درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
موضوع: دفع الوقت
● يوم سيم

صحنه 1
/ يك دستگاه تلويزيون در صحنه روشن است. ناصرالدين شاه و همراهان روبروي آن، پشت به‌تماشاگران نشسته‌ مشغول تماشا هستند. ما هم مي‌بينيم، بر صفحه تلويزيون. فيلم‌هايي كه بر مبناي زندگي ناصرالدين شاه و اطرافيان او ساخته شده ديده مي‌شود. روي اين صحنه نَقل سفر را مي‌شنويم. اين‌بار يه‌قلم صُنع ناصرالدين شاه به لسان خوشِ عزت‌الله انتظامي، آنان كه نمايش قبله‌ي عالم را ديده‌اند در تئاتر، يا سريال اميركبير را ديده‌اند در تلويزيون با صداي ايرج راد گوش كنند. هر دو البته مزه دارد./

صداي قبله‌ي عالم: يوم يكشنبه پانزدهم شعبان كه خجسته روزي بود از بركت ميلاد قائم آل رسول، با وساطت اميرنظام رخصت گرفتيم از بارگاه همايون شوكت كبريا. تذكره صادر شد به‌عزم خروج از برزخ موجود. پس در معيت امير، كريم و علي‌‌خان نامي كه شنيده بوديم سينماتوگراف ساخته از ما. روانه شديم به‌قصد وطن كه تركش كرده بوديم. صد و هفت سال قبل به‌ضرب گلوله‌ي غيب. آمديم با همان هيبت سابق، گمان نمي‌برديم اين همه ترقيات را كه به‌عينه ديديم در اين‌وقت اندك، عندالورود به اصرار ما آدم گماردند به راهنما به قصد تفرج. با امير كه ديگر رفع كدورت شده به‌ظاهر. گردش كرديم در اطراف تا مجال مي‌داد. ديديم از تهراني كه ترك كرده بوديم آن ايام. هيچ آثار نمانده برجا. نه از خندق‌ها و قنوات و ميادين و گذرگاه‌ها و عمارت و دروازه‌ها و تكيه‌ها و نه حتي نقاره‌خانه و تلگراف‌خانه و به‌خصوص باغات. همه را از بن ريشه‌كن كرده به‌جاي آن‌همه درخت، عمارات لانه زنبوري كاشته‌اند روي‌هم و چه‌قدر هم بالا رفته‌اند. تا سقف آسمان. سرسام گرفته از اين‌همه عمارت و ماشين در خيابان‌هاي طويل برگشتيم از سياحت. آمديم به عمارت تماشاخانه كه معماري بديعي دارد. به تكيه دولت، كه ما بنا كرديم از براي نمايش هيچ شباهت ندارد، ولي مقبول است. از اين ديدار فهميديم همه قِسم لوازم به‌قاعده‌ي هزار سال جلو رفته الا يك چيز، در گردش ما عكاس‌باشي خاصه كه جواني خوش دل و ماهر بود همراه بود و كلي عكس انداخت از ما در انواع حالات، بعد كه آمديم خبر آورد. در عكس‌ها همه چيز هست الا ما. فهميديم عكاسي هنوز كم دارد و نمي‌تواند فتو بردارد از روح كه حي و حاضر است مثل نفس. حيف شد. اما ما كه مشعوفيم از اين‌همه ترقيات. لاكن امير مدام ‌آيه يأس مي‌خواند. غر مي‌زند كه اگر زنده مانده بود چه‌وچه مي‌كرد. خدارو شكر ديگر نمي‌گويد ما كشتيم او را. كاش تاريخ هم نَديد مي‌گرفت. به گمانِ‌مان داغ اين ننگ با ما است تا قيامت. بگذريم. ديشب ما را بردند به‌تماشاي چند پرده نمايش در يكي ما را تماشا دادند. اسباب حيرت شد، كلي خنديديم. در يك پروگرام ديگر، روح جدمان آغامحمدخان را وارد كرده بودند به‌بدن يك سياه برزنگي چه‌ها، كه نمي‌كرد. بعد ما را آوردند به‌خلوت، دستگاهي حاضر كردند به‌غايت عجيب. گفتند