درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
موضوع: دفع الوقت
● يوم دويّم

/ في‌الحال روز دويم را راپورت مي‌كنيم. اما به فن نگارش تياتر مدرن، يعني از حال مي‌آغازيم. بعد عقب‌گرد مي‌كنيم. جابه‌جا فلاش‌بك صحنه‌اي مي‌زنيم تا نشان دهيم چه رفت بر سر مسافران برزخ در يوم اول ورود. اين هم خود شگردي غريب است. چه اشكال دارد ما هم از فن شريفِ برگشت به آينده بهره ببريم؟!... دامنه تخيل تا الي النهايه باز است./

صحنه 1
/ اطاق محقري در يك مسافرخانه متروك در ناصرخسرو، نبش باب همايون معروف به هتل چهار ستاره‌ي شرق. شبِ شب است. اميرنظام و علي حاتمي در گوشه‌اي مشغول نوشتن‌اند. قبلةعالم لَم داده بر تنها تخت فنري موجود و با غضب سبيل مبارك را تداوماً‌ مي‌جَوَد. نايب‌كريم پيش‌پاي ايشان زانو زده، هرچه مي‌گويند، تحرير مي‌كند. هر مرتبه نور روي يكي مي‌افتد. ما صداي ذهن آن‌ها را مي‌شنويم. اول صداي امير را مي‌شنويم با صداي خوش آهنگ و دلنشين سعيد نيك پور/
امير: بعد الحمد. خلاصه آن كه من بندهِ كمترين ميرزا تقي‌خان فراهاني كه يك تن بودم از نفوس مردم ايران. بعد شَهادت ساكن شدم در برزخ. مدت‌هاي مديد، در كار خود بودم تا روزي به اصرار و ابرام نايب‌كريم و ناصر‌الدين شاه قاجار، به‌مدد كوكِ رژيستورِ نامي ايران علي‌خان حاتمي، كه هوس سفر به عالم حيات را انداخته بود در سر آن‌ها، عازم سفري شديم بعيد. از برزخ به ملك وجود. به‌جهت سير آفاق و اَنفس و حضور در جشن نمايشات تياتر. ديروز سه ساعت رفته از دسته مشرف شديم به خاك با گذر از افلاك، حديث راه مطول است، تحرير مي‌كنيم اعمال رفته ديروز را امشب كه ليل دوشنبه شانزدهم شعبان المبارك از سال 1423 هجري قمري است.

