسيه مي‌گرفتم، خودش شبْ سرِ راه همه را حساب مي‌كرد يا مي‌گذاشت هفتگي چوب‌خط‌ها را صاف مي‌كرد. دلم پر مي‌كشيد بمانم بيشتر و چاي بخورم و نگاه كنم به همه چيز.
شش
و يك شب شبي بود از شب‌هاي ماهِ رمضان و تا دقايقي ديگر مرشدِ معروف شهر در اين قهوه‌خانه نقل داشت. پدر مي‌گفت شب آخرِ ماه، سهراب‌كشان است و جاي سوزن‌انداختن نيست. ديگر ياد گرفته بودم و به بهانه‌هاي مختلف خود را مي‌رساندم به آن مأواي امن‌ِ نقل و نقالي. وقتي مرشد رمضان با آن هيبتِ ساده ولي نوراني بر جايگاه نقل ظاهر مي‌شد و كسي از جمع صلوات خبر مي‌كرد؛ فواره‌ها بسته، قليان‌ها ساكت، شاگردان بي‌حركت، سماورها آرام و نفس‌ها در سينه حبس مي‌شد. بودن‌ها در حضور او رنگ مي‌باخت. حتي قناري‌ها و چلچله‌ها و بلبل‌ها و سه طوطي‌ي ورّاج‌ِ جدا از هم در قفس‌ها سراپا گوش مي‌شدند. و مرشد با ياد خدا سخن مي‌آغازيد. رسا و گوش نواز. با چينشي دراماتيك هوش و حواس آدم را مي‌ربود. انگار بر تالاري با شكوه نمايشي عظيم آغاز مي‌شد: به‌ نام خداوند جان و خرد، كزين برتر انديشه برنگذرد...
و من چه‌قدر دلم مي‌خواست وقتي بزرگ شدم مثل مرشد رمضان نقال باشم.
هفت
و شايد روزي در گوشه‌اي از همين سبزه ميدان كلماتي ديگر از اين جنس سرنوشت مرا نوشتند. صدايي از آينده مرا به خود خواند. روگرداندم، خوش‌صدا مردي بود قد‌بلند با صورتي شبيهِ شمايل‌ِ معصومين كه بر در و ديوار قهوه‌خانه‌ها بود. مرد، پرده‌اي آويخته بود به ديوار و جماعتي مقابل او ايستاده و نشسته. ريز و درشت. با شور گرفتن‌ِ مردِ پرده‌خوان، جمعيت فزوني مي‌گرفت. من روزِ اول كاري‌اي را شروع كرده بودم در آغازِ تابستان‌ِ دومين سال‌ِ مدرسه. با يكي از بچه‌هاي زرنگ و دست و پا دارِ محله. او از همان خردسالي شده بود نان‌آور خانواده چون‌كه پدرِ معمارش زمين‌گير سقوط از ساختمان شده بود. اسم‌اش سعيد قرقي بود و بعد از تركِ مدرسه همراه برادر سه‌ساله‌اش آدامس و شكلات و شانسي مي‌فروخت. او از آن موجوداتِ جَنَم‌دار بود كه هم‌زمان همه‌جا هست و با جربزه‌اي كه داشت بلد بود چه‌طور يك محله را پاتوق خود كند. آن‌وقت من مثل دوتا از بچه‌هاي ديگر شده بودم يكي از فروشندهاي او. سيني گرفتم از مادر و سعيد بسته‌اي آدامس خروس نشان داد و ده تا شكر پنير كه خود لاي زروَرق پيچيده بود و پانزده لوزي و چند آب‌نبات پيچي. قرار بود بفروشم همه را و شب يا فرداي كاري با هم حساب كنيم و دوباره روز از نو. و من اگر همه را مي‌فروختم سه قِران دستمزد داشتم. با سينيِ پُرِ بر سر چرخي در ميدان زدم در حدِ فروش چند ده‌شاهي كه صوت و صورتِ پرده‌خوان توجه‌ام را جلب كرد. مرد با اشاره‌ي چوب‌دستْ به نقش‌ها جاي همه حرف مي‌زد و هركدام را با لحني و لهجه‌اي. صدها نقش بر پرده بود و هر كدام گويش خود را داشت و مرد با رفت و برگشت‌هاي روايت همه را با همان حس و حالِ شخصيت، اجرا و بازي مي‌كرد. مفتون شدم. جادوي كلماتِ او مرا گرفت. سيني به سر و بي‌خبر از عالم خشك شده بودم كنار جدول‌ِ پياده‌رو. و نفهميدم كي‌ مجلس تمام شد و كي پرده را بردند و همه رفتند و من هم‌راهِ سواران مختار ثقفي رفته بودم به جنگِ درون پرده. به‌خود كه آمدم تنها نشسته بودم و سينيْ سبك شده و خالي بود.