با قوه‌ي الكتريك راه مي‌افتد. اول شبيه آباژور نور داد بعد فيلم تماشا مي‌داد. جام‌ جهان‌بين است گويا. در آن ما را در هيأت مختلفه تماشا مي‌دادند. چه قصه‌ها داشت. قدري اشك ريختيم. خصوص كه در يك پرده ما عينهو گاو نعره مي‌كشيديم و پاره‌هاي فيلم را به‌جاي علف نشخوار مي‌كرديم در يك زيرزمين محبوس اما خوب بود. دست مريزاد. في‌الحال خيال مي‌كنيم سلسله جليله‌ ما هر عيب كه داشت به صنعت نمايش چه خدمات كه نكرد. تازه چه نسبت‌ها مي‌دهند به‌ما كه خبر نداريم از آن‌ها. آن‌قدر كه رعيت امروز مي‌خندند از افعال و اقوام ما، ايام حيات نبود اين مقدار اسباب نشاط خود ما. رسم روزگار است حكما.ً / نور مي‌رود./

صحنه 2
/ محل كافه ‌ترياي سالن اصلي بر صحنه بازسازي شده است و كارگردان به‌هيچ عنوان زيرِبار نرود كه اين صحنه در كافه ترياي موجود، اجرا شود. شده زمين و زمان را به‌هم بدوزد، در اين مُلك تجربه نشان داده كار نشد ندارد. در عمارت تئاتر شهر فردوس نامي هست، كه هر نشدي را شُد مي‌كند. كارگردان اگر دستش به‌جايي نرسيد، پيش او برود، او مي‌كند. سيد جليل‌القدري است. خوب، صحنه آماده است. علي روزه‌دار هم‌چنان در كتاب‌فروشي خود دندان‌قروچه مي‌رود. براي مولوي، مولاي كافه ‌تريا. مولوي هم ايضاً. اين دو در اين صحنه مدام با پرتاب بشقاب و ليوان كتاب و نوار به‌طور اساسي حال هم را مي‌گيرند. اگر افاقه نكرد، به‌نوبه‌ي خود صداي بلندگوهاي انكرالاصوات مجهز خود را كه از براي اين‌گونه مواقع تعبيه كرده‌اند تا ثريا بلند مي‌كنند جماعت حاضر، كافكاهاي كشف نشده برشت‌هاي برشته شده و يا سمينار رضاهاي افسرده، با فرياد، صدا به‌هم مي‌رسانند... در اين احوال قبله‌ي عالم، اميرنظام، علي‌حاتمي و نايب‌كريم گوشه‌اي نشسته‌اند. دمق و دلخور قصد قهر دارند. درحالي‌كه صدابه‌صدا نمي‌رسد. آن‌ها با هم شور و مشورت دارند كه چه بكنند. خواجه‌باشي كه سِمَت راهنمايي آن‌ها را داشت، غيب شده طي‌الارض كرده در خطه سربَندِ شمال مشغول رتق‌وفتق امور شخصية خويش است و با ارسال پيغام‌هاي اخلاقي، تلفني اوضاع را تحت‌كنترل دارد و چهار ميهمان لاهوتي ما را رها كرده به‌امان خدا.
طبق معمول نايب‌كريم سخن مي‌آغازد. يادمان مي‌رفت بگوييم نايب‌كريم لهجه غليظ اصفهاني دارد... ما درست مي‌نويسيم... شما اصفهاني بشنويد. براي كمك به اين امر بهتر است در ذهن خود صداي بانمك رضا ارحام صدر بازيگر طناز اصفهاني را خودتان روي نايب‌كريم دوبله كنيد./
نايب‌كريم: پيدا كردم... قهر مي‌كنيم... همين الان... چه‌طوره؟!‌
قبله‌ي عالم: مردك!... يك شاه قهر نمي‌كند... فقط با او قهر مي‌كنند. همه‌ي قهرها جمع مي‌شود، يكي را شاه مي‌كند.
نايب‌كريم: قبله‌ي عالم... قربان اين جُبه‌ي مباركتان بشوم... قهر مصلحتي...
امير: مرد سيّاسي است اين نايب‌كريم... بد هم نمي‌گويد. الساعه.. با هم متفق مي‌رويم. اگر ديديم اعتنا كردند كه هيچ با دو كرشمه و ناز برمي‌گرديم و الافلا...
