درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
موضوع: دفع الوقت
● يوم اوّل

صحنه 1
روز است و سراي بلورين اميركبير در برزخ، در مِهي مخملين و خوشرنگ. اميركبير تنها در ايوان‌‌سرا تكيه بر ديوار داده، سخت مشغول مطالعه‌ي جريده‌ي شريفه و توقيف نشده‌‌ي صور اسرافيل ويژه توزيع اختصاصي در برزخ است. سكوت برزخ شنيده مي‌شود. دفعتاً‌ و ناغافل برش سينمايي مي‌خورد. نايب‌كريم لاغر و سفيدروي، چون خواجه اموات، بر پلكانِ ايوان ظاهر مي‌شود. از عجايب اينكه هم گريان است، هم خندان. نه تكان مي‌‌خورد و نه حرف مي‌زند. مدتي به‌همين حال مي‌ماند. امير نيم‌نگاهي كرده، باز به مطالعه ادامه مي‌دهد. امير بي‌آن‌كه سر از مطالعه بردارد، زير لب با نايب‌كريم حرف مي‌زند. اصوات برزخيان با مدد از امكانات فوق پيشرفته اكودار و پرطنين است.
امير: باز چه شده نايب‌كريم؟ نكند باز كك به تنبان كسي انداخته‌اي؟!
نايب‌كريم: نه قربان، اين‌بار ساحري طناز، تصويرگري ممتاز، ورد به‌گوش‌مان خوانده كه پاك هوايي كرده ما را. ما هم ككِ اهدايي او را انداختيم به‌جان قبله‌ي عالم. اسمش ميرزا علي‌خان حاتمي است.

امير: خوب؟! ... امشي مي‌خواهي حالا لابد؟!
نايب‌كريم: / به‌حالت ملتمس/ روح ناقابل اين بنده‌ي كمترين فداي شما. نه، چاره‌ي كار شماييد. قبلةعالم بعدِ رؤيت اين ساحرِ مجنون و استماع افعال غريب او در فعل سينماتوگراف و شرح شاه‌پوشي عده‌اي به هيبت ايشان، مشعوف شده، مدام شما را طالبند.
امير: / با غضب به نايب‌كريم مي‌نگرد. / تو كه وصف كدورت في‌مابين را مي‌داني! / سكوت. حالا با تحكم/ به ايشان بفرماييد نه اين‌جا زمين است نه حيات ما به مثل آن جهان، نه من اميرم نه ايشان شاه، قبلة و عالم تمام شد. آن سكه‌ها رواج و رونق ندارد، اين‌جا خودمان با آن رژيستور حرف مي‌زنيم تا خيالات واهي نبافد، اين‌جا براي شاه معزول.
نايب‌كريم: اين فرمايشات به‌گوش مباركِ‌شان داخل نمي‌شود. به‌قاعده‌‌‌ي هزاربار گفته‌ام، حالت غريبي دارند، التفات كرده همراه شويد امير!
امير: تا روز حشر هم كه حاضر و غايب شوي و حرّافي كني جوابت همين است، نه حالا برو!
نايب‌كريم: اين‌بار من باني اين ديدارم. هم به‌جهت رفع كدورت ديرينه هم ...