شايد آن‌جا و آن‌موقع بايد مي‌فهميدم تقديرم رقم خورد؛ اين‌كه كاسب بشو نيستم و اين راهْ راهِ من نيست و بايد پا به دنياي كلمات، تصاوير و نقش‌ها بگذارم. نگران سيني خالي بودم ولي بيشتر فكر مي‌كردم كاش مي‌توانستم مثل مردِ پرده‌خوان جمع آدم‌ها را تحت تأثير قرار دهم. آن‌موقع ابداً نمي‌توانستم حتي تصورش را بكنم بيست و چندسال بعد از پشتِ پرمخاطب‌ترين رسانه‌ي روز يعني شبكه سراسري سيما، به‌مدت چندماه هرشب به صورتِ زنده در بحراني‌ترين شرايط سرزمين‌ام؛ سال 67، وقتي تهران و بسياري از شهرهاي پرجمعيتِ ايران زير هجوم موشك‌هاي دشمن برخود مي‌لرزيدند در برنامه‌اي به اسم "مقاومت تا پيروزي" با مردم حرف بزنم.
شب، خجل و دست‌خالي پيش سعيد رفتم. ماوقع را گفتم. بيش از آن‌كه ناراحت شود حسابي خنديد. گويا داشت به معامله‌ي سرنوشت با من مي‌خنديد. بعدها كه بزرگ شديم هروقت با هم در مورد آن روز حرف مي‌زديم سعيد از يادآوري آن اتفاق از خنده روده‌بر مي‌شد. حتي وقتي شهيد شد تا سال‌ها خنده‌اش را در خواب مي‌ديدم.
هشت
دو تكه چوب كوتاه و بلند با دو پاره سنگ در حكم پُل، كوچه‌اي خاكي و شماري بچه. ساعت‌ها بازي و سروصدا. اسم اين بازي پِل‌و‌چِفته يا الك دولكِ تهراني‌ها بود. هيچ چيز و هيچ‌كس ما را از بازي باز نمي‌داشت؛ حتي گرما و گرسنگي و عبور وانتِ سه‌چرخ و گاري‌ي اسبي. تنها وقتي دست از بازي مي‌كشيديم و پشت به ديوار در سكوت مي‌مانديم كه آقاي صمصام، سوار بر اسب‌اش از كوچه عبور مي‌كرد. ادبي ناگفته وامي‌داشت صبر كنيم تا وقتي سرِ اسب به مقابل هركدام از ما ‌رسيد سلام كنيم و او جواب يك‌يك مارا مي‌داد. هيبتي داشت كه ما را مجذوبِ خود مي‌كرد. آن‌قدر بالا بود كه فكر مي‌كرديم از روي پشت‌بام‌ها بر ابري بال‌دار مي‌رود. سواري سلحشور بود كه انگار يك‌راست از قديم آمده بود؛ با عمامه‌ي سبز، ريشي بلند و نگاهي نافذ. حتي وقتي از قلمرو بازي ما رد مي‌شد تا مدتي صبر مي‌كرديم تا فضا از او خالي شود. بعد به آرامي دوباره بازي از نو آغاز مي‌شد. هرگاه در محله‌ روضه‌خواني بود مي‌دانستيم كه صمصام خواهد آمد. آدمِ قرار و اجازه نبود. جلوي درِ مجلس‌ِ روضه هميشه چراغان بود و رديفِ چراغ‌زنبوري‌هاي پايه‌دار، راهنماي مردم. ما توي كوچه مي‌مانديم به انتظار آمدن‌اش. اول صداي سُمِ اسب‌اش مي‌آمد بعد اسطوره‌وار از دل‌ِ شب هويدا مي‌شد. توي هشتي از اسب به زير مي‌آمد و افسارِ مركوبِ خوش‌قامت را به جايي مي‌بست و داخل مي‌شد. همه مي‌دانستند صمصام وقتي مي‌آيد يك‌راست مي‌رود بالاي منبر؛ منتظر نمي‌ماند. صداي اسب كه مي‌آمد هركه بالا بود زود صلواتي خبر مي‌كرد و به زير مي‌آمد. صمصام با مقدمه‌ي كوتاهي مي‌رفت سر اصل مطلب. چنان صدايي داشت كه نمي‌توانستي نشنوي. رك، صريح و بي‌پرده سخن مي‌گفت. اهل موعظه نبود؛ ولي هميشه در آخرِ حرف‌اش جمله‌اي شبيه اين مي‌گفت: "آقا، خلق شدين آدم باشين، وقت شد، آدم باشين!" زود پايين مي‌آمد و سواره دور مي‌شد. انگار هميشه در حال رفتن بود. بزرگ‌ترها مي‌گفتند هيچ‌كس جلودار او نيست. مي‌گفتند از هيچ‌كس نمي‌ترسد. مي‌گفتند صمصام خيلي از يتيم‌ها را زير پر و بال خود دارد. بزرگ‌ترها خيلي چيزهاي خوب از او مي‌گفتند. ما دوست داشتيم موقع عبور صمصام به اسب‌اش دست بزنيم. و من چه‌قدر دلم مي‌خواست وقتي بزرگ شدم مثل آقاي صمصام باشم.
