صحنه 1
/ نور ميآيد، علي حاتمي تنها در خلوت صبحگاهي، در حياط خانهاي قديمي، همان خانهاي كه فيلم مادر را در آن ساخت، حوض پر آب و ماهيها در آن، تختي مفروش در گوشهي حياط، روي تخت دفتر و قلم، سماور و اسباب چاي پذيرا، علي حاتمي فكور با آبپاش آب ميدهد به گلها و گلدانهاي شمعداني. از كار فارغ شده، لب تخت مينشيند، يك استكان چاي براي خودش ميريزد. بعد قلم بهدست گرفته مينويسد. ما صداي ذهن او را ميشنويم./
علي حاتمي: بسمالهالرحمن الرحيم، ن والقلم... برقص قلم بر لوح سپيد اين دفتر! شهدِ كدام درد ميچكد از حلقومِ خامهات اي يار ديرين؟ از چه بيتابِ نوشتني در اين صبح صادق؟ جوهر كه نه خون دل است جاري از تو، زنجيريِ كلمات! سِحر كرده ميكشي، خاطرخواه با خود هرجا، تنها نواي ناي توست كه از ياد ميبرد اندوه بود و نبود. نفير از من و نغمه از تو، بچرخ و بچرخان، بگو كه آمدم از سفر. اينبار بيسايه تن. بينياز، بيتب و تعلق، بيجسم رنجور كه ارزاني خاك شد، وقت عروج. راوي تقدير! حديث كن حكايت اين سفرِمعجزه را. رخصتِ اين سورِ خدايي. اجرِ بندگي بود در ملكوت و شاگردي هنر بهوقت حيات. خلعَت اهل هنر بود، قبلِ جزا، با من. اين قافله تكميل شد با شاهي و وزيري و تلخكي. كه شاه بازي نمايش تاريخِ قبيلهي من، بي اين سه تا ممكن و اسباب عبرت، ناقص. خيال و خاطره باركن قلم! كف بين يگانهي غيب، افشاي راز كن! فرياد لحظههاي هراس، نايت بريده نباد گلوي پرفرياد، بگو كه حكايت شاهانِ پشت در پشت اين ديار. قصة مكرر داغ و درفش و كُند و زنجير است. حكايت مافوق و مادون، حاكم و محكوم، حكايت باد تموز و لرزش برگهاي هميشه خزان، بيتخيل بهار. عمر تاريخ تلف شد به هنگامهي ستيزِ بيرون با جنگ خانگي. عيشِ حرم و وصفِ باغ ماند براي خاصان و تاوان دولت براي خيل پاهاي چاك چاك و لبهاي تشنه، ناداري ماند و ناداني. دلشوره و عذاب. چاره و مقابله كه نشد. رو در رو. نمايش و بازي شد راه گريز صحن نمايش و نقشها. شاهپوش در قالب شاه شد به وقت تنگي. و تلخك سياه رفت به جلد و رخت مردم. آه و دم خلق شد و شاه و شاهي كباب كرد بر آتشِ صحنه گريهي درد. زهرخند شد از كلام طناز و تند، وزير، واسطهي عقد شاه و رعيت بود اين ميان ، يا جانب عدالت ناب بود و لاجرم گرفتار زهر و تيغ و دار و شد شهيد و ماند. يا فروخت اسباب كمال بابت چند روزه روزي و شد مردارو كود خاك و رفت. ضيافت اين معركه عالمي داشت تماشايش، حتي در پس پردهي پنهاني و خلوت. نقشها هم قسم شدند به افشاي ظلم تاريخ. وقتي زبان سنگين شد از اين پردهخواني هزار رنگ از خوف بند و بست، حركت سر و گردن و چشم شد چارهي كار...
/ در زده ميشود. علي حاتمي از نوشتن ميماند. نايبكريم از ساختمان بيرون ميآيد. خواب آلود./
نايبكريم: سلام... من وا ميكنم آقا!
/ درِ حياط را باز ميكند. خواجهباشي جشنواره پشت در است. شاد و سرحال سلام ميكند./
/ نور ميرود./
صحنه 2
/ نور ميآيد. قبلةعالم، اميرنظام، علي حاتمي و نايبكريم روي تخت، در حياط نشستهاند، خواجهباشي ايستاده روبروي آنها. عذر تقصير ميآورد از نبودن و غيبت خود./
خواجهباشي: من تا همين لحظه دنبال كار شما بودم .... همهچي مرتبه، عين ساعت!