/ نور فالو مي‌چرخد از روي امير روي قبلةعالم و نايب‌كريم. معلوم مي‌شود تا اين لحظه قبلةعالم مي‌گفته و نايب‌كريم مي‌نوشته است./
قبلةعالم: يادش به‌خير. آن وقت‌ها ما ”ف“ را تلفظ نكرده اعتمادالسلطنه تا فرحزاد مي‌رفت. تو چرا جان به لب مي‌رساني با اين نحو كتابت؟!
نايب‌كريم: عرض مي‌كنم قربان ... پاي چند توفير در ميانه، اعتماد، كاتب شما بود و مطابق ميل شما مي‌نوشت. ميل شما هم كه جز چاپلوسي چيزي قبول نمي‌كرد. ديگه اون كه آن وقت هركسي خر خود را مي‌رود. اما امروزه روز مو از ماست مي‌كشند و براي هر كلام باباي آدم را پيش چشم مي‌آورند .... اين يك هفته زندگي دوباره به يك عمر گرفتاري نمي‌ارزه.
قبلةعالم: نان به نرخ روز خور شده‌اي كريم ... مگر نمي‌بيني از لحظه ورود در هفت سوراخ قايممان كرده‌اند. اين چه وضع و حالي است؟!... ما طاقت اين نحو زندگي را نداريم... ولو به‌قدر يك ساعت. شجاعت تو منحصر به اندروني ما بود؟!‌
نايب‌كريم: خودكرده را تدبير نيست. حالا شما بگين... من هر‌چي صلاحه مي‌نويسم!
قبلةعالم: لازم نكرده مردك محتاط.
/ قبلةعالم به‌حالت قهر رو ترش كرده به‌طرف پنجره مي‌رود و مشغول تماشاي بيرون مي‌شود. نايب‌كريم دفتر و دستك را رها كرده و همراه نور فالو نزديك علي حاتمي مي‌آيد. كه مشغول نوشتن است./
نايب‌كريم: اين ‌جام فيلمنامه مي‌نويسي استاد؟
علي حاتمي: نه... دارم نامه مي‌نويسم به‌ رييس تلويزيون. تا رسيدم رفتم ملاقاتشون... گفتند درخواست كتبي بدين ... تا وقت بدن!
نايب‌كريم: فيلم تختي تو كه ساختن تموم شد ... دنبال چي هستي ديگه؟!‌
علي حاتمي: امروز شنيدم دارن شهرك سينمايي رو مي‌فروشن... مي‌خوام بگم نفروشن! حيفه اگر مي‌شد ... تو اين يه‌هفته كه اين ‌جام فيلم آخرين پيامبر و راه‌بندازم بسازن!
نايب‌كريم: دلت خوشه استاد. ول كن اين حرفا رو بيا حالا كه دور هميم يه‌چيزي راه بنداز واسه اين جشنواره سنتي يه‌نمايش اجرا كنيم. شاه كه هست. وزيرم هست. منم تلخك، شمام كه اوستاي اين كاري ... دور تلويزيونو خط بكش. كي به شما ميدون ميده!
علي حاتمي: نه ... اگه مهدي دادگو رو پيدا كنم ... همه‌چي جور مي‌شه
نايب‌كريم: اون كه تا اوسا علي بود دادگو بود ... تازه اون هيچ‌وقت ايران نيس كه يارو ياور باشه... بعدشم... علي آقا، ديگه مثل قديم نيس... اولندش رفقا تموم اماما و پيغمبرارو بين خودشون تقسيم كردن فقط مونده سريال خدا... كه اونم يه‌آدم سلحشور پيدا مي‌شه بِدن بسازه! به تو نميدن عمو خودتو علاف نكن... يه تخته حوضي بنويس... من يخورده دماغ اين شاه قجرو بسوزونم مردم بخندن. الان تياتر مده... پول توش نيس... ولي مده.
علي حاتمي: جدي مي‌گي كريم؟! اين‌طوريه؟! اگه اين‌طوره خوبه برم سينما يه كار بكنم!‌
نايب‌كريم: انگاري تو باغ نيستي حاج علي ... دوره‌‌ي تو تموم شده ... مادر و دلشدگان و كمال‌الملك خريدار نداره ... دور دور غوغا و پارتي و عطش و اين چيزاس ...فكر مِكر يُخدو! روحوضي رو بچسب... يه‌سوژه دارم... بيست... ببين!...
/ در زده مي‌شود ... حالا نور كل صحنه را مي‌گيرد. هر چهار نفر به‌در مي‌نگرند... در باز مي‌شود و شاگرد مسافرخانه سياه سوخته و چرك وارد مي‌شود ... با لبخندي مليح به حاضرين مي‌نگرد. /
شاگرد: سام عليك. بي‌زحمت جمع و جورشين. جا بدين ...چند تا مهمون ديگه اومده... يه‌جوري جاشون بدين اين بغل مقلا... / رو به بيرون... / آقايون بياين‌جا هست
نايب‌كريم: / معترض / آقا جون ... قرار بود اين اطاق مال ما باشه فقط...
شاگرد: وا ما بي‌تقصيريم داداش .. خود جشنواره گفته... بودجه مودجه نرسيده... باس آبروداري كرد. همكارين ديگه... اينا فردا ميرن... خوش مي‌گذره دور هم... يه‌شب مهمونن اين‌جا! فردا مي‌رن شهرستان.
/ در همين لحظه يك گروه تئاتري از تبريز با تمام اسباب‌وآلات نمايش، دكور و ماسك و لباس با سروصدا وارد مي‌شوند... در اطاق، يعني در صحنه ديگر جاي سوزن انداختن نيست./
صديق جمالي با ريش انبوه با چهار مسافر ما خوش‌وبش مي‌كند. قبلةعالم به‌خيال آن‌كه جدش عباس‌ميرزا بر او وارد شده محو جمال او مي‌شود. زبانش بند آمده گريان او را در بغل مي‌گيرد.
قبلةعالم: دَدَه، روحووا، قربان اولوم. باشوا دولانيم.
نور مي‌رود.

صحنه 2
ديگر نصف شب است. اميرنظام، قبلةعالم و علي حاتمي روي سكويي مقابل تئاتر شهر منتظر نشسته‌اند و حرف مي‌زنند. پس از لحظاتي نايب‌كريم مي‌آيد.
قبلةعالم: / به علي حاتمي/ دو هوس داريم. يكي ديدن نتيجه‌هامان، يكي بازيگران نقش‌مان!
علي حاتمي: شما جدتونو ديدين ياد نوه نتيجه‌هاتون افتادين؟!
نايب‌كريم: فايده نداره آقايون ... هيشكي جوابگو نيس...
علي حاتمي: يعني هيشكي تو ساختمون نيس؟!
نايب‌كريم: چرا... يه‌عده دارن بِكُش دكور مي‌زنن... برا فردا
علي حاتمي: اجازه بدين ... من برم يه‌تلفن به رييس جشنواره بزنم ... شايد يه‌فكري برامون كرد.
قبلةعالم: ما در سفرهاي متعدد فرنگ هم اين‌طور خفت نكشيديم امير، كه حالا مي‌كشيم.
امير: زمانه عوض شده... عدد نفوس زياد است... تحمل كنيد... حل مي‌شود.
/ علي حاتمي مي‌رود... بقيه غريب و بي‌كس بر سكو در معرض باد پاييزي مي‌نشينند./
نايب‌كريم: فقط مونده يه‌بارون درست درمونَم بزنه... / در همين لحظه رعدوبرق مهيبي مي‌زند/
قبلةعالم: اي بر اون سق سياهت لعنت كريم!
/ همراه چند رعدوبرق نور مي‌رود/