نه
دايي‌حاجي وقتي خبردار شد خانه‌‌اي كه ما در يكي از اطاق‌هاي آن زندگي مي‌كرديم فرو ريخت شبانه آمد و ما را از توي كوچه برد خانه خودش تا بعد بياييم سر فرصت و در نورِ روز اگر اسبابْ اثاثيه‌اي سالم مانده از زير آوار و خاك درآوريم. مادر از دو روز قبل مي‌گفت: "خدا رحم كنه، ديوار داره يه چيزي مي‌گه!" صداها حكايت از دردِ كهولتي داشت كه آن بناي سختْ‌جان مي‌كشيد. عمارتِ خشت و گِلي با تيرهاي خشكِ چوبي‌ي درهم كلاف شده كه به مدتِ شصت‌هفتاد سال سرپناهِ بسياري شده بود اكنون به پايان راه مي‌رسيد؛ گويا ديگر تحمل خود را نداشت. اين صداهاي وحشت‌زا دو شبِ آخر خواب از چشمان ساكنان‌اش مي‌ربود. عصر روز جمعه‌اي كه شب‌اش ساختمان به آرامش رسيد، پدر ما را به گردش بيرون برد. خانواده ما آن‌موقع هفت نفر بود. وقتي برگشتيم آخر شب شده بود. جمع‌ِ پريشان و پر ولوله‌ي همسايه‌ها را ديديم كه در ورودي دالان‌ِ طويل خانه تجمع كرده بودند و به آخرين نعره‌هاي وداع، هشدار و شكستن ستون فقراتِ بنا گوش مي‌دادند. كاري از كسي برنمي‌آمد. احدي جرأت نداشت حتي به حياط نزديك شده چيزي بردارد. اول سطح آبِ حوض و ماهِ كامل ولي بي‌تابِ درون آن مواج شد. بعد به يك‌باره با نفيري كر كننده، ساختمان به آرامي و وقارِ تمام زير خود دفن شد. همه‌چيز به زمين فرو رفت بي‌آن‌كه خون از دماغ كسي بريزد. گرد و خاكي بلند شد كه تا دقايقي ماه را و مارا و همه را كور كرد و بعد تا يك محله آن‌طرف را پوشش داد. پيش از آن‌كه ماه از پس‌ِ غبار بيرون بيايد ما از آن محله رفته بوديم.
ده
براي سه ماه هجرت كرديم به خانه دايي‌حاجي، جايي كه براي من همه چيزش رنگ كلام و قصه و حكايت داشت. اين خانه هنوز كامل نشده بود. دو اطاق و يك پذيرايي كاه‌گِلي داشت. دايي‌حاجي ما را در يكي از اين اطاق‌ها جا داد. خانه دايي ابتداي خيابان تخت‌جمشيد بود وسط بلوارِ عريض بزرگمهر. نزديك خانه، رودي جاري بود منشعب از زاينده رود كه مثل بسياري رودهاي ديگر از زماني دور موازي با رودِ مادر از وسط اصفهان عبور مي‌كردند و دوباره بيرون‌ِ شهر شايد به آغوش‌اش برمي‌گشتند.
اين كوچ باعث همنشيني بيشتر ما شد با عمه‌ي مادري‌ام كه ‌زنی سالخورده بود. نورانی، زنده‌دل، باکرامت و محترم. به حسبِ ظاهرْ سواد خواندن و نوشتن نداشت ولي معلم همه با سوادها بود. اغلبِ سوره‌هاي قرآن، دعاها، غزلياتِ حافظ، بعضي حکاياتِ سعدی، و اندرزهای بزرگان‌ِ دين‌ و ادب را حفظ بود و به‌موقع، با کلامی سحرآميز و دمي مسيحايي، جمع فاميل را سرگرم مي‌كرد. او به ‌فراخورِ درک و نياز هرکس حرف‌هاي حكيمانه‌اي براي ياد دادن داشت. حتی قصه‌های عاميانه را با فراز و فرودِ صوتْ چنان پر و بال می‌داد که شنونده از خنده می‌گريست و گاهْ از وحشتِ هزارتوی قصرهای جادو، خون در رگ‌اش منجمد می‌شد. بلد بود چگونه هر شنونده‌اي را جلبِ خود كند. به‌واقع علاوه بر شيوايی بيان، بلاغت و جذبه‌ای در سخن او خود مي‌نمود که می‌گفتی فشرده‌ی ادب و عرفان و حکمت و تاريخ اين سرزمين در لابلای واژگان بي‌پيرايه‌‌ي و لهجه‌ي دلنشين‌ِ يزدي‌اش نهفته بود. اغلب مرا صدا مي‌زد و تفألي به ديوان حافظ مي‌زد و مي‌داد دستم كه بخوانم. براي من بسيار سخت بود خواندن‌ِ غزليات خواجه در آن سن. ولي كافي بود كلام اول هر مصرع را درست يا غلط بخوانم ادامه‌اش را عمه‌خانم از بر مي‌خواند. چه‌قدر دلم مي‌خواست به اندازه عمه‌خانم شعر و قصه بلد بودم.
در جمع، پدر ده شب خانه‌ي دايي‌حاجي نماند. غرور داشت و نمي‌توانست اين وضعيت را تحمل كند. آقاشير سرش را گرم كار مي‌كرد و پا به كوه و بيابان مي‌گذاشت تا روزي‌ي ما را درآورد از كامِ شير. روزگار به اين مردِ مغرور ياد داده بود از هيچ زندگي بسازد. چه‌قدر آرزو مي‌كردم بزرگ كه شدم به بزرگي‌ي پدر باشم.