امير: نايب‌كريم!... برو! كي ديده كلام امير دو تا شود خصوص در اين ايام ... برو
نايب‌كريم: نه نمي‌روم
امير: برو
نايب‌كريم: من نمي‌روم
/ در اين لحظه امير كلافه و عصباني يك لنگه كفش بلورين خود را برمي‌دارد و به غضب به‌طرف نايب‌كريم پرت مي‌كند. در دم نايب‌كريم با استفاده از جلوه‌هاي ويژه جا خالي داده گوشه‌اي ديگر ظاهر مي‌شود. به‌جاي او قبلةعالم بي‌جلال و جبروت در لباس خاصِ پادشاهانِ ساكن برزخ ظاهر مي‌شود. اما لنگه كفش به‌حالت اسلوموشن چرخان در فضا محكم به شكم قبلةعالم برخورد كرده، خُرد و خاكشير كف برزخ مي‌ريزد. از اين حادثه هر سه لحظاتي در شگفت داخل مي‌شوند. امير سر به‌زير انداخته سعي مي‌كند به روي خود نياورد به‌شدت با قبلةعالم قهر است. قبلةعالم به نايب‌كريم مي‌نگرد. نايب‌كريم مستأصل شانه بالا مي‌اندازد. براي لحظاتي باز سكوتِ برزخ شنيده مي‌شود. قبلةعالم برخلاف دوران حيات، چندين سال از امير پيرتر است /
قبلةعالم: / به‌حالت گلايه/ آن وقت‌ها جوابِ‌تان به پيغام‌هاي ما دلكش‌تر بود... بي‌مهر شده‌ايد امير... اگر طالب شماييم، حكماً علتي دارد.
امير: / سربلند مي‌كند/ فدوي نه قصد جسارت دارد، نه بي‌مهري، خصوصاً كه الان شما بزرگتريد. اجازه فرماييد اين دوران برزخ و انتظار سپري شود. تكليف بهشت ما و دوزخ شما كه معين شد، هركدام عليهده سراغ كار خود برويم. قريب صد و پنجاه سال است ديگر تحت بيرق شما نيستيم .... بگذاريد راحت باشيم.
نايب‌كريم: / به قبلةعالم/ تقصير وجود مبارك خودتان است كه حكم صدارت ايشان را روي يخ نوشتيد. آب شد رفت پي‌كارش!
قبلةعالم: الحق كه قدر ناشناسيد امير. هرچه قدر و منزلت داريد از ما داريد، حالا حساب‌رسي بهشت و دوزخ مي‌كنيد؟!
امير: بگذاريد دهان ما دوخته بماند آقا!
قبلةعالم: حالا ديگر آقا شديم؟!‌
نايب‌كريم: به‌گمانِ ما امير هنوز از ماجراي شوخي حمام فين دلخورند ...
امير: ول كنيد شما هم نايب‌كريم ... دردي دوا نمي‌شود از اين واگويه‌ها!
قبلةعالم: / با تحكم شاهانه جلوس مي‌كند لب ايوان/ نه ... پروا نكنيد... بگوييد ... مگر من كم از يك دندگي شما خون دل خوردم؟
نايب‌كريم: / به امير/ من حتم دارم ادامه دهيد روز حشر شما مي‌شويد ظاربِ تير حرم عبدالعظيم، ول كنيد!
قبلةعالم: مگر نبود نايب؟! .... سمت اشاره‌ي ايشان بود و سرپنجه‌ي تدبير ناپخته او ... اگر حرف مي‌شنيد و رعايا را ميدان نمي‌داد ... هنوز لم داده بوديم به تخت مرمر و به لطايف بي‌مانند شما مي‌‌خنديديم. / رو به امير/ اسباب اغتشاش و ترقي‌خواهي و شهادت ما دود آتشي بود كه شما افروختيد.
امير: بنازم به اين منطق شاهانه... تا به‌حال به خيالِ‌مان بود ... بعد آن فاجعة جان‌فرساي كاشان آسوده مي‌شويم از شما.
قبلةعالم: آن كه يك استحمام ساده بود. رفتيد چرك از تن بروبيد، محتاط نبوديد ليز خورديد دستتان به تيغ تيز گرفت، خراش برداشت... بي‌جهت بزرگش كردند... شما هم باورتان شد.
امير: پس لابد آمده‌ايد وجه حمام طلب كنيد؟!
نايب‌كريم: آقا... آن مشت و مال فين به گلوله‌ي ري، در... بي‌حساب! روي هم را ببوسيد تا سفر زهرمان نشود.
امير: سفر؟! كدام سفر؟!
/ نايب‌كريم به قبلةعالم اشاره مي‌كند كه شما بگوييد./
قبلةعالم: / صميمانه نزديك امير مي‌نشيند / امير... گذشته‌ها گذشت... في‌الحال مختصر درد و دلي داشتيم. نبود محرم اسرار.. ديديم هنوز امير ما خمير ديگري دارد. ما دل بسته‌ي شماييم ... تازه شما شوهر خواهر ما بوديد...