قبلةعالم: به ما بود، ميرآخوري اصطبل شاهي راهم به شما نميداديم. در دم تلف ميكرديد گلهي اسبان را!
نايبكريم: جسارته... ايشون تخصصشون تو تيمار شاهه ... افسار بدين دستش جاهاي خوب خوب ميبره...
اميرنظام: وقت مزاح نيست كريم... / رو به خواجهباشي / قرار ديدار چه شد؟!
خواجهباشي: ميگيرم... همين امروز ميگيرم... من با رييس تربيتبدني آشنام... با يه تلفن حله... ورزشگاه آزادي خوبه؟!
اميرنظام: بايد ببينم...
علي حاتمي: من ديدم قبلاً . خيلي بزرگه...راحت صد و بيست هزار نفر جا ميشن...
قبلةعالم: كفايت نميكند آقا ... عدد پَسَلهي ما. مافوق اين ارقامه!
اميرنظام: چارهاي نيست...
علي حاتمي: به جماعت اطلاع دادين؟!
قبلةعالم: اعلان عام بدين!...
خواجهباشي: اينكه ديگه عين آب خوردنه... با يهتلفن من حله... با بَروبچههاي تلويزيون و راديو آشنام... چندتايي روزنامهام ميدم چاپ كنن... ديگه؟!
علي حاتمي: رفت و آمد چي... ترافيك نميشه؟!
خواجهباشي: هماهنگ ميكنم... با رييس راهنمايي آشنام... به رييس اتوبوسراني و مترو هم تلفن ميكنم....
علي حاتمي: يادمه هر تجمعي مجوز ميخواست... اينم يهجور ميتينگه! مجوز نميخواد؟!
خواجهباشي: چرا! ولي راهش يهتلفنه... ميزنم!
قبلةعالم: اسباب پذيرايي و سور و سات چه... سوغات!
خواجهباشي: همهي رستورانهاي تهران... با من. كدومو ميخواين؟... واسه سوغاتم كلي فروشگاه جنساي خارجي سراغ دارم.
قبلةعالم: اينطور كه شما ميگوييد... يك پا قبلةعالميد به تنهايي / خواجهباشي خوشحال ميخندد/
نايبكريم: بعله قربان... اينم عين شماس... سروصداش زياده... حاصلش بيصداس!
خواجهباشي: دس شما درد نكنه... اينه جواب محبتهام؟!
نايبكريم: درسته روز اول ما رو از پايين تئاتر شهر برديد بالا... بعدش چي... شديم ويلون و سيلون. هتل چهار ستاره شد يه مسافرخونه درب و داغونِ نُقلي، صدقه سر اوسا علي نبود كه اين خونهرو جور كنه... حتماً حالا كنار خيابون بوديم...
خواجهباشي: بهمن چه... بودجه نرسيده خوب.../ سكوت/
اميرنظام: گذشتهها رفته دست بهنقد اعلان تجمع را بدين.
قبلةعالم: / كاغذي از جيب بيرون ميآورد/ ديشب حال خوشي دست داد. با خط شكسته كتابت كرديم... همين را بدهيد اعلان كنند. جا پيدا نشد، باغ دوشان تپهي خودمان هست!
خواجهباشي: / كاغذ را ميگيرد. نميتواند بخواند./ اين خطو كه نميشه خوند...
اميرنظام: اجازه بدهيد، بخوانيم/ كاغذ را ميگيرد. صدا صاف كرده ميخواند/
ما، سلطان صاحبقران، اراده و تصميم نموديم به رؤيت نوادگان بازمانده كه پشت در پشت، از سوي والد يا والده برسند به ما. بيايند امروز. بار خاص است. بيايند تا قدري صحبت بنماييم... روحمان آسوده و سبك شود.
نايبكريم: گوشهاش بنويسين رفقاي مام بيان! / امير مينويسد/
علي حاتمي: / به امير / شما چي... نميخواين كسي رو ببينين؟!
امير: نه... بهقدر كفايت مدام زيارت ميكنيم!/ نامه را به خواجهباشي ميدهد. / نشان بنويسيد اعلان كنيد!
خواجهباشي: خوب، امر ديگهاي نيس؟! تا عصر همهچي رديفه شما همينجا نمايشتونو تمرين كنين. ميام دنبالتون!
قبلةعالم: برويد ! كموكاست باشد من ميدانم و شما... ميدهم طبل بسازند از پوست شما اينبار!