یازده
چهارشنبه صبح در زدند. عمه‌خانم امر كردند كه شما الان مرد اين خانه‌ايد. در را باز كنيد و آقا را به پذيرايي ببريد. هنوز نمي‌دانستم منظور ايشان از آقا كيست. در حياط را كه باز كردم يك آقا پشت در بود. آن‌موقع به همه روحاني‌ها آقا مي‌گفتيم. تا آمدم به‌خود بيايم سلام كرد. جواب داده نداده با دستپاچه‌گي دعوت‌اش كردم داخل شود. راه را بلد بود. سر به زير و يالله‌ گويان يك‌راست رفت سمتِ اطاق پذيرايي و داخل شد. نشست لبِ پتوي تاخورده، كنار مُتكاهاي گِردي كه برايش آماده كرده بودند. با لبخند اسمم را پرسيد. گفتم: حسين. چند بار با آهنگِ دلپذيري گفت: به به!... به به!... و آخر گفت: دو حسين در يك حسينيه. اسم پسر دايي‌ام هم حسين بود. ولي مثل هر روز هم‌راهِ پدرش رفته بود مغازه. آقا شروع كرد. بعد از مقدماتِ معمول روضه‌خوان‌ها قدري در خصوص نام نيكو گذاشتن روي فرزندان سخن گفت. زن‌ها پشت پرده در اطاقي ديگر كه متصل به پذيرايي بود تنگِ هم نشسته بودند و به حرف‌هاي آقا گوش مي‌دادند. در كنار و مقابل پاي آن‌ها سه خواهر كوچك من و دختران دايي‌ام بي‌ترتيبِ خاصي همانند سيب‌زميني‌ريزهاي تهِ گوني، چادر به سر و رو گرفته مثل مادران‌شان بي‌صدا در هم مي‌لوليدند. پسرها در بغل مادرها خواب بودند. گيج بودم. آقا با ناكجا حرف مي‌زد، گويي با وارستگي با هستي سخن مي‌گفت. بلند شدم بروم به اطاق‌ِ ديگر. عمه امر كردند برويد مردانه بنشينيد. اين‌بار با حسي مردانه برگشتم؛ انگار براي انجام كار واجبي خارج شده بودم. چهار زانو نشستم و سر به زير ضمن بازي با پرزهاي قالي گوش مي‌دادم. به محض شروع ذكر مصيبت، زن‌ها پشت پرده بناي گريستن با صداي بلند گذاشتند. من نمي‌دانستم چه كنم. روضه تمام شد، اشك‌ها فروچكيد و سكوتي سنگين حاكم شد. زن‌دايي چادر به دندان از لاي‌ِ پرده سيني چاي را كه چند سكه‌ توي آن بود به من دادند و اشاره كردند بگذارم مقابل آقا. آقا بلافاصله شروع به نوشيدن چاي در دمْ شيرين‌كرده كردند. من با بغض بيرون خزيدم. مادرْ لب‌گزه كردند كه برگردم. با تعلل برگشتم، آقا رفته بود. اين اتفاق هر هفته تكرار مي‌شد. كم‌كم مجذوب نوع بيان آقا شدم. بعدها فهميدم اسم‌اش آقافضل‌الله است. او خوب و شمرده با صوتي رسا سخن مي‌گفت. صداي پُر، جذاب و بي‌لهجه‌اي داشت. يكي از اين چهارشنبه‌ها از سر اتفاق زن‌ها براي زايمان زن‌ِ‌ دايي‌اكبر رفته بودند، بچه‌ها را هم برده بودند، من در خانه تنها بودم. زن‌دايي سيني پذيرايي را آماده كرده بودند و چاي تازه دم روي سرِ سماور. سفارش اكيد كردند كه وقتي آقا آمدند پذيرايي كنم. برايم عجيب بود. اگر كسي خانه نيست آقا براي چه بيايد و براي كه روضه بخواند؟ آقا سر ساعت آمد. حرف‌هايش را زد. روضه را خواند. ذكر مصيبت كرد. صداي گريه و شيون هيچ زني در فضاي خانه نبود، يا بود، نشنيدم. من مات و مبهوت، آقا و در و ديوار را نگاه مي‌كردم. همان‌وقت دلم مي‌خواست وقتي بزرگ شدم بتوانم مثل آقا حرف بزنم؛ حتي وقتي شنونده‌اي ندارم. عمه‌خانم بعد كه آمدند و من گزارش روضه را دادم. گفتند: " خانوم بي‌بي هم‌راهِ ملائك بودند، شنيده‌اند، شما هم كه در مردانه بوديد." مادر مي‌گفت: روضه‌، شيطان را از خانه جارو مي‌كند. هنوز صداي آقافضل‌الله در گوشم هست. زنگِ صدا، رنگِ عبا و نعلين خرمايي او كه جفتِ هم رو به بيرون در انتظار برگشتِ آقا از جا جُم نمي‌خورد. خانه‌ي دايي‌ مثل خودش بركت داشت. به دل آدم مي‌نشست. شب‌هايي كه خودِ دايي‌حاجي جمع را ميهمان نقلِ خاطرات و حكايات شيرين‌اش مي‌كرد ما بچه‌ها دل‌مان نمي‌خواست شب تمام شود. خيلي از حكايات‌اش نقل قول بود از نقالي‌هاي مرشد رمضان، معبود ‌او و پدرم. چه‌قدر دلم مي‌خواست زود بزرگ شوم تا شبيه دائي‌حاجي شوم.