علي ‌حاتمي: آقا چه مي‌فرماييد شما... اتفاقاً در اين مملكت همه دنبال اينن كاري كنن بقيه قهر كنند... از من گفتن... من تجربه دارم... با قهر هيچي پيش نميره، نكنيد.
نايب‌كريم: به امتحانش مي‌ارزه... يهو ديدين تحويلِ‌مون گرفتن... حلوا حلوامون كردن
علي حاتمي: اما... كسي‌ به‌ كسي نيست... يه‌هفته وقت ما... سه روزش رفت... هيچ كاري نكرديم...
قبله‌ي عالم: تازه ما هنوز همزاد خودمان را رؤيت نكرده‌ايم، همان كه ما را گاو كرده بود. اسمش چه بود؟!‌
علي حاتمي: آقاي انتظامي قربان!... هرجا مي‌شد پيغوم دادم... پيداش نشد... من خونه شو بلدم... مي‌ريم اون‌جا...
امير: ما هم بدمان نمي‌آمد... نقش‌پوشان خودمان را زيارت كنيم..
نايب‌كريم: خوب... آقايون... چي‌كار كنيم... قهر كنيم يا نه؟ سه روزه ويلون و سيلون دريغ از يك بليط كه به‌ما بدن... اگه آشنايي من با دربونا نبود... اين چند تا نمايشم نمي‌ديديم...
امير: قهر هم قواعدي دارد... بايد طوري قهر كرد كه صدا كند... مثل توپ... قهر بي‌صدا كه معني ندارد.
نايب‌كريم: ايوالله... مي‌ريم بالا... دفتر رئيس... درو مي‌زنيم به‌هم، عربده مي‌كشيم. بعد قهر مي‌كنيم.
علي حاتمي: يادتون رفته... برگ مأموريت مارو بايد امضا كنن...
نايب‌كريم: اه... راس مي‌گه...
قبلةعالم: امير... پس چطور اميرنظامي هستي!! داد و فريادت فقط از براي ما بود. آن‌هم وقتي‌كه ما جوانكي بيش نبوديم... راست مي‌گويي تدبير كن... نكند با اين‌ها زد و بند داري؟! دست و دهان بسته محبوس اين عمارتيم... قرار ديدار جمعي تخم‌وتركه ما را هم كه به‌هيچ گرفتي... دلِ‌مان پوسيد... آدم شاه باشد يك حرمسرا زن داشته باشد... به‌قاعدة نفوس دارالفنون شما، بچه پس‌انداخته باشد باز غريب باشد... جايي نرويم... كسي را نبينيم... بفرمائيد برگرديم به‌همان برزخ خودمان ديگر...
نايب‌كريم: برزخ نشيد قربان... راه‌حل ديگه‌اي دارم... اين حاج علي نمايشي نوشته اگه تمرين كنيم... سرمون گرم مي‌شه!
علي حاتمي: من حاضرم...
قبلةعالم: همينِ‌مان مانده... آخرالامر برويم جزو عمله‌ي طرب... لودگي كنيم... به‌قدر كفايت ما را مضحكه خاص و عام كرده‌اند.
نايب‌كريم: نه قربان، شما مي‌ترسي بازي كني آبروتون بره، مردم بگن بازيگرا بهتر شمارو بازي‌كردن تا خودتون...
امير: اينكه عين واقع است. هميشه نقش‌پوشان بعض اشخاص ظاهر مي‌شوند.
قبلةعالم: من نمي‌كنم!
نايب‌كريم: پنجاه سال كردين... حاليتون نبود
قبلةعالم: پدرسوخته... زبان‌درازي مي‌كني؟! / به امير/ اميرنظام همان قهر را مي‌كنيم!
امير: امر شما مطاع... نايب‌كريم... پول ميز را بدهيد تا برويم...
نايب‌كريم: پولم كجا بود... وقتي كفنم كردن... يادشون رفت اشرفي لام بذارن. تازه ايناكه زنده‌ان پول ندارن چه برسه به‌ما كه روح بي‌پولم هستيم.
