درباره حسين پاکدل  
 
 
نمایشنامه


آرشیو ماهانه
آرشیو موضوعی
جستجو
استفاده از مطالب و محتویات این سایت، بدون اجازه نویسنده، مجاز نیست.
طراحی توسط گردون
 
 
 
دوشنبه 25 خرداد 1383
موضوع: دفع الوقت
● يوم چهارم

صحنه 1
/ نور مي‌آيد. راهروي زيرين عمارت تياتر، مقابل درب اطاق گريم، نايب‌كريم و علي حاتمي، به‌همراه اميرنظام در لباسي امروزي ايستاده‌اند عدة ديگري از جمله فردوس، پيماندار، مهدي، مسئول حراست، جمعي از كارگردانان، بازيگران و خبرنگاران تجمع كرده‌اند. ظاهراً قبله‌ي عالم به‌خاطر اينكه فردوس او را لخت كرده و جبه شاهي از تن او درآورده معترض و ناراحت و مقدار زيادي غضبناك شده و خود را حبس اطاق گريم كرده. قصد خروج هم ندارد. ما صداي قبله‌ي عالم را از پشت در مي‌شنويم... هركدام از حاضرين به‌نحوي با زبان دلجويي قصد بيرون آوردن قبله‌ي عالم را دارند. عمو اسكندر به همه چاي تعارف مي‌كند/

فردوس: / پشت در/ آقا به‌جان شما من قصد بدي نداشتم... ديدم اون طفلِ معصوم نمايشش مونده بي‌لباس گفتم لباس شمارو دو ساعت قرض بگيريم... چه مي‌دونستم بعد نمايش ورمي‌داره مي‌بره خونه‌شون... الان مي‌گم خانم روزبهانه از آرشيو يه‌دست لباس بهتر براتون بيارن...اصلاً يه‌دست از اون لباساي قشنگ آقاي انتظامي رو كه هديه دادن به اين‌جا مي‌ديم بپوشين.
صداي قبلةعالم: لازم نكرده آقا! عادت ديرينة شما است لخت كنيد... شاه نشد، وزير، او نشد، كس ديگر... اشكال من رخت و لباس نيست... بي‌حرمتي مي‌كنيد!... عهد قجر بود مي‌دادم همه را گردن بزنند.
نايب‌كريم: آقا جان... حالام كه طوري نشده... بيا... اميرنظامم لباسشو داد... حالا يه دس لباس ديگه پوشيده...
آسمون كه به زمين نيومده.. تازه شدين طيب و طاهر. عين موقعي كه به دنيا اومدين!‌ آدم لخت و عور تو همه فرهنگا مظلومه!
صداي قبلةعالم: خفه شو مردك! هرچه خفت مي‌كشيم از قِبَل تو مي‌كشيم... شايد اميرنظام به‌حسب تغيير شرايط بخواهد رخت زنان به‌تن كند... چرا قياس مي‌كني؟!... من اين‌جا مي‌مانم تا دم رفتن... شما جماعت دست از روح ما شاهان هم برنمي‌داريد. حظ مي‌بريد از لخت كردن.
علي حاتمي: آقا بَده، به‌خدا آبرومون داره مي‌ره... همة شهر خبردار شدن شما خودتونو حبس كردين. هرچي خبرنگار و تئاتريه ريخته اين‌جا... بياين بيرون... من تلفن كردم آقاي انتظامي‌ام داره مياد... ايرج رادم اين‌جاس... هركس شمارو بازي كرده اين‌جاس... همه دوس دارن شما رو ببينن... بياين بيرون... اينا مي‌خواستن سفرمون محرمانه بمونه... شما خرابش كردين... من خودم با اينكه دلم لك زده بود برم خونه... نرفتم...
صداي قبلةعالم: خيال كنيد دوباره مرده‌ام. فاتحه بخوانيد. برويد... من ميمانم همين جا... بالون هوا كنيم بهتر است تا همسفر شما باشيم! اصلاً انگار كنيد من نيامده‌ام.
نايب‌كريم: آقا... حسب‌الامر دعوت‌نامه فرستاديم. تمام تخم‌وتركه‌ي قبله‌ي عالم جمع شن.. بيان... بَده شما رو تو اين حال ببينن! ... يا رفته باشين!
/ بهرامي در اين لحظه نفس‌زنان جمعيت را شكافته جلو مي‌آيد.../
بهرامي: آقا... خبرنگارا كلافه كردن منو... مي‌خوان با ايشون مصاحبه كنن.
علي حاتمي: اجازه بدين بيان بيرون... بعد...
قائم‌مقام مدير/ به‌جمع نزديك مي‌شود/ مدير جشنواره گفتن يه‌جوري بي‌سروصدا حلش كنين...
فردوس: / به اميرنظام/ آقا شما يه‌كاري بكن...
امير:‌ خلوت كنيد اين‌جا را... تا چاره كنم... با بلبشو كه كار پيش نمي‌رود. / فردوس و مسئول حراست دست به‌كار شده... به چشم برهم زدني همه را دور مي‌كنند حتي به اشاره‌ي امير، علي حاتمي و نايب‌كريم هم مي‌روند.. امير لحظاتي درنگ كرده بعد جلو در مي‌رود، ضربه‌اي به در مي‌زند.../
امير: ناصر... بيا بيرون... دوره‌ي اين اداها تموم شده. اينا شاه و وزير حاليشون نيس لوس‌بازي در بياري، چوب تو آستينت مي‌كنن... مثل بچه‌ي آدم بيا بيرون! من تنهام! اين كارارو بكني همه مي‌فهمن پنجاه سال با همين ادا اطوارها مملكتو مي‌چرخوندي... بيا بيرون!
/ سكوت. پس از لحظاتي آرام لاي در باز مي‌شود. قبلةعالم ترسيده و دمغ با لباس زير هويدا مي‌شود. بلافاصله نور مي‌رود معطل نمي‌كند./