دوازده
امان از وقتي‌كه نمي‌توانستم ترتيبِ شماره مسلسل‌ِ مجله‌‌هايي را كه براي دايي مصطفي خريده بودم پيدا كنم؛ خود را به آب و آتش مي‌زدم. او تنها آدمِ باسوادْ در ميان‌ِ بزرگ‌ترهاي فاميل بود. پول مي‌داد بروم تهِ بازار ريسمان، از كاغذ‌باطله فروشي‌ي آقاچي، به صورتِ كيلويي مجلاتِ تاريخ گذشته‌ي جوانان، سياه و سفيد و يا اطلاعات هفتگي بخرم. دايي مصطفي كه من از اول او را دادا صدا مي‌كردم، دوست داشت هم آن‌ها را بخواند و هم جدول‌هاي‌شان را حل كند. من عاشق داستان‌ها و پاورقي‌هاي آن‌ها بودم. تا مي‌آوردم همه را به ترتيب شماره رديف مي‌كردم و بعد از ديدن عكس‌ها شروع به خواندن‌شان مي‌كردم. وقتي يك شماره آن وسط نبود به دكان‌ِ آقاچي برمي‌گشتم و با اجازه و بي‌اجازه ستون‌هاي سنگين مجلاتِ بسته‌بندي شده را جابجا يا به‌هم مي‌ريختم تا آن را پيدا كنم. اگر پيدا نمي‌شد با مدد از تخيل قصه‌هاي مفقودْ را بازسازي و به بعدي‌ها مي‌چسباندم. آن موقع حوالي سبزه ميدان وسطِ بازارچه، داخل‌ِ كاروانسرا سنگي، زيرِ دستِ دادا دو دستگاه از ماشين‌هاي پارچه بافي را اداره مي‌كردم. من روزها كار مي‌كردم و شبانه، دوم متوسطه را در دبيرستان سعدي درس مي‌خواندم كه پشتِ عالي‌قاپو بود و بعدها كه شد شهرباني رفتم دبيرستان ادبْ وسطِ هشت‌بهشت. سرِ آخر از دبيرستان خُلدبرين سردرآوردم و از آن‌جا يك‌راست رفتم دانشگاهِ پهلوي كه بعد شد دانشگاه شيراز. در كنار دادا مصطفي جهان‌ام بزرگ‌تر شده بود و با دوچرخه‌ي لاري اين جهان را مثل برق درمي‌نورديدم. در اين دوره از زندگي، به واسطه‌ي همين مجلاتْ با بسياري از نويسنده‌هاي پاورقي نويس آشنا شدم. فقط آشنايي نبود؛ من به آن‌ها معتاد شده بودم. از حسينقلي مستعان تا ارونقي كرماني و ر، اعتمادي و امين فقيري و پرويز قاضي‌سعيد و ذبيح‌الله منصوري و بسياري ديگر. دادا كتاب‌هاي خوبي هم داشت كه مي‌داد بخوانم. مثل پاپيون، بينوايان، كنت مونت‌كريستو، سه تفنگدار، حاجي بابا اصفهاني و كتاب‌هاي صادق هدايت و جمالزاده و صدها كتاب ديگر. او از كلاس اول تا وقتي لازم بود كارنامه‌هاي درسي‌ي مرا مي‌ديد و به‌جاي والدين امضا مي‌كرد و برايم رضايت‌نامه مي‌نوشت؛ در اين رضايت‌نامه‌ها پدر هميشه از من رضايتِ كامل داشت. او معلم هميشه‌ي من بود. او دايره‌ي واژه‌ها را برايم گستره‌تر كرد. دلم مي‌خواست مي‌توانستم مثل دادا جدول حل كنم.
سیزده
روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها مثل برق و باد از پي هم گذشت. ما بي‌وقفه بزرگ مي‌شديم. مدام خانه عوض كرديم. آن‌قدر خانه‌به‌دوشي كشيديم تا بالاخره خانه‌ها از حضورِ گاه و بي‌گاهِ جمع شلوغ ما كلافه شدند. مقّدر شد از مزدِ خِفت‌زدن‌ِ مادر و خواهرها به رگ‌هاي نقش‌دارِ دارِ قالي، گوشه‌ي دنجي فراهم شود در انتهاي جايي كه بعدها شد خيابان ركن‌الدوله. تكه زميني بود وسطِ ملكِ تقسيم شده كاشفي. بيست سال تمام طول كشيد تمام شدن‌اش.