/ خواجهباشي با ترس و لرز تعظيمي كرده ميرود./
علي حاتمي: زهره ترك كردين جوون مردمو كه!
قبلةعالم: در اين فقره لازمه! ميخ نفوذ بايد محكم كوبيده بشه در قلمرو اقتدار! نباشه هيچكار بر مدار نميچرخه! شده به نيروي هو و تبليغ. بايد هيمنه و هيبت درست كرد و زهرچشم گرفت! / كريم ميخندد. / چرا ميخندي مردك؟!
نايبكريم: / خندان/ هيچي قربان...چيزي نيس!
قبه عالم: به تو امر ميكنيم اقرار كني براي چه ميخندي به ما!
نايبكريم: / با خنده .../ ياد يكي از همشهريام افتادم... همين!
قبلةعالم: تعريف كن!...
نايبكريم: ما نبوديم... ولي ميگن يهبار يكي از همشهرياي ما اومد تهران. درشكهسوار شد رفت تجريش پياده كه شد، به درشكهچي گفت چهقدر ميشه؟... اونم گفت ده تومن... همشهري ما تند گفت: چي چي ... هشت تومن؟ شش تومنم زيادته.... بيا اين چهار تومن! بعد دو تومن داد، بهطرف درشكهچي نگاه كرد ديد يك تومنه! حالا حكايت ما است!
/ نور ميرود/
صحنه 3
/ نور ميآيد پشت پرده صحنهي سالن اصلي. قبلهعالم نشسته بر يك صندلي، غضبناك است. نايبكريم او را تيمار ميكند/
قبلةعالم: چه فكر ميكرديم... چه شد! حالا تا كي بايد هي بيايند. هي بروند. تا همه را در اين تالار ببينم؟ مگر دستم به آن خواجهباشي نرسد!
نايبكريم: آقا ول كنين... ورزشگاهي كه ميگفتن دوره... حالا خدا پدرشونو بيامرزه همين تماشاخونه رو دادن به ما... كلي بدبختا زحمت كشيدن.. اينجارو خالي كردن! من خاطرهي همشهريمو برا همين گفتم!
قبلةعالم: حوصله مزاح ندارم كريم... اميرنظام كجا است راستي؟
نايبكريم: قرار ديدار داشتن با نقش پوشاشون!
قبلةعالم: عليخان چه شد؟!
نايبكريم: ايشونم ديدار دارن با دوستان و همكارا و خانوادهشون.... تو عمارتن!
قبلةعالم: برويد سروگوش آب بدهيد... تا تخموتركه ما آمدند بياييم!
نايبكريم: الساعه ميرم...اجازه بدين تالار كه پر شد شرفياب شين!
قبلةعالم: تو اين همه سال با ما بودي... هنوز نفهميدي شاه شرفياب كسي نميشه... ميان شرفيابش!
نايبكريم: من هميشه اين دو تا رو قاطي ميكنم! آخه شرف و شاهي نميچرخه تو دهن!
قبلةعالم: ول كن نمكدان، ما دل توي دلمان نيست. امير گفت يك تنه صدو پنجاه هزار نوه و نتيجه و نبيره داريم؟! الحق چه با بركت بودهايم ما...
نايبكريم: پشت پرده بمونين... همه كه اومدن ميگم باز كنن!
/ كريم ميرود. نور هم همراه او ميرود./
صحنه 4
/ نور ميآيد. در انتظار سالن اصلي، جمع زيادي از اهالي سينما، بزرگان هنر و ادبيات، خانواده علي حاتمي، گل و شيريني به دست، دور علي حاتمي حلقه زدهاند. او با همان تواضع هميشگي با تكان دادن دست و سر از همه تشكر ميكند... همه گلايه ميكنند كه چرا زودتر خبر ندادهاند كه علي حاتمي به اين سفر آمده است. عدهاي از شوق گريه ميكنند./
علي حاتمي: من حقاً راضي بهزحمت شما نبودم... شرمنده كردين... دلم براي همهتون تنگ شده بود. ولي خوب، سفرم كوتاه بود. نميتونستم بهزيارت تك تك شما بيام. بههمين خاطر خبر ندادم!
/ نور ميرود/
صحنه 5
/ نايبكريم به قبلةعالم نزديك ميشود... قبلةعالم همچنان بر صندلي نشسته و آمادهي ديدارست./
قبلةعالم: وقت موعوده كريم؟!