نايب‌كريم: بله... امير نبودند ببينند بعد رفتنِ‌شان، قبلةعالم چه لطف‌ها در حق عزت‌الدوله كردند... وادارشان كردند طاق و جفت شوهر عوض كنند. يكي مي‌مرد، يكي را مي‌كشتند ... خدا را شكر عمرمان به دنيا نبود ... والا با تقربي كه ما داشتيم يحتمل نوبت ما هم مي‌رسيد.
قبلةعالم: ساكت مردك ... هوس ميرغضب داري؟!
نايب‌كريم: آن‌جا كه تيغش برّان بود... خوفي نبود... حالا كه...
امير: / روبه نايب‌كريم / اجازه بده. همه را مي‌دانم ... نكبتي در آن تخت بود كه رحم و مروت نمي‌فهميد ... يا كور مي‌كردند يا اخته و آواره ... چه خويش، چه بيگانه!
قبلةعالم: / آه مي‌كشد/ مقصر مادرمان بود امير! ... امان از مادر بد!
امير: بگذريد ... ماجراي سفر را بگوييد!
قبلةعالم: بيش از صد سال است در اين برزخِ انتظاريم. اين ايام افكار و خيالات رنگ به رنگ به مخيله هجوم مي‌آورند. وجودمان را غمي سنگين درهم مي‌فشارد. اخيراً همنشين آدمي شده‌ايم كه خوش‌كلام مي‌گويند. آن دنيا رژيستور قابلي بوده. رگ خواب ما را خوب مي‌داند. نقل مي‌كرد ما را به هيبت تمام بر پرده نمايش داده، اين نايب‌كريم هم مدام بيخ گوشِ‌مان وزوز مي‌كند. حكايت آن كه شنيديم اين روزها در تياتر بلديه ما را به‌تماشا گذارده‌اند والفاظ خنده‌آور به‌دهان نقش پوشان ما مي‌چپانند. عجالتاً هوس سفري داريم به ديار فاني. گفتيم شما را بخواهيم. فراق زايل كنيم. اسباب سفر فراهم كنيد روانه شويم. ولو به‌قدر چند روز. مي‌دانيم تقرب خاصه شما به‌بارگاه كبريايي اذن خروج مي‌گيرد. / نگاهي مهربان و بديع به امير مي‌كند. / امير تذكره بگيريد!
امير: / دلش به حال شاه مي‌سوزد. / مي‌نويسيم... رخصت دادند برويد!
نايب‌كريم: / به امير / شما نباشيد من نمي‌روم!
امير: من چرا بيايم؟! به قبلةعالم / به او امان بدهيد آن‌جا!
نايب‌كريم: روح نثار از قبلةعالم بيم ندارم... مي‌ترسم جماعت يارانِ همكار از سر حسادت دم تيغمان بدهند بي‌جهت ... شما باشيد با الفاظ قشنگ مدافع ما مي‌شويد.
امير: مگر مي‌‌خواهيد چه كنيد؟‌!
نايب‌كريم: با ميرزا علي‌‌خان حاتمي قصد كرده‌ايم به اجراي نمايش... اگر بشود، از هفت‌خان بازخواني و بازبيني و بازپرسي و بازپروري و بازشناختي و... گذشت.
قبلةعالم: تازه يكي بايد باشد كه با قلم سِحر، كتابت كند حال خوش ما را در اين سفر. كي بهتر از شما؟ هم بلد راه مي‌‌خواهد اين سفر دراز. هم ضامن مشروع.
/ امير به فكر فرو مي‌رود، عميق/
بالاخره نور مي‌رود.