ما بزرگ مي‌شديم و اتقاقاتْ هم‌چون علايمِ جهب‌ياب مرا و مارا به سويي در آينده هدايت مي‌كرد. ما بي‌وقفه بزرگ مي‌شديم ولي دنيا زودتر از ما بزرگ مي‌شد. آن‌قدر كه ديگر سبزه ميدان تمام جهان نبود. كم‌كم معلوم شد ميدان نقش‌جهان هم بود. ميدان مجسمه‌ هم بود. چهارباغ و سي‌و سه پل هم بود. محله‌ي ما ديگر شهر ما شد. ما بزرگ مي‌شديم ولي تمام آن كودكي در بايگاني‌ي عكاسي مهتاب جامانْد؛ همان روز كه پدر، اول مرا برد نشاند روي صندلي‌ي آرايشگاهِ مدروز تا سلماني سرم را اصلاح كند. من خوشحال بودم و او با ماشين دستي‌ي نمره دو كله‌ام را از ته زد تا اشك و مو باهم به زمين بريزد. بعد با پدر رفتيم عكاسي تا در اولين عكس‌ِ زندگي، با سري تراشيده‌ي اخمو ماندگار شوم. لابد آن روزها شاخص‌ِ نزاكت‌ِ بچه‌ها در عكس و بيرون عكس، كچلي بود.
ما چه تند بزرگ شديم و مرشد رمضان‌ چه زود عروج كرد و آن نوع سخنوري را با خود به آسمان برد. جاي‌ش را در قهوه‌خانه دادند به چيزي شبيه يك نيم‌كمدِ بزرگ كه تا رويه‌ي گُل و منگوله‌دارش را بالا مي‌زدند و روشن‌اش مي‌كردند، مراد برقي نشان مي‌داد و سركار استوار. شب‌ها در قهوه‌خانه تا وقتي آن جعبه روشن بود مشتري‌ها راه به راه چاي مي‌خوردند و به خود مي‌پيچيدند؛ كاري كه موقع نقل مرشد رمضان نمي‌كردند. ديگر شاگرد قهوه‌چي‌ها صداي موسيقي استكان نعبكي را در نمي‌آوردند. ديگر با پانزده استكان روي يك دست نمايش نمي‌دادند؛ چون مشتري‌ها محوِ آن جعبه‌ي بودند و بي‌اعتنا به اين شعبده‌ي كهنه. پدر اول قهوه‌خانه و بعد قهوه‌خانه رفتن‌اش را عوض كرد.
ما بزرگ مي‌شديم و با هر صداي زنگِ بيداري پرتاب مي‌شديم به آينده و هر روز آرزوهامان تازه‌تر مي‌شد. يك‌وقت چشم باز كردم ديدم نشسته‌ام روي نيمكتِ دبيرستان و تمام وجودم گوش است و معلم ادبياتِ خوش بياني به اسم آقاي جعفري دارد از حفظ مقاله‌ي "تهران" از كتاب "ايران را از ياد نبريمِ" دكتر اسلامي ندوشن را مي‌خواند و چه زيبا مي‌خواند: "تهران، مانند زني است كه پاهايش را روي هم مي‌گرداند و سيگارِ كنت مي‌كشد، عينكِ دودي مي‌زند و ودكا لايم مي‌خورد؛ بي‌كيني مي‌پوشد و حمام آفتاب مي‌گيرد، اما وقتي پاي صحبت‌اش بنشينيد، از اُملّي و سبك‌مغزي و حمق و پرمدعايي و شلختگي و وقاحت و وراجي او، آدم تا سرحد مرگ ملول مي‌شود..." آقاي جعفري ادامه مي‌داد و من اين تهران را مي‌ديدم. تا آن موقع پا از اصفهان بيرون نگذاشته بودم. چرا، يك‌بار، يك سفرِ جمعي به مشهد در طفوليت. حالا ديگر بزرگ شده بودم و داشتم در تهران تمام كتاب‌هاي دكتر ندوشن و ندوشن‌ها را مي‌خواندم و با نوشته‌هاي او و آن‌ها جهان را مي‌ديدم؛ از چين تا آمريكا، از مصر تا مسكو و از هند تا تمام اروپا و تا دل تاريخ و شعر و داستان. آقاي جعفري همچنان مي‌خواند و من چه‌قدر دلم مي‌خواست مي‌توانستم همه‌ي كتاب‌هاي خوب را خوب بخوانم و خوب بفهمم.