صحنه 2
/ نور خيلي آرام مي‌آيد. قبلةعالم در لباس امروزي ولي تاج بر سر... در صدر اطاق رئيس عمارت نشسته گرفته و اخمو، بقيه هم هستند. آقاي انتظامي و جمشيد مشايخي و ايرج‌راد هم طرفين او نشسته‌اند. اطاق ديگر جاي نشستن ندارد. همه‌ي بزرگان تئاتر، هيئت داوران، مديران و ... حضور دارند. فقط مدير جشنواره نيست هنوز در جلسه بودجه است. حتماً ‌از بس فك جنبانده، الان بي‌هوش است. هركس سعي دارد به‌نحوي قبلةعالم را خوشحال كند. هركس چيزي مي‌گويد. فردوس ميان‌داري مي‌كند. قصد دارد دل قبلةعالم را به‌دست آورد. /
فردوس: / به قبلةعالم./ آقا ... شما بگين ما چي‌كار كنيم شما خوشحال بشي...
قبلةعالم: / قدري من من مي‌كند.../ ما... دو ميل داريم.... يكي آنكه ديداري تازه كنيم با همه بستگان نسبي خودمان، هر كه ‌از خون ما است. دويم آنكه اين آقا كه خيلي خوب ما را بازي كرده، يك امضا به‌ما بدهد، خيلي ماهر است!‌
/ همه كف مي‌زنند، عزت‌الله انتظامي كاغذي برداشته امضا كرده به جمشيد مشايخي و ايرج‌راد هم مي‌دهد امضا كنند... بعد تقديم قبلةعالم مي‌كند. حالا نيش قبلةعالم تا بناگوش باز مي‌شود. در همين لحظه بهرامي وارد مي‌شود.../
بهرامي: آقا... همه‌ي خبرنگارا پائين... تو كافه تريا منتظر شمان...
قبلةعالم: با ما چه‌كار دارند؟!‌
بهرامي: مي‌خوان با شما گفتگو كنن... با شما چهار نفر...
قبلةعالم: بكنند... خوب است. اين‌جور كارها كردنش عيب ندارد. ما تشويق مي‌كنيم. ما خودمان سؤالات زيادي آماده كرده‌ايم مي‌دهيم بكنند!‌ برويم...
/ با بلند شدن قبلةعالم همه‌بلند مي‌كنند خود را و نور مي‌رود./