نايبكريم: بله قربان... الان پرده رو ميكشن!...
/ پرده كنار ميرود... صندليها خالي است، چند نفر گروه نوازنده چند بازيگر نقش سياه و نقشپوشانِ مختلف در گوشهاي گرد هم نشستهاند و براي نايبكريم ذوق ميكنند. در وسط سالن، يك مرد سياه سوخته معتاد، تنها نشسته است. قدري به ناصرالدين شاه شباهت دارد. قبلةعالم از سالن خالي متعجب است./
قبلةعالم: پس كجان مردك؟!... كسي نيامده كه! نكند اعلان ما را منتشر نكردهاند.
نايبكريم: چرا قربان.... به كرات تو راديو و تلويزيونشون خوندن... روزنامههام چاپ كردن.
قبلةعالم: پس چرا نيامدند؟! يعني ما خيال ميكرديم كسوكاري داريم؟!
نايبكريم: نه قربان... مگر امكان داره شما كسيرو نداشته باشين. با اون حرمسراي درندشت!
قبلةعالم: پس كو؟!... لابد مانع شدهاند...
نايبكريم: نه بهخدا... كسي كاري به كار مهموناي ما نداره... حتماًً علت ديگهاي داره؟!
قبلةعالم: علتش چيه كريم؟! بگو نترس!
نايبكريم: اعوان و انصار شما، سه دستهاند قربان... يهدسته كه از همون اول بعدِ انقراض، صدقهسر مشاغل و هداياي شما دارو ندارو يه كاسه كردن... رفتن از اين مملكت... دسته دوم اونايي كه موندن با عزت و آبرو.. امروزم دارن زندگي ميكنن. اينا يا اسم عوض كردن... يا حاضر نيستن بيان... نسبتشون به شما يادشون بياد... يه عدهام هستن كه اونقدر ريگ به كفش دارن كه ميترسن بيان...
قبلةعالم: / به فكر فرو ميرود./ پس اينها كه حي و حاضراند اينجا چه... كي هستند؟!
نايبكريم: اينا... باقي موندهي ايل و تبار منن... ريگي به كفش ندارن... راحت اومدن!
قبلةعالم: يعني براي ديدار ما كسي نيامده؟!
نايبكريم: چرا... اون آقا كه اون وسط نشسته!
قبلةعالم: سؤال كن چه نسبتي با ما داره؟!
نايبكريم: / بلند از همان روي صحنه بهطرف مرد كه وسط نشسته/ آقا شما چه نسبتي با ناصرالدين شاه دارين؟!
مرد: / با لهجه ترياكيها/ داداش... ما خودمون ناشريم ! پَه اينو!
نايبكريم: يعني چه... مگه مي شه؟! صد تا نايبكريم ميشه... ولي ناصرالدين شاه يكي بيشتر نميشه كه!
مرد: چرا نميشه قربون... خوبم ميشه... ما يهحقهي ناشري داريم... اَشلِ اَشل، به عقشِ شبيل مبارك يهعمره توش دميديم... باش يكي شديم تو نميري! پرشوجو كرديم كي اين لعبتو رونق داده. گفتن ناشر.. اينه كه اومديم پابوش، تا گفتن اومدي! پاشو بريم تا آتيش از گُل نيفتاده ناشر!
/ نور ميرود./
صحنه 6
/ نور ميآيد. جمعيت كماكان دور علي حاتمي هستند./
يكي از حضار: آقاي حاتمي... از اون دنيا برامون بگين!
علي حاتمي: بهچشم! يه قطعه نوشتم... براتون ميخونم... / كاغذي از جيب درآورده از روي آن ميخواند/
هيچ كس واقف نيست به اسرار. بس رازها سر به مُهره از براي بنده عاصيِ، ناداني اهل زمين اسباب شرم و گناهه وصل و تقرب كه حاصل بشه و چشم سر. بستهي گور. پرده مستور كنار ميره از چهرهي يار. تازه آغاز ميشه تبوتاب. مجذوبِ عشقِ كامل. شفا ميگيره اونجا از درد ناداني و مبتلا ميشه به شيدايي. شهرت، مطلوبِ طبع يار نيست اونجا. معيار، عشق و عمله كه سپر بلاست اينجا. بعدِ رؤيتِ جمال آن يگانه تازه ميفهمه هيهات! چه تولدي تو مرگه!
/ ديگر نور نميرود/
دنباله دارد