ما بزرگ مي‌شديم و قصه‌هاي شب راديو مرا و مارا از زمين و زمان مي‌كَند. و چه طنيني داشت اسم يكي از نويسندهاي آن وقتِ داستان شبِ راديو در گوشم: "سبكتكين‌ِ سالور". دلم مي‌خواست اسم‌ام او بود. بعدها هروقت رُمان‌ِ بزرگِ كلاسيكي مي‌خواندم يادم مي‌آمد قبلاً آن‌را از داستان‌ِ شبِ راديو يا برنامه‌ي شاهكارهاي ادبي جهان‌ِ حسن شهباز شنيده‌ام. در نوجواني، وقتي آقاي بهادر در برنامه خانواده‌ راديو قصه‌هاي مجيد را مي‌خواند من زمين‌گير مي‌شدم. عين برق گرفته‌ها. و چه‌قدر دلم مي‌خواست مي‌توانستم هم جاي آقاي بهادر و هم جاي مجيد باشم. در آن لحظات فكر نمي‌كردم روز و روزگار آن‌چنان بچرخد كه بشوم هم‌نشين هوشنگ مرادي كرماني خالق‌ِ آن قصه‌هاي ناب. به ذهن‌ام خطور نمي‌كرد بعدتر در دوراني در تلوزيون مسئوليت داشته باشم و شاهد تولدِ همين قصه‌ها به صورت سريال باشم. هر قسمت را كه مي‌ديدم انگار گذشته‌ي خودم را تماشا مي‌كردم؛ به دمي مجيد مي‌شدم. مي‌نگريستم و مي‌گريستم. فكر نمي‌كردم زماني بيايد كه در همين اصفهان بشوم مدير جشنواره‌هاي بين‌المللي فيلم كودك و نوجوان و خيلي‌ها از جمله كيومرث پوراحمد بشود ميهمان اين جشنواره؛ با يكي از داستان‌هاي مجيدش بر پرده به اسم شرم. بعد باهم، همين فيلم را در سالني آن‌سوي دنيا در جشنواره برلين ببينيم. همان وقت كه كتاب كودكي‌ي ناتمام‌اش را مي‌نوشت و بعد كه تمام‌اش كرد، چاپ شده‌اش را داد تا تمام‌اش را در سفري ديگر به به برليني ديگر بخوانم كه درست مثل زندگي خودم و خودم‌هاي ديگري بود كه ديوانه‌ي واژه‌اند. بزرگ مي‌شديم و از طريق پرده سينما مرزِ دنيا برايم گسترده‌تر مي‌شد. قد مي‌كشيديم و در حاشيه‌ي زاينده رود با دوستان هم‌سن مي‌رفتم خانه جوانان كه تئاتر نشان مي‌دادند و يك شب در هفته جواني موبور، لنگان به صحنه مي‌آمد و شعرهاي بلندي دكلمه مي‌كرد به‌غايت زيبا؛ از شاعران بزرگِ معاصر. و انگار شعرها را جان مي‌داد. او در انتهاي هر شعر مي‌سوخت و مي‌مرد و هفته‌ي بعد ققنوس وار از دل شعري ديگر بيرون مي‌آمد و من چه‌قدر دلم مي‌خواست مثل او شعرهاي خوب را خوب و با صداي بلند بخوانم.
ما بزرگ مي‌شديم و سبزه ميدان كوچك مي‌شد. آن توپِ لوله كوتاه در همان ميدان و ميدان‌هاي ديگر، ديگر تبديل شد به توپ‌ها و تانك‌هاي لوله بلندِ خزنده كه به جاي چرخ، زنجيري‌ي زمين بودند و آسفالت خيابان‌هاي شهر را زخمي مي‌كردند. توپ‌ها ديگر به‌جاي اعلام وقت افطار و سحر، اعلام وحشت مي‌كردند تا شهر روزه‌ي سكوت بگيرد؛ ديگر حافظِ حكومتِ نظامي و منع رفت و آمد بودند. ديگر هيچ‌كدام به نظر اسباب بازي نبودند. ما بزرگ مي‌شديم و مجسمه‌ي وسطِ سبزه ميدان، با افطار كلامِ شهر از آن بالا افتاد و صد تكه شد. ما بزرگ شديم و سرلشگر ناجي، فرماندارِ ريزاندام ولي مقتدرِ نظامي اصفهان كه قرار بود ناجي‌ي ملت باشد، آن‌قدر از پشت راديو و تلوزيون براي همه خط و نشان كشيد كه فرداي سقوطِ مجسمه‌ها، چسبيد به ديوار و به دمي هيچ شد؛ انگار كه هيچ‌وقت نبود. بعد يك‌روزه خيابان وليعهد شد وليعصر، ولي خيابان عبدالرزاق‌ِ عارف و شاعر، هنوز همان است كه بود و تا ابد هست.
ما بزرگ شديم و اسم بانك‌ها در سبزه ميدان عوض شد ولي هنوز پول مي‌فروشند. ما بزرگ شديم و آن روضه‌خواني‌هاي خانه‌ي دايي‌ با مرگ آقافضل‌الله تمام شد. اما در جاهاي ديگر به شكلي بزرگ‌تر برقرار شد ولي ديگر آقاي صمصامي نبود كه با آن هيبتِ رستم‌گون و رخش‌ِ يگانه‌اش بيايد و به ما بگويد: اگر فرصت شد آدم باشيم. ما بزرگ شديم و زاينده رود، رود زاينده شهر ما با تمام رگ‌هايش خشكيد. ما بزرگ شديم و جسم عمه و عمه‌ها به خاك فرو شد اما كلام‌شان تا هميشه بر زبان من و ماها جاري است. دادا هنوز هم هيچ جدولي را نيمه رها نمي‌كند ولي به قول خودش: در حل جدول زندگي فرو مانديم.
ما فكر مي‌كنيم بزرگ شديم ولي دايي‌حاجي از اول بزرگ بود. بزرگ و باسخاوت، آن‌چنان‌كه از وقتي پسرش شهيد شد، سلامتي و لبخند را براي هميشه به زندگي بخشيد. ما بزرگ نشديم و پدر ايستاده و با عزت مُرد. انگار آقاشير با رفتن‌اش منش‌ِ بزرگي را هم با خود برد. ما بزرگ مي‌شديم و حجم اتفاقات از ظرفِ ذهن من و ما بزرگ‌تر بود. دلم مي‌خواست بلد بودم همه را آن‌طور كه بود بنويسم.