علي حاتمي: با صاحب اين‌جا آشنام... به‌من نسيه مي‌ده... شما برين بيرون... من يه‌كاريش مي‌كنم...
/ سه تن به‌طرف پله‌ها مي‌روند. علي حاتمي به‌طرف صندوق مولانا مولوي، نايب‌كريم پيش از حركت به قبلةعالم و اميرنظام تذكر مي‌دهد./
نايب‌كريم: آقايون، قيافه‌ها گرفته اخم كامل يه‌كاري كنين از سبيلتون خون بچكه تا حساب ببرن.
/ نور مي‌رود./

صحنه 3
/ نور مي‌آيد. دفتر رئيس عمارت تئاتر، چهار مرد قصه‌ي ما با غضبِ تمام وارد مي‌شوند. منشي رياست كه گويا از نواده‌‌هاي بهزاد است در دم از تماشاي هيبت آنان قبض روح مي‌شود. سراغ رئيس را مي‌گيرند، معلوم مي‌شود كماكان غايب است. گويا هنوز جلسة بودجه ادامه دارد و او رفته دنبال اعتبار جشنواره. در اثر سروصدا فردوس هويدا مي‌شود. از همان بغل، خندان و مؤدب و با اقتدار. تازه مي‌فهميم دختر ريز نقشي شبيه بنفشه ولي به غايت توانا، تا اين لحظه سر فردوس را مي‌خورده براي لباس نمايش، چرا كه البسه‌ي بازيگرانِ نمايش او غيب شده و بازيگرانش به‌خصوص شاه و وزير عريان مانده‌اند معطل، علي حاتمي با ديدن فردوس يار ديرآشناي خود حالت غش پيدا مي‌كند. او را در بغل گرفته و مدام مي‌بوسد./
علي حاتمي: فردوس؟! ... خودتي؟! تئاتر شهر رفته تو بنياد فارابي يا تو اومدي اين‌جا؟!‌
فردوس: / بغض كرده/ علي جان... تو كجا... اين‌جا كجا... به به ... بفرما...
علي حاتمي: فردوس... تو اين‌جايي و كسي ما ارواح سرگردونو تحويل نمي‌گيره؟!
فردوس: بياين تو... يه‌لحظه الان درستش مي‌كنم... بذار كار اين دخترمو راه بندازم. آقايون بفرمائين... آقاي حاتمي صاحب اختيارمان...
/ جماعت چهار نفره با ديدن فردوس و چهره‌ي دلپذيرش قهر و غضب از ياد برده به‌هدايت و اصرار فردوس وارد اطاق مي‌شوند، در دم اسباب‌پذيرايي شاهانه از در و ديوار ظاهر مي‌شود. فضا رنگ و بوي صفا مي‌گيرد. دختر كارگردان با ديدن لباس قبلةعالم و اميرنظام از شادي ورجه ورجه مي‌كند. دامن فردوس را رها نمي‌كند. چرا كه لباس‌هاي مناسبِ خود را يافته است./
بنفشه توانايي: آقا فردوس... هميناس! لباساي نمايش منو اينا پوشيدن...
فردوس: كدوماش؟!‌
بنفشه توانايي: شاه و وزير... تن آقايونه...
فردوس: باشه... باشه... آروم باش... الان درستش مي‌كنم. تو بيرون باش يه‌دقه بابا. من لباس بهت مي‌دم.
/ بنفشه توانايي بيرون مي‌ماند. همچنان بي‌تاب و بي‌طاقت است. فردوس داخل اطاق شده در را مي‌بندد. ما درون اطاق را نمي‌بينيم. همين‌طور مي‌مانيم. توانايي هم در اين نيم ساعت همين‌طور بالا پايين مي‌پرد. حالا فردوس با چِه زبان و چه‌طور قبلةعالم و اميرنظام را خلع لباس كرده و از لاي در جُبه مبارك و لباس صدارت اميرنظامي را از تن آنها در مي‌آورد حكايت ديگري دارد. چيزي شبيه معجزه، حالا خندان لباس‌ها را بيرون مي‌دهد. توانائي گرفته مثل تير درمي‌رود. از لاي در هرچه‌قدر هم سعي كنيم چيزي ديده نمي‌شود. در بسته مي‌شود. نور مي‌رود./
ادامه دارد