صحنه 3
/ آقايان، در معيت حاتم داوودي، همه‌كاره‌ي شب عمارت تئاتر در راهروهاي پيچ‌درپيچ و پله‌هاي متعدد جلو مي‌روند.../
حاتم داوودي: به من فقط دستور دادن شما رو ببرم اطاق تشريفات ... هرچي‌ام لازم داشتين بگين... خونة من همين بالاس... از اون‌جا براتون ميارم... لحاف، تشك، خورد و خوراك... هرچي...
نايب‌كريم: دستت درد نكنه آقا حاتم... بزرگي كردي...
حاتم داوودي: راستي... اين لباساتونم عوض كنين... با لباس نمايش نبايد برين بيرون بگردين! مسئوليت داره برا ما....
/ قبلةعالم ناراحت از اين حرف قصد برخورد دارد. اميرنظام دخالت كرده او را آرام مي‌كند./
امير:‌ چشم!... شما درست مي‌فرماييد.../ به قبله‌عالم/ اين بنده خدا مأموره و معذور...
/ حالا همه به‌جلوي درِ اطاق تشريفات مي‌رسند، حاتم در را باز مي‌كند .همگي با حيرت مي‌بينند جماعتي گوشه و كنار ولو شده، عده‌اي مي‌نويسند، يكي تايپ مي‌كند، يكي صفحه‌بندي مي‌كند... /
حاتم: / رو به جماعت داخل اطاق/ دستور رسيده آقايون امشب اين‌جا باشن...
سيد افشين: بفرمايين، بفرمايين... بچه‌ها جمع‌وجور كنين... اينا مهموناي ويژه‌ان... استاد بفرمايين، آقايون...
/ سرپرست همه را روي مبل و چهارپايه‌ها و غيره جا مي‌دهد.... قبلةعالم دمغ و گرفته بر مبل بلندي جلوس مي‌كند.../
سيد افشين: عباس چايي... قهوه‌ام داريم... ساسان با اساتيد مصاحبه كن... محمد رضا بدو! چند تا صفحه خالي داشتيم؟!... اهان... چهار صفحه جا داريم... قد چهار صفحه مصاحبه كن! خدا رسوند.
/ در اوج شلوغي و سروصدا نور مي‌رود./

صحنه 4
/ نور مي‌آيد. اميركبير تنها در گوشه‌اي از سالن انتظار روي پله‌ها نشسته و مي‌نويسد. صداي ذهن او ولي اين‌بار با صداي پرويز بهرام دوبلور داريوش ارجمند در فيلم ناصرالدين شاه اكتور سينما پخش مي‌شود./
امير: ديروز فرود آمديم. قرار بود بر بام عمارت تئاتر بلديه پياده شويم. ديديم محلي براي فرود نيست. همه را وجب‌به‌وجب ساخته‌اند از براي مشق نمايش. از پايين اشاره كردند برويم جنب ساختمان مدوّر. آن‌جا اصطبل بزرگ و فراخي است از براي توقف ماشين دودي‌ها. ديديم قرق است و اجازه دخول نمي‌دهند. بعد فهميديم اين قطعه مُلك وقف بانويي نيكوكار بوده در سنه‌هاي ماضي از براي اسبان چرخ‌دار تماشاگران تماشاخانه بلديه في‌الحال پس از كشمكش بسيار به‌فرمان رييس بلديه و جماعت دارالشوراي شهر تهران مصمم‌اند به بناي يك مجتمع فرهنگي با مسجد و مناره و سر در. كلنگ هم زده‌اند... مبارك است انشاءا...
لابد از تئاتر بلديه بوي فجور شنيده‌اند و مصمم‌اند به‌حذف آن... اين‌طور از اين‌جا شروع كرده‌اند. به‌هر جان‌كندني بود در حياط مقابل عمارت پايين آمديم. جماعت بسيار تجمع كرده بودند. البته نه از براي استقبال از ما كه از براي مراسم جشن نمايش... ديروز... افتتاح شد كرور كرور آدم بود و بازيگران و طبال‌ها و شيپورچيان و عملجات طرب... هياهويي بود ناگفتني و جماعت رعايا به‌تماشا بودند. از كوچك و بزرگ. پايمان به زمين نرسيده، جوان ريز نقشي از خطه‌ي جوزقان كه گويا خواجه‌باشي جشنواره بود، از براي هدايت ما نازل شد و في‌الفور ما را به‌درون عمارت راهنما شد. جماعت دست افشان بودند. يك‌راست ما را بردند به اطاق رييس عمارت./
نور مي‌رود.