چهارده
اكنون نشسته‌ام روبروي شما. ميان اين واژه‌ها كه مي‌خوانيد. مقابل آينه‌اي كه شما باشيد. هنوز دنياي من دنياي واژه‌هاست. سعي كردم شبيه تمام آن‌ها كه دوست داشتم باشم؛ ولي فهميدم هركس بايد خودش و در زمان خودش باشد. بخش‌هايي از هركدام با من و ما هست. تا به وقت با كمكِ واژه‌ها سايه‌اي از آن‌ها را در قالبِ سريال‌ها و برنامه‌هاي تلوزيوني و نمايش‌هاي راديويي نوشتم. به صورت نمايشنامه روي صحنه بردم يا با واژه‌ها ثبت كاغذ كردم.
باز ‌گرديم به هنري كه واژه‌ها را به اندازه قدر مي‌شناسد و منزلت سكوت را پاس مي‌دارد. مثل آغاز، چشمان‌ِ ذهن شما را ميهمان مي‌كنم به تصوّرِ تماشاي صحنه‌ي پاياني نمايش "حضرت‌والا" كه عاطفه‌ي رضوي با زيبايي هرچه تمام‌تر بيان و بازي كرد. در حال گفتن‌ِ اين جملات با پارچه‌هاي سفيد روي وسايل خانه را مي‌پوشاند و دستِ آخر تكه‌اي از آن پارچه‌ها را تبديل به كودكِ خيال خود مي‌كرد، در بغل مي‌گرفت، روي پا مي‌خواباند، برايش لالايي مي‌خواند سپس ضمن جانهادن دفتر خاطرات‌اش زير قنداق بچه، با وداعي جان‌كاه از او دور مي‌شد. مي‌رفت تا به آن‌چه در دل و ذهن داشت عمل كند. به تك‌گويي او گوش كنيد:
خوابي دختركم؟... ‌ماه‌منيرجان؟... تازه اول قصه بود جان دل!... نمي‌دانم من برايت قصه مي‌گفتم از وحشت، يا تو تعبيرِ خوابِ آشفته‌ي من بودي در لباسِ قصه؟... در مي‌كوبند!... مي‌شنوي؟... كوفتن ندارد دربِ خانه‌اي كه چشم‌انتظارِ هيچ نيست الا هراسِ سرزده كه آن‌هم بختكِ خانگي‌ست، بي‌نيازِ كوبش و رخصت... در خاطراتِ اين خانه، زن‌ها هميشه چشم‌ به‌راهِ كابوس‌اند، مردها غايب‌‌ و محكومِ حكمِ نياز، بايد كه با خيال‌ِ خوشِ عكسي و سايه‌‌ي سردِ سري سركرد... بخواب نازنين‌دختر كه وقت، براي دل‌دل‌ِ دست و دست‌دستِ دل فراوان است!... رعنا مي‌شوي زود ولي دانا مي‌شوي دير... شايد فرداروز تو بتواني با عقلي مادرانه كدورتِ كينه بروبي عاقبت از اين غم‌كده و نشاطِ عشق ‌بپاشي به باغ و باورِ اين خانه... چه‌خوب كه دختر شدي مادر!... بي‌نيازي از تخت ‌و تاج در تدبيرِ اين دو روز حياتِ لاجرم‌... حرصِ قدرت دردِ سرطان است، مثل موريانه مي‌افتد به‌جان‌ِ الفتِ زنان و مروتِ مردان... دختركِ خيال، براي تو به‌يادگار، بسيار نوشتم از خاطراتِ رفته، خواهي خواند اگر بگردي و بيابي برگ‌برگ از زيرِ خشت‌خشتِ اين خانه... خواهي خواند: دخترِ مكتب ديده‌ي حضرت‌والا تا آمد خو كند به زندگي‌ي شاهانه، شد آبستنِ كينه‌، كارش شد دلداري‌ي دلي كه از هول‌ِ هيولاي خودساخته افتاده بود از تب و تاب... به‌يكباره توپ انداختند انگار به جان‌ِ اين خانه... تسبيح جمع پاشيد از هم، پادشاهِ بي‌تاج يك‌شبه شد سلطان‌نشينِ اِمارتِ ذلّت، خوابگردِ مَحبسِ قصر... من ماندم و مادري مبهوت و شوهري كه گريخت وقتِ حوصله و تصميم- از انگِ بدنامي... من ماندم و طفلِ انتقام كه مي‌لوليد در من... شدم گنجشككِ تنها كه نشست كنج‌ِ حسرت و قلمِ درد زد براي تو در دل... بيدار نشو بخواب ماه‌منير كه پلكِ خواب، گاه در مي‌بندد بر هجومِ لشگرِ غم!... وقتِ بيداري‌ي تو فرداست، در نبودِ من... كه مرا عزمِ سفر است از اين خانه... نيمه‌ي بي‌كينه‌ي من، وداع در بي‌نگاهي سهل‌تر است تا خيرگي‌ي چشمِ پاگير، هنگامِ بدرقه... بخواب با لا‌لاي اين مادرِ رفته... بخواب دختركم!... بخواب!...