صحنه 3
/ نور مي‌آيد. در محل كافه ترياي اصلي گوش تا گوش خبرنگاران و منتقدين نشسته‌اند. قبلةعالم، اميرنظام، نايب‌كريم و علي حاتمي پشت ميز گفتگو نشسته‌‌اند. بزرگان تئاتر هم نزديك آنها نشسته‌اند... اداره‌ي جلسه به‌عهده‌‌ي حاج فتح‌الله داوودي است./
حاج فتح‌الله: به‌نام خدا، خيرمقدم مي‌‌گم به همه حضار محترم. عرض شود كه... بنده... از ابتدا... يعني از سنه‌ي 1302 ... پايه‌گذار تئاتر سنتي بودم... آن وقت‌ها به ما اجازه نمي‌دادن توي سالن‌هاي رسمي كار كنيم... اينه كه هرجا مي‌شد... كارمونو نشون مي‌داديم... خيلي تلاش ‌كرديم تا سنت‌ها از بين بره تا ما بتونيم نشون بديم سنتي كاريم... من تا حالا از يك قصه هزار و دويست تا نمايش سنتي نوشتم... همه‌رو هم كارگرداني كردم... بازم مي‌كنم... حالا اجازه بدين به‌خاطر كمبود وقت بي‌حرف اضافه جلسه‌رو شروع كنيم. هر كسي هر سؤالي داره بپرسه... من با اجازه آقايون چون شب، اجرا دارم مرخص مي‌شم.../ حاج فتح‌الله مي‌رود./
/ در اوج ناباوري همه براي او دست مي‌زنند، بعد سكوت مي‌شود. فقط صداي زرزر يخچال‌هاي كافه تريا شنيده مي‌شود... بالاخره يك نفر جرأت كرده سؤال مي‌كند./
يكي: آقاي حاتمي... راسته كه دختر شما با علي مصفا عروسي كرده؟!
علي حاتمي: بله جانم...
همان: شما راضي هستين؟!‌
علي حاتمي:‌ بله جانم...
يكي ديگر: آقاي اميركبير... مي‌گن شما شاگرد آشپز بودين... تو خونه‌ي قائم‌مقام... بعله؟!
امير:‌ بله... بودم... اشكالي داره؟!
/ لحظاتي سكوت حاكم مي‌شود... ايرج‌راد رشته سخن را به‌دست مي‌گيرد./
ايرج ‌راد: با عرض معذرت از آقايون و خانوما... من مي‌خواستم به‌نمايندگي از خانه‌ي تئاتر از شما بخوام اين موقعيت تاريخي‌رو قدر بدونين. الان... در اين لحظه.... چهار تن از مؤثرترين انسانهاي تاريخ معاصر در امر هنر در حضور شما هستن... سعي كنين از وجودشون بهره ببرين...
يكي: آقاي ناصرالدين شاه... شما با نظارت استصوابي تو تئاتر موافقين؟!‌
قبلةعالم: من فارسي خوب بلد نيستم... حتي‌الامكان تركي يا فرانسه بپرسين...
همان: من بلد نيستم...
قبلةعالم: عيب نداره، اين به اون در
آتيلا پسياني: اجازه بدين من يه سؤال از استاد حاتمي بپرسم... آقا رمز جاودانگي هنر در چيه؟!‌
علي حاتمي: در شرافت هنرمنده آتيلاجان! ببينين يادمون باشه... ما در خدمت هنريم. نه هنر در خدمت ما... در خلق هنر، بايد از كم‌فروشي، خودفروشي، خودخواهي، حسادت، بُخل... دوري كرد. هنرمند يك‌جور دعوي خدائي داره به‌خاطر خلقي كه مي‌كند... پس بايد عين خدا با اثر هنريش برخورد كنه، البته من تمام حرفهايي كه لازمه بزنم در آثارم زدم. اونا پاره‌هايي از وجود من بودن... فكر كنم كافيه...
يكي: استاد حاتمي... كاري تو جشنواره دارين؟!
علي حاتمي: به‌حول و قوه‌ي الهي، قرار شده يه‌نمايش كوتاه با دوستان هم‌سفر كار كنيم براي اختتاميه الان شبا تمرين مي‌كنيم.
همان: موضوش چيه استاد؟
علي حاتمي: اجازه بدين وقتي آماده شد ببينين!
همان: آقا... نمايش حسن كچلو ديدين؟ از رو متن شما كار كرده بودن!
علي حاتمي: بله... ديدم... صداقت محض بود.. من دست تك تك اعضاي گروه بي‌ادعاي اهوازي‌رو مي‌بوسم!
يكي: استاد... اگه بازم به‌دنيا بياين... چي‌كار مي‌كنين؟
علي حاتمي: همون كارايي كه كردم... با وسواس بيشتر!‌
يكي: آقاي نايب‌كريم... ما تو كتابا خونديم شما خيلي بامزه و شيرين بودين!
نايب‌كريم: حتماً ‌نويسنده‌هاشون منو خوردن كه فهميدن!
قبلةعالم: / آرام به امير/ آقا چرا جماعت مدام از علي‌خان سؤال مي‌كنند. بفرمايند ما چوب خشكيم!‌ يا قاقيم.