صحنه 5
/ نور كه مي‌آيد، صحنه اطاق رييس عمارت تئاتر بلديه ظاهر مي‌شود. به‌مدد اعجاز عقب‌گرد، فلاش‌بك سينمايي مي‌زنيم اين‌جا را. جماعت گوش‌تاگوش نشسته‌اند. رييس فستيوال كه رييس عمارت هم هست، غايب است. به‌جاي ايشان قائم‌مقام به ميهمانان خوش‌آمد مي‌گويد. روي ميزها جابه‌جا ميوه و شيريني الوان ديده مي‌شود./
قائم‌مقام: خيلي خوش‌آمدين... مدير جشنواره عذرخواهي كردند. الان براي گرفتن بودجه در جلسه‌اي هستند. گفتند از طرف ايشان خير مقدم عرض كنم. فكر نمي‌كرديم امكان سفر شما وجود داشته باشد. ولي خوب ... ما كار خاصي نكرديم ولي شما آمديد... دوستان ما در خدمت شما هستند. همه امور را با نظم برنامه‌ريزي كرده‌ايم... شما هركدام در اطاقي جدا در بهترين هتل تهران مستقر مي‌شويد. هركاري هم بود بنده تمام وقت در خدمت هستم... ضمناً چون سفر شما محرمانه است با هيچ‌كس تماس نگيريد... هويت واقعي خودتان را هم برملا نكنيد. اين به‌خاطر حفظ امنيت خودِ حضرات است. و الا ما مشكلي نداريم... هيچ‌كس از سفر شما خبر ندارد.
/ در زده مي‌شود... منشي لاي در را باز مي‌كند.../
منشي: مي‌بخشين... آقاي حاتمي... بيرون يه آقايي با شما كار دارن!
/ علي حاتمي از جمع عذرخواهي كرده بيرون مي‌آيد. جواني خوش‌رو منتظر اوست. علي حاتمي اول او را به‌جا نمي‌آورد، ولي جوان علي حاتمي را بغل كرده مي‌بوسد./
علي حاتمي: سلام قربون... با من امري بود؟!
فرح‌بخش: علي‌جان... منو يادت نمي‌آد، فرح‌بخشم ... تهيه‌كننده، چندبار قرار بود با هم كار كنيم... نشد...
علي حاتمي: به به... حال شما...؟
فرح‌بخش: آقا مي‌گفتين، گاوي... گوسفندي... چيزي مي كشتيم...
علي حاتمي: /متعجب/ از كجا فهميدين... اومدم؟!
فرح‌بخش: بابا... ما با عالم غيب رابطه داريم... علي‌جان... مي‌دونم گرفتاري... فقط اومدم بگم يه فيلم دارم پاي كليده... بيا راش بنداز...
علي حاتمي: عزيزم... من يه‌هفته بيشتر نيستم اين‌جا...
فرح‌بخش: به... يه‌هفته؟! دو روزشم زياديه... پنج روزه جمعش مي‌كنم... تو بيا... از هرجاش نشد... خودم ادامه مي‌دم...
علي حاتمي: الان كه نمي‌شه... شب... بيا دم هتل... منو با رفقا مي‌برن هتل...
فرح‌بخش: باشد پيدات مي‌كنم. يه‌راس مي‌برمت سر صحنه... برو تو حالا...
علي حاتمي: مي‌بخشين!....
/ علي حاتمي داخل اطاق مي‌شود، فرح‌بخش خندان مي‌رود. با رفتن او كلاً نور هم مي‌رود./


صحنه 6
/ نور مي‌آيد. اطاق تشريفات. دمِ صبح است، صداي چند خروس در صحنه پخش مي‌شود. قبلةعالم، نايب‌كريم، علي حاتمي، اميرنظام و ده دوازده نفر از اعضاي هيئت تحريريه بولتن روزانه جشنواره، گوشه‌وكنار لاي دست‌وپاي هم به‌خواب رفته‌اند. خروپف جماعت سمفوني زيبايي ساخته است./
دنباله دارد.