صحنه 2
/ نور مي‌آيد. يك ميز بلورين بزرگ در وسط صحنه است و فرشته‌اي به‌غايت زيبا با بال بلند و كفش باله پشت ميز نشسته است. علي حاتمي وارد صحنه مي‌شود. مقدار زيادي پوشه و پرونده به‌همراه نامه‌اي از اميركبير در دست دارد. علي حاتمي سر به‌زير و محجوب است/
علي حاتمي: سلام عليكم
فرشته: سلام آقاي حاتمي ... خوش اومدين ... ترو خدا فيلمتونو كي شروع مي‌كنين؟!‌
علي حاتمي: هر وقت شد...
فرشته: ما رو كه يادتون نمي‌ره؟! برا ملكه‌هاي برفي، ما فرشته‌ها مي‌تونيم گروه باله‌تون باشيم
علي حاتمي: بله حتماً ... چرا كه نه‌!
فرشته: كارتون چيه حالا؟!
علي حاتمي: يه نامه دارم از اميركبير... تقاضا كردن... اگه بشه اجازه بدن... چند روز بريم مأموريت آن دنيا... اين چند تا طرحم مي‌خوام ببرم بدم رفقا راه بندازن.
فرشته: رييس برزخ الان گرفتارن... نامه رو بدين جواب گرفتم بهتون اطلاع مي‌دم!
علي حاتمي: ولي ما عجله داريم! فستيوالي كه دعوتمون كرده... امروز شروع مي‌شه!
فرشته: چشم... به‌خاطر شما چشم... همين امروز جواب‌شو براتون مي‌گيرم... شما رو كه نمي‌شه معطل كرد. تشريف داشته باشي...
/ فرشته نامه را گرفته و مثل بالرين‌ها با سرپنجه‌ي پا راه رفتن در مه غيب مي‌شود... علي حاتمي روي يك چهارپايه‌ي بلورين به انتظار مي‌نشيند./

صحنه 3
/ باغستان بلورين قبلةعالم، نايب‌كريم، قبلةعالم و اميركبير منتظرند. علي حاتمي از دور هويدا مي‌شود ... از لابه‌لاي درخت‌هاي بلورين و مه خوشرنگ (مه‌ساز برزخ بي‌صدا، بي‌بو و مداوم و يكنواخت) است.
با آمدن علي حاتمي همگي به استقبال او مي‌روند. از چهره‌ي‌ راضي و خشنود او مي‌توان فهميد جواب مساعد گرفته است./
نايب‌كريم: موافقت شد؟!‌
علي حاتمي: / نفس نفس زنان/ بله ...گفتند برويد ...
اميركبير: ‌سفارشي نشد؟!
علي حاتمي: چرا... امر شد... سخت مراقب باشيد، دست از پا خطا نكنيد. بي‌جَدَل هرچه گفتند بكنيد. هرچه دادند بخوريد. هرجا بردند، برويد، حرف بي‌جا هم نزنيد... زود برگرديد ... هرچه ديديد گزارش كنيد همين!
قبلةعالم: نگفتند به چه هيبت برويم؟!
علي حاتمي: به هيبت دوران حيات!
قبلةعالم: /خوشحال/ مي‌دانستيم شفاعت شما بي‌ثمر نيست امير!
امير: بگذاريد قبل رفتن فدوي اتمام حجت كند! غلام متصلاً وقايع را پي‌گير بوده‌ام. اموري است كه بايد دقيق رعايت كرد. و الا مقصود حاصل نمي‌شود. اتمام حجت مي‌كنم بعد.
قبلةعالم: بكنيد... زود بكنيد امير...
/ امير هر سه را نزديك كرده، دست برشانه‌هاي آنها ‌مي‌گذارد. حلقه‌اي مي‌سازد و به نجوا چيزهايي به آنها مي‌گويد كه ما نمي‌شنويم ... حالا هر چهار تن در يك خط آماده‌ي سفر مي‌شوند... برقي زده مي‌شود و هر چهار تن غيب مي‌شوند. حالا چطور در صحنه غيب مي‌شوند ما نمي‌دانيم. بعد يك عالمه وقت طول مي‌كشد تا نور صحنه برود./

به‌حول و قوه‌ي الهي، دنباله هم دارد.