امير/ در گوش قبله‌ي عالم/ قربان، شما و فدوي را اگر امروزه كسي مي‌شناسد، از صدقه سر هنرِ امثال ايشان مي‌شناسند.
يكي: آقاي اميركبير... تحليل شما از وضع مملكت چيه... دلتون مي‌خواد الان كاره‌اي بودين؟!‌
امير: قرار ما از اول بر عدم دخول به حوزه سياسي بود... ولي چون سؤال شد لاجرم مي‌گويم... به‌طور قطع احوال مملكت از آن‌موقع‌كه ما بوديم به‌مراتب بهتر است. مردم سواددار شده‌اند. اسباب ترقيات و بهداشت آمده... حمل‌ونقل ساده است. ارتباط آسان است. بنده هم هيچ ادعايي ندارم... اگر كاري كردم در آن‌موقع بود... نمي‌دانم الان اگر بودم كاري از پيش مي‌بردم... هركس بايد فرزند زمان خودش باشد. بنده آن روز كاربرد داشتم... عده‌اي ديگر امروز. اما يك نكته را بگويم... مملكت نياز به تربيت دارد. همه بايد تربيت شوند... توقع اينكه فقط حاكمان تربيت شوند بي‌جا است... بايد هر آدم بتواند مدير تواناي وجود خودش باشد... كه البته سخت است... عيوب بسيار داريم كه برمي‌گردد به هر آدم ... تا اين درست نشود... كاري به سامان نمي‌رسد...
همان: اجازه بدين همين سؤالو از آقاي ناصرالدين شاه بپرسم...
قبلةعالم: حرف وزير نظام را قبول داريم... آن‌وقت‌ ما بوديم و ما... يك تنه بار همة خودخواهي‌هاي رعايا را به‌دوش مي‌كشيديم... ما تنهايي بار شاهي همه را تحمل مي‌كرديم... اما در اين سفر حاليمان شد همه امروز يك پا ناصرالدين شاهند... فقط تخت ندارند رويش لم بدهند... و رعيتي كه بر او حكم برانند.
يكي: آقا شنيديم شما قصد دارين به‌ديدار عمومي با همه نوه نتيجه‌هاي خودتون داشته باشين. اين ديدار كي و كجا هست؟!‌
قبلةعالم: اين فقره به‌دوش كريم است!
نايب‌كريم: بعله... قبلةعالم فرمودن... ما اقدام كرديم... با اميرنظام حساب كرديم ديديم خيلي ميشن... بيش از صد و پنجاه هزار نفر... حالا اگه شد ورزشگاه آزادي رو مي‌گيريم... نشد... تو همين تئاتر شهر يه‌كاريش مي‌كنيم... بالاخره جد طايفه قجرن توليدشون بالا بوده...چون وقت نداريم... فردا قراره ديدار انجام بشه!‌
امير جعفري: استاد حاتمي، من يه‌بار ناصرالدين شاهو بازي كردم. يه‌هفته‌اي رسوندم و جايزه‌ام گرفتم... خيلي زحمت كشيدم... حتي به‌اعتقاد خودم و زنم شاه بابارو خيلي بهتر از جواد ثريا و مهدي سلطاني بازي كردم چندين ساله دارم كار مي‌كنم. ولي هنوز كشف نشدم... حيف شد شما تشريف بردين اون دنيا... اگه بودين ممكن بود منو مثل خيلي‌ها كه كشف كردين... كشف كنين! ... مي‌ترسم ديربشه! چي‌كار كنم؟!
علي حاتمي: وقت دارين حالا حالاها پسرم... اگه بازم كشف نشدين... من اون دنيا در خدمت شما هستم. تشريف بيارين اگه چيزي بلد باشين اونجا كشفتون مي‌كنم...
يكي: آقا من مي‌خواستم يه سؤالو از هر چهار نفر بپرسم... مي‌خوام از ديد خودتون بگين مرگ چطوريه؟!‌
/ لحظاتي سكوت حاكم مي‌شود... چهار نفر ميهمانِ ويژه به‌هم مي‌نگرند. هركدام با سر به ديگري اشاره مي‌كند او شروع كند.../
علي حاتمي: مثل... مثل... پايان‌بندي يك فيلم صامت!‌
نايب‌كريم: براي من... مثل خنده از ته دل. زندگي من همه‌اش يه‌شوخي جالب بود.
قبلةعالم: براي ما سخت بود... نفهميديم كي جانمان در رفت، چرا در رفت... طي اين سال‌ها همه‌اش به اين فكر مي‌كرديم چرا، اصلاً‌ چرا ما، خيلي قوي شوكت بوديم... خدا بيامرزه ما را ! حيف شد جوان‌مرگ شديم... حسرت به دليم هنوز... پنجاه سال پدري كرديم... آخرش هيچ! شاه بابائي كوفتِ‌مان شد/ گريه مي‌كند... به امير اشاره مي‌‌كند من نمي‌توانم ادامه دهم. شما ادامه دهيد./
امير: / سكوت./ چون قلم در وصف اين حالت رسيد هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد.
/ نور مي‌رود/

دنباله دارد.